close
تبلیغات در اینترنت
خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق

فیلم و سریال هندی,سریال زبان عشق,سریال قبول میکنم,سریال جودا و اکبر

http://hendiya.r98.ir/

خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق

خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق این قسمت شروع میشه با واسو که بعده سیلی زدن به مونا میگه تو دامادو پسره این خونه ایی قبول دارم که ازدواجه تو و تینا اشتباهی سر گرف ولی بلاخره چیزیه که اتفاق افتاده و کاریش نمیشه کرد.وقتی ازدواج کردین یعنی باید تا اخره عمر باهم باشین قبول کنین که تو و تینا زن و شوهرین این حقیقته و چیزی نمیتونه عوضش کنه.سمیر گف اره ایشون درست میکنن لطفا سعی کن بفهمی.مونا…

خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق این قسمت شروع میشه با واسو که بعده سیلی زدن به مونا میگه تو دامادو پسره این خونه ایی قبول دارم که ازدواجه تو و تینا اشتباهی سر گرف ولی بلاخره چیزیه که اتفاق افتاده و کاریش نمیشه کرد.وقتی ازدواج کردین یعنی باید تا اخره عمر باهم باشین قبول کنین که تو و تینا زن و شوهرین این حقیقته و چیزی نمیتونه عوضش کنه.سمیر گف اره ایشون درست میکنن لطفا سعی کن بفهمی.مونا…

جدید ترین مطالب سایت

Last posts
خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق
خلاصه داستان :
خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق
خلاصه سریال هندی زبان عشق
برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید

خلاصه کامل قسمت691-706 سریال زبان عشق


این قسمت شروع میشه با واسو که بعده سیلی زدن به مونا میگه تو دامادو پسره این خونه ایی قبول دارم که ازدواجه تو و تینا اشتباهی سر گرف ولی بلاخره چیزیه که اتفاق افتاده و کاریش نمیشه کرد.وقتی ازدواج کردین یعنی باید تا اخره عمر باهم باشین قبول کنین که تو و تینا زن و شوهرین این حقیقته و چیزی نمیتونه عوضش کنه.سمیر گف اره ایشون درست میکنن لطفا سعی کن بفهمی.مونا گف اره فهمیدم ولی شماها چطوری میخواین بفهمین وقتی منو تینا همو دوست نداریم نمیتونیم باهم باشیم چطوری باهم زندگی کنیم همم؟مامان واسو شما خیلی از عاقل ترین ولی من خوشحالیه تینا رو میخوام دوست دارم اون خوشحال باشه.واسو گف اون خوشحاله پسرم نگران نباش. لاولی میاد تو اتاق تینا رو در حاله اشک ریختن میبینه و با خودش میگه باید سریع تر بینه تینا و اون واسویه پیرزن رو خراب کنم همین الان باید شروع کنم به نقش بازی کردن.لاولی میبینه تینا ناراحته میره البومه عکسارو میاره میگه بیا اینارو ببینیم حالت بهتر میشه.تینا با دیدنه عکسا لبخند میزنه و یاده خاطراتش با اعضایه خانواده میوفته.تینا عکسه خودشو و با سمیر میبینه و اشک میریزه.لاولی گف من درکت میکنم تینا میدونم چقد درد میکشی دلت همش اسمه سمیرو میاره میدونم چقد رویا داشتی برایه اینده ت با سمیر ولی باید همه اینارو فراموش کنی تو دیگه با مونا ازدواج کردی دخترم باید تا اخره عمرت با مونا زندگی کنی و گردنبدت ازدواجتو باید با اسمه مونا بندازی گردنت و سیندوری ک به پیشونیت هم میزنی باید با اسمه مونا باشه نه سمیر. تینا گف من این ازدواجو بهم میزنم.من به اسمه سمیر گردنبده ازدواجو گردنم میکنم.تینا دستشو برد لایه گردنبند ازدواجی که مونا گردنش کرده بود و خواس درش بیاره ک واسو اومد دسته تینا رو گرفت و گف ول کن گردنبندو زود باش تینا گف نه و واسو زد تو گوشه تینا.لاولی با خودش گف واوو بلاخره ترقه یه بینشون اتیش گرف حالا ماجرایه جنگه بینه نوه و مادربزرگ شروع میشه.واسو به تینا گف دیوونه شدی؟چرا میخواستی گردنبد ازدواجتو در بیاری ها؟تینا گف چون من مونا رو دوست ندارم پس چرا گردنبد دروغینشو گردنم نگه دارم ها؟واسو گف چی؟؟؟الان داری میگی گردنبند ازدواج دروغه ها؟میدونی چقد گردنبند ازدواج ارزش و اهمیتش بالاست ها؟این نشونه ازدواجه.تینا گف برا من این گردنبند و این رابطه بینه منو مونا دروغه من اصلا مونا رو شوهره خودم نمیدونم و نخواهم دونست من یکی دیگه رو دوس دارم فقط گردنبند ازدواجی که اون بهم بده رو گردنم میکنم.واسو گف خیله خب خفه شو دخترم میدونم تو هنوز بچه ایی اهمیته رابطه هارو نمیدونی.ازدواج کردین باید تا اخره عمر پاش بمونین و کسی نمیتونه این ازدواجو بهم بزنه .تینا گف ولی قرار بود منو سمیر باهم ازدواج کنیم.واسو گف ولی دیدی که نشد و این خواسته خدا بود که با مونا ازدواج کنی نه با سمیر.یادت رفت چطوری مونا گردنبند رو گردنت و سیندوره ازدواج رو پیشونیت زد ها؟این ازدواجو هیچکس نمیتونه بهم بزنه حتی خدا.لاولی گف مامان بزرگت داره درست میگه.تینا گف نه.سعی کنین تو کلتون فرو کنین این موضوع رو من میمیرم ولی...واسو گف نه اینطوری نگو خواهش میکنم تو هرچی بخوای بگو من بهت میدم.تینا گف پس سمیرو بهم پس بده مامان بزرگ.واسو گف نه دخترم تو جونمو بخوای بهت میدم ولی به خاطر خوشحالیه زندگیتم که شده نمیتونم اینکارو بکنم نمیتونم سمیر بهت بدم.تینا داد زد گف خوشحالیه من سمیره سمیرررر نه کسه دیگه ایی.واسو گزاشت رف و تینا هم داشت گریه میکرد لاولی اومد پیشش و گف تو دیگه ازدواج کردی در مورد سمیرم باید بگم که به خودت الکی امیدواهی نده من مامانتم درک میکنم که چه حسی داره.تینا لاولی رو بغل کرد و لاولی با خودش گف این تازه شروعش بود. واسو تو اتاق دستشو میزاره تو چایی داغ و یاده خاطراتش با تینا میوفته.بابوجی میاد میبینه میگه چیکار داری میکنی ها؟بابوجی دسته واسو رو از چاییه داغ بیرون میاره و میگه ببین چیکار کردی.دستت سوخت.بابوجی گف چرا اینکارو کردی ها؟واسو گف خودمو مجازات کردم.بابوجی گف چرا ها؟واسو با گریه گف امروز زدم زیره گوشه دخترم تینا.بابوجی گف چرا اینطوری شد ها؟واسو برا بابوجی همه چیو توضیح داد.بابوجی دسته واسو رو پماد میزنه و میبنده میگه اونا درسته بزرگش شدن ولی نمیدونن چی درسته و چی غلط شما لطفا خودتو اذیت نکن خواهش میکنم.واسو گف من برای اولین بار زدم تو گوشه تینا خدا میدونه چقد ناراحت شده. لاولی کلی جواهرات به دالی نشون میده دالی میگه اینا برایه کیه؟لاولی گف اینا جواهراته برایه بانی کنار گزاشته بودمش ولی الان که دیگه بانی نیس پیشم. میخواستم وقتی تینا و سمیر باهم ازدواج کنن اینارو بدم به شما دالی خانم تا ازشون مراقبت کنین.ولی حیف که همچین کاری نمیکنم؟دالی گف ولی چرا؟لاولی گف چون تینا و مونا ازدواج کردن دیگه من اینارو چطوری بدم به شما انوقت.اینا رو باید بدم به مونا.دالی گف اع چرا مونا حالا من که میخوام تینا و سمیر باهم باشنو ازدواج کنن.لاولی گف اع خب این کافی نیس من درکتون میکنم برایه همین دارم حمایتتون میکنم ولی حیف که مامان واسو هیچوقت با این موضوع موافقت نمیکنه کی میخواد بفهمونه بهش اخه.دالی میگه اع من خودم بهش میفهمونم من فقط خوشحالیه تینا و این جواهراتو میخوام ببینین چقد خوشگله.لاولی گف اع واسه این مزخرفات وقت ندارم میخوام اینارو بدم به مونا دیگه.دالی ی بار دیگه به جواهرات نگاه میکنه و میره لاولی با خودش میگه واوو لاولی تو حرف نداری دیگه فاتحیه رابطه بینه تینا و واسو خونده س. پرومو:اریین دکتره رو کتک میزنه و میگه تو واقعا تاپکی رو عمل جراحی کرده بودی؟دکتره با ترس گفت نه من کسیو جراحی نکردم تاپکی اصلا بیمارستان نبود.اریین گف بانی چی بانی مرده واقها ها؟دکتره گف بانیم زنده س اونم اصلا بیمارستان نبوده.اریین شوکه شد.

