close
تبلیغات در اینترنت
خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق

فیلم و سریال هندی,سریال زبان عشق,سریال قبول میکنم,سریال جودا و اکبر

http://hendiya.r98.ir/

خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق

  خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید این قسمت شروع میشه با آریان که میخواد به پیشونی تاپکی سیندور بزنه تاپکی سیندورو از انگشت اریان پاک کرد و خودش زد به پیشونی خودش و هیشکسم متوجه نشد و همه براشون دست زدن آریان داشت تو حیاط سیندور دستشو پاک میکرد