این قسمت شروع میشه با دالی که میاد پیش تینا ...دالی گفت من کلی با واسو حرف زدم ولی اون نمیخواد قبول کنه ..من درد تورو درک میکنم عشق اول هرگز از یاد ادم نمیره... دخترم تینا من رازی رو بهت میگم که تاحالا به هیچکس نگفتم ...من و پدر سمر یه ازدواج اجباری داشتیم ...پدر سمر عاشق یکی دیگه بود من همیشه سعی کردم انقد بهش محبت کنم که اونو فراموش کنه ...اون خیلی با من مهربون بود ولی هرگز نتونست عشق اولشو فراموش کنه اون بعد از تولد سمر ،جون خودشو گرفت سمر همیشه فکر میکنه که اون تصادف کرد و مرد ولی اون درواقع خودکشی کرد...خونوادش نذاشته بودن با زنی که دوسش داشت ازدواج کنه و اینم شد عاقبت زن زوری ش...دخترم تینا تو اشتباه پدر سمرو تکرارنکن ...برای عشقت بجنگ تینا گفت متاسفم که بخاطر من درد کهنه تون تازه شد من حتما میجنگم ..تسلیم نمیشم... همه سرمیز غذا بودن تینا اومد دید واسو هم هست میخواست بره که واسو گفت بیا بشین غذاتو بخور ببین برات کیل درست کردم همونطوری که دوس داری... تینا رفت نشست سرمیز ...واسو گفت دخترم من معذرت میخوام به خاطر سیلی که بهت زدم..ولی من همیشه خوشی تورو میخوام ... تینا گفت دروغه..تو داری دروغ میگی اگه خوشی من برات مهم بود نمیذاشتی من این همه مدت از سمر جدا بمونم ... بابوجی گفت دخترم واسوندرا خانم تو رو خیلی دوس داره تو داری اشتباه میکنی تینا گفت دوسم داره؟! نه اون منو دوس نداره ..داره تظاهر میکنه..ادای دوس داشتنو درمیاره ... وگرنه اگه ولش کنن که منو میکشه چوتکی گفت تینا این چه حرفیه ببین بخاطر یه سیلی که بهت زده چطوری خودشو مجازات کرده..تینا گفت اون فقط منو مجازات کرد ..با به زور کنار هم نگه داشتن من و مونا ...تینا دست واسو روگرفت و گفت خیلی دلت میخواد منو بزنی نه..بیا بهم سیلی بزن بانداژ دست سوخته ی واسو باز شد تینا گذاشت رفت ..لاولی دیدشون و کلی تو دلش کیف کرد و گفت اره خودشه ...عجب نقشه ای بود لاولی ...حالا فقط بایدبشینی وجدایی این دو بچه و مادربزرگو ببینی ... تینا رفت اتاقش و زد زیر گریه ..چوتکی و بابوجی اومدن پیشش چوتکی گفت چرا گریه میکنی ...تینا گفت چون گریم میاد بابوجی گفت دخترم تینا مادربزرگت تورو بیشتر از جون خودش دوس داره تو با بی انصافی باهاش برخورد کردی.. بابوجی یه متن نوشت و گفت تینا اینو برام بخون... تینا متنو خوند و گفت ولی این یه جاش غلطه...این طوری معنی کل جمله به هم میریزه... بابوجی گفت دقیقا منم میخوام اینو بهت بگم ...رابطه تو و واسو سالیان سال قدمت داره..بخاطر یه اتفاق نباید کل رابطه رو خراب کرد...اون همیشه تورو بیشتر از تاپکی دوس داشته و حتی اون اصرار داشت تو با سمر ازدواج کنی ولی اگه الان داره میگه نه ...ینی این به صلاحته ..چوتکی گفت یادته بخاطر یه زخم کوچیک تو کلی دکتر خبر میکرد ...اون تورو خیلی دوس داره به هیچ وج شک نکن...اون بخاطر یه سیلی که بهت زد هم دست خودشو سوزوند... تینا یادش افتاد که وقتی بانداژ دست واسو باز شد چطور سوخته بود.. تینا با جعبه کمک های اولیه اومد پیش واسو خواست دستشو بگیره که واسو تقلا کرد..گفت تو اینجا چیکار میکنی مگه نگفتی من دوست ندارم من زدمت و خوشیاتو ازت گرفتم..از اینجا برو تینا گفت کجا برم مادر بزرگ ..وقتی هیچکس هیچ جا به اندازه شما منو دوس نداره ... تینا دست واسو رو بست و گفت من اشتباه کردم ...باهاتون بد حرف زدم ...من خوب میدونم که شما منو خیلی دوس داری .. و صلاح منو میخوای ..لطفا منو ببخش...اگرم نمیتونی باشه نبخش من انقد پیش شما میشینم تا شما منو ببخشی... اصلا به من سیلی بزنین..واسو تینارو بغل کرد و گفت دخترم مگه میشه من تو رو نبخشم...بخشیدمت ... سمر اومد پیش مونا و متنی رو که تو گیتا راجب حقیقت نوشته شده رو خوند و گفت قبول دارم تینا منو دوس داشت ولی حقیقت اینه که اون الان همسر توعه و حتی خدا هم میگه که حقیقت از همه چی بالاتره ...پس لطفا بخاطر خدا هم که شده سعی کن تینارو هم قانع کنی که به هیچ وجه نمیشه این حقیقتو عوض کرد اریان رفت سراغ دکتر جراح تاپکی و شروع کرد به زدنش و گفت راستشو میگی یا بکشمت ... دکتره گفت نه تروخدا منو ول کن حقیقتو بهت میگم.. اریان یه دسته پول داد به دکتره .اون مکث کرد اریان یه دسته پول دیگه هم داد بهش و گفت حقیقت لاولی چیه ..کی تاپکیو عمل کرد دکتر گفت هیشکی...تاپکی اصن نیومده بود بیمارستان.لاولی بهم پول گنده داد و ازم خواست بهتون بگم اون تاپکیه..اریان گفت پس تاپکی کجاس.دکتره گفت نمیدونم من قبلا برای چک علائم حیاتیش میرفتم ولی لاولی جاشو عوض کرده ..اریان گفت و بانی؟! اون واقعا مرده؟ دکتر گفت نمیدونم چون اونم اصلا نیومده بیمارستان.لاولی ازم خواست یه جسد سوخته گیر بیارم لباسای بانیو تنش کنم و بهتون بگم اون بانیه. تو خونه همه داشتن غذا میخوردن ...واسو به تینا غذا داد تینا گفت نه اول من به شما غذا میدم من به شما ناراحتیای زیادی دادم..دیگه کافیه از این به بعد فقط به فکر خوشحال کردنتون خواهم بود... تینا دهن واسو غذا گذاشت لاولی تو دلش گفت وای از دست این واسو..سه سوت تلاشامو به باد داد ولی اشکال نداره همه چیو درست میکنم... بابوجی گفت پس این بیهان کجاس... اریان اومد گفت من اینجام باباجون ...با کلی خبرای تازه ..اریان بلند گفت بیا تو ... همه نگاهشون به در خیره شد تا ببینن کی داره میاد.. پرومو ،آریین یه صندوق که ماله لاولیه رو وا میکنه و توش یه کارت پیدا میکنه میبنه رو کارت نوشته موهینی

این قسمت شروع میشه با اریان که یکیو صدا میزنه بیاد تو .. اون یه عابد بود ...واسو پرسید پسرم امروز که روز خاصی نیست مراسمی هم نداریم پس ایشون واسه چی اومدن..اریان گفت راستش اون روز که ما داشتیم دوباره مراسم ازدواجو انجام میدادیم من حالم بد شد و نصفه موند ...من و تاپکی تصمیم گرفتیم دوباره ازدواج کنیم (شور ازدواج دراومد ازدواج از چشممخونواده قبول کردن مونا دید لاولی لبخند میزنه و تو دلش گفت اگه خاله تاپکی راضیه پس منم حق دخالت ندارم لاولی تو دلش گفت این شغال جاسوس همه چیو داره با عجله انجام میده یه هدفی داره باید کنترلش کنم... لاولی تو اتاق اومد پیش آریان و گفت این چه کاریه چرا بدون پرسیدن نظر من انقد زود تصمیم به ازدواج گرفتی اریان گفت تاپکی تو خودت گفتی آماده ای با من ازدواج کنی تو حتی حلقه رو هم ازم قبول کردی بغلم کردی...پس چرا...لاولی گفت اره ..نه ...منظورم اینه که...اریان دست لاولی رو گرفت و گفت تاپکی من دوست دارم بهت قول میدم خوشبختت کنم بهم اعتماد کن .. لاولی قبول کرد و تو دلش گفت این عاشق نیست دیوونس و منم داره دیوونه میکنه ..اخه چحوری بهش بگم امادگی این کارو ندارم... دالی و تینا باهم نشسته بودن دالی گفت عشق تاپکی و بیهان یه مثال بزرگه ببین اونا چقد عاشق همن که بعد این همه سال هنوزم میخوان باهم ازدواج کنن ...ولی ازدواج منو ببین ..ناموفق ... و عشق عموت تارو به زن عموت ادیتی..با اینکه ادیتی سال هاست که مرده عموت دوباره ازدواج نکرد ...به این میگن عشق واقعی.. تینا گفت خاله لطفا شما یه بار دیگه با مادربزرگم حرف بزن ..اون انقد خودخواه نیست مطمئنم بخاطر خوشی من قبول میکنه که من از مونا طلاق بگیرم... دالی هم از خدا خواسته قبول کرد ... آریان داشت کمد لاولی رو تفتیش میکرد یه جعبه کوچیک پیدا کرد که درش قفل بود تکونش داد تا بفهمه چی توش هس لاولی سر رسید و گفت داشتی چیکار میکردی اریان گفت هیچی داشتم دنبال یه جا واسه قایم کردن کادو میگشتم که اینو پیدا کردم..این چیه...لاولی جعبه رو ازش گرفت و گفت این خاطرات بیهانه لطفا بهش دست نزن...لاولی جعبه رو گذاشت سرجاش و اریان دید که کلید جعبه از ساری لاولی آویزونه تینا اومد پیش مونا و بهش برگه های طلاقو داد و گفت عشق واسه یکی و ازدواج با یکی دیگه..این درست نیست مانمیتونیم باهم زندگی کنیم بیا از هم طلاق بگیریم واسو اومد پیش اونا و دوباره به تینا سیلی زد و گفت چن بار باید بگم این کارت اشتباهه مگه بچه دو ساله ای تینا گفت چرا اشتباهه.عمو تارو هم شاردا رو طلاق داد و با ادیتی ازدواج کرد چون اون با شاردا خوش نبود واسو گفت پسرم شاردا رو طلاق داد چون اون یه زن بدجنس بود که زندگیشو تباه کرده بود ولی مونا با اون فرق داره اون یه انسان خوب و با درک و فهمه ...تینا گفت ولی من دوسش ندارم تو قلب و ذهن من یکی دیگس ... دالی گفت یکم تینارو درک کنین ببینین بچم چقد ناراحته..واسو گفت دالی جان تو مهمون منی و من بهت احترام میذارم پس لطفا حدتو نگه دار و تو مسائل خونوادگی ما دخالت نکن.. واسو گفت دخترم تینا روابطو خدا شکل میده و هیشکس حق و یا قدرت نابود کردنشو نداره..مونا گفت خدا روابطو شکل میده تا ادمارو شاد کنه..اگه تینا از این رابطه خوشحال نیست پایدار نگه داشتنش چه فایده ای داره ... بابوجی گفت واه پسرم واه این نمونه یه انسان کامله...اون شادی تینارو به خودش ترجیح میده چوتکی هم گفت اره مونا یه انسان خوش قلبه که میتونه تورو خوشبخت کنه ...دالی گفت این کارتون اشتباهه شما دارین نظرتونو بهش تحمیل میکنین ...سمر هم بخشی از این ماجراست پسرم سمر تو بگو کار اینا درسته یا تینا...سمر گفت درسته ولی کار مادر بزرگ ..نه کار تینا ... روابط ارزش خیلی بالایی دارن تینا مونا همسرته و من همسر بانی ..درسته که بانی الان کنار من نیست ولی اون تا ابد همسر من میمونه..و تو .. با مونا... واسو برگه های طلاقو پاره کرد و گفت کافیه این ماجرا همین جا تموم شد کسی هم حق نداره اینو به گوش تاپکی و بیهان برسونه و الکی نگرانشون کنه... اریان اومد شنید و گفت چه نگرانی..چیشده...واسو گفت هیچی پسرم اتفاقای عادی روز مره..اریان گفت پس این برگه های پاره شده چیه.سمر گفت مال دفتر منه اشتباهی پارش کردن سر اون داشتیم دعوا میکردیم... اریان برگشت تو اتاقش ..داشت به عکس تاپکی نگا میکرد..با خودش گفت تو کجایی تاپکی .من چطوری پیدات کنم نکنه تو اون جعبه لاولی یه سرنخی باشه که بتونه منو به تاپکی برسونه ولی چطوری کلید اون جعبه رو به دست بیارم.. لاولی رو تراس داشت لباس پهن میکرد که اریان اومد دستشو گرفت و کلی رمانتیک بازی دراورد و باهاش رقصید اخر سر هم دستشو برد و از کمر ساریش کلیدو یواشکی برداشت و لاولیو بغل کرد اریان برگشت اتاق و زود جعبه رو باز کرد و توش یه سری خرت و پرت با یه کارت ملی پیدا کرد ...که مال لاولی بود ولی با اسم موهینی..اریان با خودش گفت این ینی اسم اصلی لاولی موهینیه اینم ادرس خونشه و اینم کلیدم امکان داره کلید خونش باشه و شاید اصلا تاپکیو تو خونش زندونی کرده باشه آریان صدای لاولی رو شنید و زود جعبه رو گذاشت سرجاش لاولی اومد گفت اریان تو کلید منو ندیدی بسته بودمش به ساریم اریان گفت نه یکم اتاقو بگرد شاید انداختیش لاولی مشغول گشتن شد و اریان کلیدو انداخت زمین و گفت بفرما دیدی بهت گفتم انداختیش...؟!.بیا بگیر..لاولی کلیدو گرفت واریان گفت الکی سر این چیزای کوچیک نگران نشو ما روزای خوبی رو در پیش داریم... پرومو : لاولی به تاپکی میگه همه چیزت مال من شده تاپکی کل زندگیت ..تاپکی موفق میشه ک فرار کنه از دسته لاولی

این قسمت شروع میشه با آریین ک میره تو انباری میبینه رو دیوار ی چند تا عکس از تاپکی هستو همشون خط خوردن.آریین ی عکس از دوتا بچه رو دیوار میبینه(عکسه بچگیایه لاولی و تاپکی) و برش میداره با خودش میگه یعنی چی این همون عکسیه ک تو کیفه لاولی بوده یعنی لاولی چه ارتباطی میتونه با تاپکی داشته باشه.لاولی میبینه دره انباری بازه یا خودش میگه چرا در بازه .اریین صدایه لاولی رو میشنوه و میره قایم میشه.لاولی میاد تو آریین حواسه لاولی رو پرت میکنه و یواشکی از انباری میره بیرون.لاولی میبینه اون عکسه بچگیاش با تاپکی سره جاش نیس با خودش میگه این عکسه کجا رف من نباید بزارم کسی بفهمه منو تاپکی نسبت خونوادگی داریم میره بقیه عکسا رو میگیره اتیش میزنه.تینا تو اتاق داره ناراحته و گریه میکنه.دالی میاد میگه دخترم هرچی پیش اومده تا الان اشتباه بوده.گریه نکن دخترم نمیتونم اشک ریختنتو ببینم من همراتم میخوای طلاقتو از مونا بگیری؟؟؟من کمکت میکنم دخترم...واسو تو حال لباس عروس رو به بابوجی نشون میده میگه قشنگه نه؟یاده روزه عروسیه تاپکی و بیهان افتادم.بابوجی گفت سالها گذشته ولی تاپکیه ما همون تاپکیه مهربون و خوش دله خودمونه و اصلا عوض نشده.چوتکی گف اره عوض نشده من خیلی خوشحالم ک قراره دوباره برادر شوهر بیهانو تاپکی قراره باهم ازدواج کنن.تینا میاد واسو بهش میگه این لباس عروسو برا مامانت گرفتم. قشنگه نه؟؟؟چوتکی گف اره دقیقا عینه لباس عروسیه خودت.تینا یاده عروسیش افتادو ناراحت شد.واسو بهش گفت دخترم هرچی بخوای بهت میدم ولی چیزی ک تو از من میخوای امکان پذیر نیس سعی کن بفهمی اینو.تینا گف من فهمیدم و سعی میکنم به دلمم هم بفهمونم این موضوع رو...تو راه رو تینا و سمیر همو میبینن.تینا داشت از کناره سمیر رد میشد ک سمیر دستشو گرفت و گف از من ناراحتی میدونم ولی مونا واقعا پسره خوبیه یه روز خودت متوجه میشی ک چقد مونا دله صافی داره اون تورو خوشحال نگه میداره...آریین تو اتاقه لاولی میاد آریین عکسو پشتش قایم میکنه لاولی میگه پشتت چی قایم کردی؟؟؟نشون بده ببینم.آریین یواشکی عکسو از پشت انداخت کناره کمد و دستشو اوورد جلو گف هیچی نیس تو دستم که.لاولی داشت میرفت طرفه کمد آریین ترسید ک لاولی عکسو ببینه برا همین دستشو گرفت و گفت تاپکی من بعده عروسیمون ی سورپرایز برات دارم ک زندگیتو عوض میکنه به چشام نگاه کن حالا.لاولی گف خب دستمو ول کن.لاولی چسبید به کمد و گف چ میکنی آریین؟؟؟من دیگ صبر ندارمم من حتی بهت خیلی وقته نزدیک نشدم. :| لاولی ب آریین گف تو چرا انقد منو دوس داری هممم؟؟؟آریین یاده خاطراتش با تاپکی افتادو گف چون من خیلی دوست دارم بیشتر از هرچیزی تو دنیا .هر ضربانه قلبم به اسمه تو میتپه هرجا میرم چشامو میبندم تورو میبینم تو ماله منیی و تو زندگیم تا اخر عمر بهت عشق میورزم.آریین گوشیو از قصد میندازه و میبینه لاولی حواسش پرته سریع عکسو از رو زمین میگیره پشتش قایم میکنه...تینا تو اتاقو و دالی میاد پیشش میگه یه چیز بگم؟؟؟مامان باباها کلی برا بچه هاشون زحمت میکشن و ولی تو دیگ بزرگ شدی حق داری خودت برا زندگیت تصمیم بگیری بیا این برگه هارو ببین طبق قانون تو حق داری تو این سن برا خودت تصمیم بگیری.طلاقتو از مونا حتما بگیر خودتو از رابطه دروغی خلاص کن.تینا زد برگه هایی ک دالی بهش دادو پاره کرد و گف من میدونم شما خیلی به فکرمی ولی فقط یه بار خودتونو جایه من بزارین مامان بزرگم نمیخواد همیچن چیزیو پس لطفا بس کنین منو تنها بزارین خواهش میکنم برین.دالی میره تینا با خودش میگه من دلمو بهت باختم ولی تو دوسم نداری سمیر پس کیوو دوس داری تو منو نمیخوای منم چیکار کنم اخه. پرومو:لاولی به تاپکی میگه همه چیه تو ماله من میشه .تاپکی خواست فرار کنه لاولی گرفتتش و تاپکی هلش داد فرار کرد.لاولی گف وایسا تاپکی.

این قسمت شروع میشه با لاولی ک میاد پیشه تاپکیو میگه بیا غذا بخور وگرنه از گشنگی میمیری البته هرچند ک نمیزارم به این اسونیا بمیری باید هرچیزی که داری رو از دست بدی باید با زجر کشیدن بمیری.امروز بهت میگم ک از جونه تو و خانواده ت چی میخوام.میدونی چیکار کردم؟؟؟زده رابطه بینه واسو و تینا رو خراب کردم.تاپکی گف نه نه همچین چیزی امکان نداره.لاولی داد زد گفت چرا امکان پذیره من کاری کردم اون دوتا از هم نفرت داشته باشن.تاپکی گف نه هرچقد میخوای تلاش کن ولی نمیتونی بینه اونا رو از هم بپاشی چون مامان واسو حتی تینا رو از منم بیشتر دوست داره عشقه بینه اونا هرگز تبدیل به نفرت نمیشه فهمیدی؟لاولی گف حالا اینو بیخیال میدونستی آریین کانا عاشقته؟؟؟؟فک کرد من تاپکیم و بهم درخواست ازدواج داد تاپکی شوکه شد و لاولی گف منم بهش جوابه مثبت دادم بزودیم ازدواج میکنیم.تاپپکی گف مزخرف گفتنو تموم کن آریین خودش میدونه من چقد بیهانو دوس دارم و به جز اونم به کسه دیگه ایی نگاهم نمیکنم خودش میدونه که من فقط ماله بیهانم نه ماله کسه دیگه ایی چون بیهان زندگیه منه اینو آریین خوب میدونه.لاولی گف بابا آریین الان این چیزا حالیش نیس از عشقه تو دیوونه شده اون خیلی دوست داره ناراحت شدی ها؟حقیقت تلخه هرچیزی که گفتم راسته و بزودی هر چیزی ک ماله توعه همش برایه من میشه من نابودت میکنم کسیم نمیتونه تورو از دسته من نجات بده.تاپکی دستایه خودشو وا میکنه و با لاولی درگیر میشه و فرار میکنه...تاپکی میاد خونه داد میزنه میگه کجایین بیاین بیرون.تاپکیتون اومده اومده اون زنه تظاهر کرده که منه اون تاپکی نیست تاپکی منم.لاولی میاد دست میزنه و میخنده به تاپکی میگه عجب مارمولکی هستی این همه جرات نشون دادی و تونستی فرار کنی از دستم.تاپکی گفت اره این جراتو خدا بهم داده با دعاهایه اون تونستم از دستت فرار کنم ومن جلویه این مجسمه خدا و بقیه خانواده دستتو رو میکنم.لاولی گف آفرین تونستی بیای به این خونه ولی کسی صداتو نمیشنوه خدا جونت باهات بازی کرده هر چی داد بزنی کسی صداتو نمیشنوه همشون رفتن پیشه خدا.تاپکی شوکه شد گف منظورت چیه.لاولی گف نترس منظورم این بود که رفتن معبد.تاپکی گف اشکالی نداره بلاخره که از معبد بر میگردن دیوونه و توهم نمیتونی جلومو بگیری.لاولی گف الان یه چیز بهت نشون میدم ک با دیدنش دیگه نیازی نیس من جلوتو بگیرم خودتو جلو خودتو میگیری.لاولی یه ویدیو به تاپکی نشون داد ک توش یکی داشت با چاقو میرف سمته بانی و بانی هم جیغ میزد.تاپکی با دیدنه ویدیو شوکه شد...تاپکی گف دخترمو ول کن لاولی خواهش میکنم.تاپکی به پایه لاولی افتادو گف با دخترم کاری نداشته باش.لاولی گف فقط تو میتونی دخترتو نجات بدی باید خفه شی و کاری نکنی تصمیم با خودته.تاپکی گف لاولی من به کسی چیزی نمیگم خواهش میکنم دخترمو ول کن.مرده بانی رو ول کرد و لاولی گف به کسی چیزی نمیگیا وگرنه گردنه دخترتو بزنن.تاپکی گف التماست میکنم کاری نداشته باش خیله خب من چیزی نمیگم.لاولی گف خوشم میاد وقتی میبینم بهم التماس میکنی حال میکنم وقتی تورو تو این وضع میبینم خوشحال میشم وقتی بدبختیاتو میبینم.تاپکی گف یه چیزی ازت بپرسم؟لاولی گف باشه بگو.تاپکی گف چرا اینکارارو میکنی ها؟چرا خودتو جایه من زدی چرا اینکارارو با دخترم میکنی مگه من باهات چیکار کردم.لاولی گف سعی کن یادت بیاد با من چ غلطی کردییی باعث شدییی بچگیامو از دست بدم سعی کن یادت بیاد اشغال سعی کن.یهو لاولی و تاپکی صدایه بابوجی و بقیه رو شنیدن و شوکه شدن.لاولی گف هول شد به تاپکی گف یادت نره چی گفتی نباید به کسی چیزی بگی فهمیدی؟باید لال بشی لال.اگ حرف بزنی کارم تمومه بعدم من بانیو زنده نمیزارم.اعضایه خانواده میان تو میبینن یکی رو سرش شاله رو به لاولی میگن این کیه ؟؟؟لاولی گف خب ایشون گداهه اسمش ارجوکه اومده اینجا تا گدایی کنه من میخواستم بهش پول بدم.واسو رو به تاپکی گف ارجوک جان تاپکیه ما دیدی چقد خوبه و دلش بزرگه؟؟؟همیشه به فکره بقیه س.آریین یکم با دیدنه تاپکی که شال سرش بود به شک میوفته. پرومو:چوتکی میگه ارجوک شالو از سرت بردار ببینیمت دیگه.چوتکی میره طرفه تاپکی تا شالو از سرش برداره و لاولی و تاپکی شوکه میشن

این قسمت شروع میشه با چوتکی ک میره جلو و میخواد شالو از رو سره تاپکی برداره که لاولی گف وایسا لطفا اینکارو نکنین راجو نمیخواد صورتشو به کسی نشون بده چون در اثره یه حادثه صورتش سوخته.تینا گف اشکالی نداره ناراحت نباش لازم نیس صورتتو بپوشونی.آریین گف چرا چیزی نمیگه.لاولی هل شد گف چون ناشنواست نمیتونه چیزی بگه چون تو اون حادثه صداشم از دست داده.من با لکنت حرف میزنم ولی این بیچاره حتی حرفم نمیتونه بزنه.واسو گف وایی خیلی ناراحت شدم راجو ولی نگران نباش همه ما باهاتیم.واسو تاپکیو بغل میکنه و لاولی با خودش میگه جانمی جان تاپکی الاناس ک خدافظی کنه و بره.لاولی گف من میرم پول بیارم بدم ب این راجویه گدا.آریین گف وایسا تاپکی چرا زودتر نگفتی برا این گداهه یه حادثه بد رخ داد هووم؟؟اگ همون اول میگفتی یه کمکی بهش میکردیم دیگه.لاولی گف عه نه نمیشه خب راجوک الکی کمک قبول نمیکنه حتما باید در ازاش یه کاری بکنه تا کمکه دیگرانو قبول کنه حتی امروزم بزور بهش گفتم بیاد اینجا اصلا قبول نمیکرد ک بیاد.آریین گف حالا که اومد پس برا تدارکات عروسی کمکمون میکنه دیگه.لاولی شوکه شد.واسو گف اره بیهان پسرم راست میگی.و واسو رو به لاولی گف تاپکی دخترم راجو رو ببر اتاقه مهمونا...لاولی و تاپکی رفتن اتاقه مهمونا لاولی به تاپکی گف خیلی زرنگی اره؟قبول کردی اینجا بمونی ک یواشکی به همه حقیقتو بگی اره؟یادت نره من چیکار میتونم با بانی بکنم میزنم میکشمشا.تاپکی گف اع وایستا من که چیزی نگفتم اونا گفتن بمون خب اگ بگی برم میرم.لاولی گف اره راست میگی تو کاری نکردیی اونا جلو رفتنتو گرفتن انقد غر غر نکن صورتتو جلو اونا همیشه بپوشون صداتم اصلا نباید جلوشون در بیاد فهمیدی؟تاپکی گف باشه هرکاری بگی میکنم فقط بلایی سره بانی نیار.لاولی گف اه باشه لامصب و رف.تاپکی رف پیشه مجسمه الهه گانش و گف خوب میدونم ک شما همیشه ازم حمایتی میکردیو و الانم میکنین من پیشتون قسم میخورم ک همه رو از چنگه لاولی نجات بدم...آریین داخله اتاقش تو فکر بودو با خودش گف اخر نفهمیدم این لاولی کیه و قصد و هدفش چیه من میخواستم به تاپکی بگم ک چه حسی بهش دارم ولی این لاولی اومدد نشد.الانم هم تاپکی هم بانی از منو خانواده دورن باید زودتر بفهمم قضیه چیه.واسو میاد اتاق میگه چی داشتی میگفتی پسرم با خودت در مورد تاپکی و بانی هووم؟؟؟آریین گف خب یاده بانی افتادم.وقتی من اینطوری برا مرگش ناراحتم یعنی فک میکنین تاپکی چقد ناراحت باشه.واسو گف اون مادره بانیه و خیلی دوسش داره اگ بانی اینجا بود از ازدواجه تو و تاپکی بیشتر از همه خوشحال می بود.واسو میره آریین با خودش میگه کاش اونروزی که داشتم با تاپکی ازدواج میکردم خودمو الکی به بیهوشی نمیزدم اونموقع میتونستم با تاپکی ازدواج کنم.بزودی تاپکی برمیگرده پیشم قبله عروسیه منو لاولی قبلش باید بفهمم قضیه این زنه گداهه ک صورتش پوشونده بود و عکسه این دوتا بچه کناره هم چیه...سمیر تو اتاق میگه اووف من میخوام برم خونه خودم ولی هنوز خونه اماده نشده نمیدونم چرا کارامم که تموم نشده دالی با خودش گفتم خودم گفتم لفتش بدن.دالی به سمیر گف ببین تا موقع اماده شدنه خونه همینجا میمونیم دیگ واسو و بابوجی و بقیه دوست دارن توهم تو این خونه حق داری درسته بانی مرده ولی تو هنوز داماده این خونه ایی دیگ عشقو صفاتو بکن باو من میرم برات نوشیدنی بیارم.سمیر گف نه مامان نمیخورم.دالی گف خفه شو مامانت داره میگه بخور پس یعنی باید بخوری.دالی میره سمیر عمسایه بانی رو میبینه و میگه درسته پیشم نیستی ولی یادت همیشه با منه همه جا تورو میبینم یاده خنده هات و جوش اووردنت میوفتم.بعده ازدواجمون تازه فهمیدم ک دوست دارم اره من خیلی دوست دارم تو نزدیکه من نه نزدیکه قلبمی برا همین دوریتو حس نمیکنم وقتی چشامو میبندم فقط تورو میبینم دلیله خندیدن و گریه کردنام فقط و فقط تویی.تو زندگیو همه چیه منی بانی.دالی اومد همه حرفایه سمیرو گوش کردو با خودش گف یا خدا پسره من یعنی عاشقه اون بانیه جنازه س؟؟؟ایشش نه نه امکان نداره...آریین تو حال به تاپکی که شال رو صورتش بود گف تا هرچقد بخوای میتونی اینجا بمونی.آریین سینیه غذا رو از قصد کج کردو داشت سعی میکرد صورته تاپکیو از زیره شال ببینه. پرومو:آریین به تاپکی ک شال رو سرش بود گف وقتی ک بهت دست زدم فهمیدم تو راجو نیستی بلکه تاپکی ایی.اریین شالو کنار زدو دید تاپکیه شوکه شد.

ین قسمت شروع میشه با آریین ک داشت سعی میکرد با سینیه غذا صورته تاپکیو از زیره شالش ببینه ک چوتکی اومد گف واوو راجو چه غذاهایی درست کردی همشون غذایه مورد علاقه اعضایه این خونوادن.باور نکردنیه یعنی تو میدونستی ما چه غذاهایی رو دوس داریم ایول دمت گرم.آریین پنکه میبینه برایه اینکه شاله تاپکی از رو سرش کنار بره پنکه رو از قصد روشن میکنه.باد میخورد به شاله تاپکی و نزدیک بود شال بیوفته آریین هم یکسره به تاپکی نگا میکرد و منتظر بود شال بیوفته.شال داشت میوفتاد ک تاپکی جلو افتاده شالو گرفت.چوتکی گف بزا یکم از این غذاهایی ک درست کردی امتحان کنم راجو.چوتکی یکم غذا بر میداره و میخوره میگه راجو دست پختش چقد شبیه دس پخته تاپکیه انگار این غذا رو تاپکی درست کرده.آریین تعجب میکنه.چوتکی رو به راجو میگه دستت درد نکنه الهی خدا همیشه خوشحال نگهت داره.چوتکی تاپکیو بغل میکنه و یهو تاپکی سکسه ش میگیره .چوتکی ب تاپکی اب میده تا سکسه ش رفع بشه ولی تاپکی هرچقد اب خورد سکسه ش رفع نشد.آریین یکم غذا داد دسته تاپکی و تاپکی با خوردنه غذا سکسه ش بند اومد آریین خیلی تعجب کرد چوتکی گف عجب تصادفی تاپکیه ماهم با غذا خوردن فقط سکسه ش رفع میشه مثه تو.تاپکی میره چوتکی میگه من برم بقیه رو برا غذا خوردن صدا کنم.چوتکی میره آریین یکم غذا میخوره با خودش میگه این ک شبیه دستپخته تاپکیه.باید بفهمم چه کاسه ایی زیر نیم کاسه س...تینا تو اتاقه مونا میاد تو اتاق پیشش تینا یه کتاب پشتش قایم میکنه مونا میگه چی داشتی میخوندی؟؟؟تینا گف خب هیچی یه کتابه معمولی.مونا دستشو برد پشته تینا و کتابو گرفت دید تینا به مونا گف هردوتایه ما عاشقیم حالا فرقش اینه که تو بانیو دوس داری منم سمیرو ولی حقیقت اینه که ما زن و شوهریم میشه پس میشه بهم دیگه یه فرصت بدیم من به خاطره خونواده م میگم نمیتونم دلشونو بشکونم.مونا قبول میکنه و تینا مونا بهم دست میدن لبخند میزنن میرن.دالی میاد تو اتاق میگه ای خدا از یه طرف بانی مرده و پسرم هنوز دوسش داره و حالا هم اینا دارن سعی میکنن باهم دیگه جور باشن اووف دالی یاده طلاهایی که لاولی بهش نشون داد میوفته و میگه نه من احمق نیستم نمیزارم همینطوری دستی دستی اون طلاها از دستم در بره نه امکان نداره باید ی کاری بکنم...تاپکی میاد تو اتاق یاده خاطراتش با بیهان میوفته و میگه برگرد پیشم من بهت احتیاج دارم بانیمو بهم برگردون.لاولی میاد تو اتاق به تاپکی میگه باید بری اریین شک کرده باید گورتو گم کنی زود باش گمشو.تاپکی میزنه تو گوشه لاولی و لاولی شوکه میشه میگه چطور جرات عجوزه ها؟؟؟لاولی خواست به تاپکی سیلی بزنه که تاپکی دستشو گرفت و نزاشت.لاولی گف الان بهت نشون میدم ببین چه بلایی سره بانی میارم بی شعور.الان بانیتو میفرستم اون دنیا.تاپکی گف قبلش فک کن اگه همچین غلطی بکنی مث خر از این خونه میندازمت بیرون تا امروز ساکت بودم فقط به خاطر اینکه بانی سلامت باشه ولی اگه بانی نباشه من یه بلایی سرت میارم ک مرغایه اسمون به حالت گریه کنن.لاولی گف چرا انقد شعار میدی ها؟مثلا چیکار میکردی میخواستی منو بکشی؟تاپکی گف تو نمیدونی یه مادر برا اینکه انتقام بچشو بگیره چ کاارایی میکنه.یادت باشه هر بلایی که سرمو اووردی حتما جوابشو میگیری اگه بانیم چیزیش بشه به بانی قسم زنده ت نمیزارم لاولی گف باشه چیزی نمیگم روم دست بلند کردی اگه یه بار دیگه همچین حماقتی کنی میزنم دخله تو بچتو میارم فهمیدی؟؟لاولی میره تاپکی یاده بانی میوفته و میشینه گریه میکنه با خودش میگه ای خدا چطوری بانیو خونوادمو از دسته این لاولی نجات بدم اخه... پرومو هم ماله قسمته قبل بود

ین قسمت شروع میشه با لاولی که با عصبانیت میاد تو حیاط و با خودش میگه اون تاپکی خیلی پررو شده به من سیلی میزنه ولی من باید ساکت بمونم بذار عروسی من و اریان شکل بگیره بعد حساب اون تاپکیو میرسم چوتکی اومد پیش لاولی و گفت تاپکی چیشده چرا انقد عصبانس تاپکی گفت عصبانی؟! نه چرا ... چوتکی گفت صورتت چرا کبود شده کسی بهت سیلی زده؟! لاولی گفت نه یه پشه نیشم زد خواروندمش اینطوری شد ... چوتکی رفت لباسای خیسو پهن کنه ..لاولی تو دلش گفت حالا چطوری اینو از حیاط بفرستم بره خونه..باید برم بیرون ... لاولی اومد به چوتکی گفت زنداداش لباسارو بده به من شما برو خونه من پهنشون میکنم چوتکی احساساتی شد و گفت تاپکی تو خیلی خوبی با این که همیشه همه مون در حقت بد کردیم تو همیشه درمقابلمون فقط عشق ورزیدی ...چوتکی لاولی رو بغل کرد و لاولی گفت ای بابا زنداداش انقد تعریف نکن بیخیال .. چوتکی رفت و لاولی تو دلش گفت ای خدا چه خونواده مزخرفی سمیر موبایلشو چک کرد و دید عکسای بانی پاک شده و با خودش گفت خدایا اینا چطوری پاک شد دالی اومد گفت من پاکشون کردم سمیر عصبانی شد و داد زد چرا پاکشون کردی مامان تا از خاطراتش بیرون بیای تو عاشق بانی؟! سمیر گفت اره هستم و خواهم بود همیشه .. دالی گفت خدا مرگم بده تو میخوای تا اخر عمرت با خاطرات یه زن مُرده زندگی کنی سمر گفت همون خاطرات کم برای یه عمر زندگی من کافیه... دالی الکی خودشو زد به ضعف و افتاد سمر گفت مامان چت شد بیا یه چیزی بخور دالی گفت نمیخورم بذار بمونم زنده موندنم فایدش چیه... اینکه زنده بمونم و شاهد این باشم که پسرم با خاطرات زن مُردش هرروز میمیره و زنده میشه سمر اینکارو نکن پسرم خودت انتخاب کن یا مرگ من یا مرگ بانی و فراموش کردنش سمر گفت مامان لطفا بیا یه چیزی بخور من سعی میکنم فراموشش کنم . دالی بیسکویتو خورد و سمر گذاشت رفت دالی با خودش گفت سمر پسرم تا زمانی که من زندم نمیذارم با عشق یه زن مرده زندگیتو تلف کنی الان تورو قانع کردم بعدی نوبت تیناس ...اونم قانع میکنم تاپکی اومد اتاق لاولی تا دنبال موبایلش بگرده یهو صدای پا شنید و پشت پرده ها قایم شد اریان اومد اتاق لاولیو گفت حالا که لاولی اینجا نیست باید سعی کنم یه سرنخایی پیدا کنم باید بفهمو تاپکی و بانی کجان و اون زن پشت شال کیه ... تاپکی سوسک دید ترسید صورتشو پوشوند و از پرده ها بیرون اومد خورد به اریان و افتادن رو تخت اریان یاد خاطراتش با تاپکی افتاد لاولی اومد گفت شماها اینجا چیکار میکنین تاپکی با اشاره دست گفت که اومده بود اتاقو تمیز کنه لاولی گفت اریان تو چطور ...اریان گفت سورپرایز..طبق معمول من برات سورپرایز دارم این دسبند سنگی ...برای توعه ...این فقط یه دسبند نیس احساس و عشق من به توعه به همراه خوشبختی و لبخند های کل این دنیا اریان دسبندو انداخت دست لاولی و گفت دوست دارم تاپکی لاولی گفت منم دوست دارم اریان و همو بغل کردن تینا داشت لباسای مونارو میذاشت کنار لباسای خودش ..دالی اومد گفت این خیلی خوبه که داری سعی میکنی با سرنوشتت بسازی ..تینا گفت من اینکارو با تموم قلبم دارم میکنم بخاطر مادر بزرگ بخاطر خونواده ... دالی گفت منم دیشب عکسای بانیو زدم تو گوشی سمر ولی صب دیدم همش پاک شده و جاش چنتا عکس دیگس .. تینا گفت چی؟! دالی گفت خودت ببین...تینا دید و گفت عکسای من؟! دالی گفت اره من فک کنم اون هنوزم داره به تو فکر میکنه دالی تو دلش گفت باید قبل اینکه سمر بفهمه عکسای تینارو پاک کنم وگرنه کارم تمومه ... تینا گفت ولی سمر خودش پسم زدو ازم خواست به رابطم با مونا یه فذصت دیگه بدم ... دالی گفت اون تو ظاهر اینو میگه ولی انگار دلش اینو نمیخواد.. تینا گفت متاسفم خاله ولی من دیگه بیخیال شدم . به در بسته کوبیدن هیچ فایده ای نداره دالی یواشکی پیرهن سمروگذاشت لای لباسای تینا تینا گفت این بلوز سمره اینجا چیکار میکنه دالی گفت میبینی دخترم همه چی حتی کوچکترین چیزا داره شمارو سمت هم میکشه بعد خودتون دارین از هم فاصله میگیرین.. تینا هیچی نگفت تاپکی داشت فکر میکرد اریان همه چیو راجب لاولی میدونه ولی اون ماجرای عشقی دیگه چیه ...ینی باید همه چیو به اریان بگم تا کمکم کنه بانیو پیدا کنم؟! تاپکی صدای پا شنید صورتشو پوشوند اریان اومد پیشش و دروقفل کرد گفت تو همه چیزت موبه مو شبیه تاپکیه بعد بازم ادعا میکنی راجو هستی؟! تاپکی با شاره سر گفت اره اریان گفت ببین تو شاید بتونی صورت و صداتو بپوشونی ولی احساستو نمیتونی ..من همون بار اول که دیدمت فهمیدم تو راجو نیستی تو تاپکی هستی اریان شال تاپکیو برداشت و از دیدن چهره تاپکی شوکه شد پرومو : اریان به تاپکی میگه لازم نیست دیگه صورتتو بپوشونی.تاپکی گفت چی میگی اگه کسی تو خونه منو ببینه چی اریان گفت همه تورو دیدن تاپکی تاپکی برگشت عقب و دید کل خونواده پشت سرشن واسو گفت دیدین من بهتون گفتم این راجو نیست این تاپکی منه واسو تاپکیو بغل کرد

ابن قسمت شروع میشه با آریین ک به تاپکی میگه من میدونستم تو چیزیت نشده و تاپکیو بغل میکنه و میگه نمیدونی چقد خوشحالم ک الان دیدمت دلم خیلی واست تنگ شده بود.تاپکی گف منم همینطور دلم برا همتون تنگ شده بود.آریین گف خب چرا خودتو جایه راجو جا زده بودی چرا نزاشتی بقیه بفهمن تو تاپکی هستی هووم؟؟؟تاپکی همه چیو برا آریین تعریف کرد.آریین گف انوقت ما فک میکردیم بانی مرده و توهم جراحی کرده بودیو قیافت عوض شد.من از اولم شک کرده بود.آریین هم همه چیو برا تاپکی تعریف کردو گف اینطوری فهمیدم ک اون تو نیستی بلکه لاولیه چون من میدونستم تو هیچوقت راضی نمیشی ک با من ازدواج کنی.حالا بگو چرا خودتو جا زدی چرا ب همه نگفتی ک تو تاپکی هستی.تاپکی گف به خاطره بانی نگفتم بانی پیشه لاولیه برا همین مجبور شدم ساکت بمونم خواهش میکنم به کسی نگو ک من تاپکیم وگرنه جونه بانی تو خطر میوفته.آریین گف باشه باهم دیگه هم این خونواده هم بانیو از دسته لاولی نجات میدیم...تو اتاق چوتکی برا واسو غذا میاره و واسو هم غذا رو میخوره میگه چقد این غذا چرا انقد مزه دستپخته تاپکیو داره چوتکی میگه اره منم همین فکرو میکنم ولی این غذا رو راجو درست کردی دقیقا شبیه تاپکی غذا درست کرده.چقد عجیبه نه؟واسو گف اره عجیبه تاپکیه ما دستپختش انگار عوض شده ولی ماله راجو دقیقاا عینه تاپکیه.ما باید بفهمیم چ کاسه ایی زیره نیم کاسه س...آریین میاد تو اتاق پیشه لاولی براش اواز میخونه و باهاش میرقصه لاولی میگه اووف چه میکنی آریین ها؟؟؟آریین گف میدونی چیه تاپکی؟من چقد خوش شانسم ک تورو پیدا کردم دوست خیلی زود باهم ازدواج کنیم تا بعدش برا همیشه ماله من بشی.آریین لاولی رو دراز میده رو تخت خودشم کنارش دراز میکشه و باهاش حرف میزنه تا حواسش پرت شه.آریین یواشکی گوشیه لاولیو میگیره میزاره اونوره تخت و از اونطرف تاپکیه بی خاصیته ما از زیره تخت گوشیو میگیره و ی سری فایلو از گوشیه لاولی داشت کپی میکرد تو گوشیه خودشو .لاولی هی میخواس پا شه آریین نمیزاشتو تظاهر کرد ک میخواد لاولیو ببوسه.لاولی چشاشو بست.تاپکی همه فایلارو کپی کرد و به آریین علامت داد گف کار انجام شد.تاپکی گوشیو گزاش سره جاش رف.آریین گف خب عه این کارا قبله عروسی خوبیت نداره تو برو به کارت برس منم دیگه میرم...آریین میره تو اتاق به تاپکی همون عکسه دوتا دختر بچه رو نشون میده میگه میدونی اینا کین؟تاپکی گف اع این که منم تو عکسه ولی نمیدونم اینی کنارمه کیه...اریین گف خیله خب باشه تاپکی برگشت دید همه اعضایه خانواده پشته سرشن.واسو گف میدونستم تو راجو نیستی تاپکیه مایی.واسو تاپکیو بغل میکنه و تاپکی گف به خاطره دعاهایه شما من الان زندمو پیشتونم.تینا تاپکیو بغل کرد کرد و گف دلم واست تنگ شده بود دیگه از ما دور نمیشی نه؟تاپکی گف حتی به دور شدن از تو هم نمیتونم فک کنم نه دیگه ترکتون نمیکنم من همتونو خییلی دوست دارم مونا گف پس اونی ک خودشو جایه شما زده کیه.تاپکی گف اون لاولیه.خلاصه تاپکیو اریین همه چیو برا خانواده تعریف میکنن و همه میفهمن همه چی زیره سره لاولی بوده.چوتکی گف بیهان خیلی دوست داره تاپکی همیشه به لاولی شک میکرد میدونست ک اون تو نیستی.واسو گف وقتی از دسته لاولی فرار کرده بودی چرا پس بهمون اونموقع همه چیو نگفتی چرا خودتو جایه راجو زدی؟سمیر گف اگه بهمون میگفتی به پلیس زنگ میزدیم دیگ.مونا خواست به پلیس زنگ بزنه تاپکی گف نه اینکارو نکنین به خاطره بانی سکوت کرده بودم بانی پیشه لاولیه همه شوکه شدن.تاپکی گف اره بانیه ما زنده س.تینا گف یعنی خواهرم زنده س؟تاپکی گف اره بانیمون زنده س من برا همین سکوت کرده بودم اگ حرفی میزدم لاولی بانیو میکشت.سمیر گف پس بهمون بگین بانی کجاس.تاپکی ویدیویه بانیو ک ازگوشیه لاولی گرفته بودو به سمیر نشون داد.سمیر گف من میدونم اینجا کجاست.آریین گف بیاین بریم نباید وقت طلف کنیم.همه داشتن باهم میرفتن مونا گف نه باهم نریم ممکنه لاولی شک کنه.سمیر گف شما حواستون به لاولی باشه من میرم بانیو نجاتش میدم.تاپکی گف مراقب باش لطفا لاولی خیلی خطرناکه.سمیر گف نگران نباشین من نمیزارم بانی چیزیش بشه...پرومو:تاپکی عکسه اون دوتا بچه رو به لاولی نشون داد گف این یکی که کناره من تو عکسه کیه ها؟لاولی گف منم اونی که کنارته تو عکس منم خواهره دوقلوت موهینی.تاپکی و آریین شوکه میشن

ین قسمت شروع میشه با موهینی و تاپکی ک میان پیشه بقیه.موهینی میگه روم نمیشه چیزی بگم ولی بدون اینکه چیزی بگم نمیتونم برم.من همتونو بازی دادم همتونو کلک زدم تاپکیتونو ازتون دور کردم منو ببخشین لطفا نفرت چشامو کور کرده بود من از همتون معذرت میخوام.واسو گف انسان جایزه الخطاست حالا که پشیمونی اشکالی نداره.موهینی میره به تینا میگه تو خیلی دوست داشتنی هستی امیدوارم خدا همیشه خوشحال نگهت داره.تینا لبخند میزنه و موهینی میره به بانی میگه به تو بیشتر از همه بد کردم خواهش منو ببخش.بانی اشکایه موهینی رو پاک میکنه میگه لطفا گریه نکنین ناراحت میشما.بانی موهینی رو بغل میکنه.موهینی ب آریین میگه تو زندگیم ادمایه زیادی رو دیدم ولی تو مث هیچکدومشون نیستی تو واقعا ادمه خوبی هستی.موهینی خواست بره تاپکی بهش گف لازم نیس بری از اینجا میتونی همینجا تو این خونه بمونی.موهینی گف الان که وقتشه زندگیمو بکنم داری جلومو میگیری اجی؟تو اینجا تو این خونه دنیا و خانوادتو داری داری زندگیتو میکنی منم برم ب زندگیم برسم دیگه.من جایه دوری نمیرم هروقت ب یادت افتادم هروقت دلم برات تنگ شد میام بهت سر میزنم.موهینی تاپکیو بغل میکنه و میره.... بابوجی گف ب لطفه خدا همه چی درست شد دیگه.دالی از قصد گف الان همتون یادتون رف که چقد از تاپکی دلخور بودین؟سمیر گف چی ممیگی مامان اع.دالی گف دارم راست میگم دیگه با اون کاری که تاپکی خانم روزه عروسیه بانی و تینا کرد همتون ازش عصبانی و ناراحت بودین دیگه ولی همتون بخشیدینش نه؟تاپکی خواست حرف بزنه واسو نزاشت و گف لازم نیس چیزی بگی من هنوز نبخشیدمت.همه شوکه شدن.واسو گف با اون کاره غلطی که تو روزه عروسیه بانی و تینا کردی من هیچوقت نمیبخشمت.تینا گف اره مامان بزرگ راست میگه من دارم هنوز تقاص پس میدم بابت کاره غلطی که مامان کرده بود چطوری توقع داره که ما ببخشیمش.... اریین و بانی سره میز نشسته بودن دوتایی که بانی گف اوووف تینا و مامان بزرگ هنوز از دسته مامان ناراحتن که.اریین گف باید ی کاری بکنیم.بانی گف خب من ی نقشه دارم.بانی دید تینا داره میاد شروع کرد ب تظاهر کردنو گف اره اره دقیقا مامان بزرگو تینا کاره خوبی کردن ک مامانو نبخشیدن.اریین هم با تظاهر گف تاپکی کاره اشتباهی کرد دیگه باید مجازات شه.بانی گف اره درسته.تینا گف خب ینی چیکار کنیم ک مامان مجازات شه.بانی گف بدونه مامان تولد میگیریم دیگه.تینا گف اره این بهترین راه حله اصلا حقشه اینطوری میفهمه که چقد ما ازش ناراحتیم.... تاپکی میاد میبینه خونه رو تزیین کردنو کیکه تولد رو میزه خوشحال میشه و با خودش میگه ینی همه تولده منو یادشون بود ؟برا من تولد گرفتن؟تینا اومد گف اره ولی بدونه تو جشن میگیریم.هیچکس امروز تولدتو باهات جشن نمیگیره تا بفهمی وقتی خوشی یکی رو از بین میبری طرف چ حسی بش دست میده.با این کاری ک با ما کرد نه تنها من بلکه هیچکدوم از اعضایه این خونواده نمیبخشنش.اگه یه خورده عزت و ابرو واست مونده باشه میگیری بند و بساطتو جمع میکنی از این خونه میری.... تاپکی داشت میرف طبقه بالا ک وسایلاشو جمع کنه و بره که بانی صدایه ضبط شده تاپکیو پخش میکنه.تو صدایه ضبط شده تاپکی داشت میگف که مامان واسو برام مادری و بابوجی هم برام پدری کرد هیچوقت نزاشتن جایه خالیه پدر مادرمو حس کنم.بیهانه من نقطه قوته من بود همیشه ازم حمایت میکرد.دخترام هم با اومدن تو زندگیم باعث شدن زندگیم کامل شه.برایه اینکه خوشحالیشونو ببینم حاضرم جونمم بدم.این خانواده قسمتی از روحه منن.براشون مهم نبود چقد ب خاطره من تو دردسر افتادن اونا همیشه باهام بودن(پ.ن:خوبه خودت میدونی نصفه بلاهایی که سره خونواده اومد تقصیره خودته هه)تاپکی داشت میرفت چوتکی بش گف من مثه خواهرتم حرفه منو رد نکن امروز تولدته بیا کیکتو ببر.تاپکی میاد شمعارو فوت میکنه و کیکو میبره و ی تیکشو میزاره تو دهنه بانی و میره طرفه تینا ک کیک بزاره دهنش.تینا قبول نمیکنه و میگه من هرگز نمیبخشمت.تینا رف بابوجی گف درسته کاره اشتباهی کردی ولی ما همیشه باهات بودیمو هستیمو خواهیم بود.چوتکی ب تاپککی گف اره بابوجی راست میگه و در ضمن تولدت خیلی خیلی مبارک.تاپکی به واسو ادایه احترام کردو گف شاید بقیه ببخشنت ولی من نمیتونم ببخشمت.... شب آریین نقاشی ایی که از تاپکی کشیده بودو میخواست بیاد ب تاپکی نشون بده ک دید تاپکی جلو عکسه بیهان داره میگه که بیهان امروز آریین و بانی برام جشنه تولد گرفتن تازه بابوجی و عروس چوتکی هم منو بخشیدن جایه تو خیلی خالیه بیهان من دلم خیلی برات تنگ شده کاش به جایه آریین تو اینجا بودی.آریین از این حرفه تاپکی ناراحت میشه و با خودش میگه تاپکی خیلی بیهانو دوس داره من هیچوقت نممیتونم جایه بیهانو تو قلبه تاپکی بگیرم.اریین نقاشی ایی که از تاپکی کشیده بودو مچاله میکنه میندازه دمه درو میره.... تینا داشت تو کمد لباسشو بر میداشت ک یهو برگه هایه طلاقه بانی و سمیرو پیدا کرد.بانی اومد تینا بهش گف ینی تو و سمیر میخواین طلاق بگیرین؟بانی گف اره ما بینمون هیچی نیس منو سمیر خیلی باهم فرق داریم درسته تو ی اتاق میخوابیم ولی اون رو مبل منم رو تخت میخوابم وولا.تو سمیر همو دوست دارین تو باید با سمیر باشی ن من سمیر ماله توعه نه ماله کسه دیگه ایی من سمیرو بهت برمیگردونم.تینا خوشحال شد.بانی گف الان به کسی نگو راجبه این موضوع من خودم فردا ب همه میگم.تینا گف بانی نمیدونی چقد خوشحالم کردی تو بهترین خواهره تو دنیایی خیلی دوست دارم.تینا بانیو بغل کردو گف تو نمیخواد بگی من خودم فردا ب همه میگم.بانی گف باشه.... صبح شد تینا دسته چوتکی و برکی رو گرفت داشت میبرد طرفه اتاقه بانی.تینا گف ی خبره خیلی خوب دارم واییی خیلی خوشحالم واسو گف خب بگو چی شده دیه.تینا گف خودتون بیاین ببینین.تینا دره اتاقه بانیو سمیرو وا میکنه و میبینه بانی با لباس خواب کناره سمیر دراز کشیده و شوکه میشه.... پرومو:تینا با ناراحتی ب بانی گف این مسخره بازیا چیه من اونارو اووردم ک بگم شما دوتا دارین از هم طلاق میگیرین ولی شما دوتا که باهم.

منبع مهلا بالیوودMahlanamasha نماشا

 


لطفا برای دیدن این قسمت کلیک کنید

در کانال تلگرام ما میتونید به راحتی به طور کامل سریال رو دانلود کنید


دوستان برای ادامه خلاصه ها لطفا همکاری کنید

حمایت مالی به شماره ای کارت زیر بانک ملی

6037991821676966

به حساب:مریم

دوستان اسم زمان مبلغ ارسال خودتون رو بگین تا درخواستاتون رو زود بزارم همیشه


دوستان لطفا از ما حمایت مالی کنید برام خیلی سخته


دوستان برای دریافت حمایت از سایت کانال تلگرام رو دنبال کید
کلیک کنید

توضیحات / دانلود گزارش کد : 223

اخبار سینما

اخبار سینمای داخل و خارج

250 فیلم برتر

250 فیلم برتر از نگاه سایت imdb

نقد و بررسی

نقد و بررسی بهترین فیلم های جهان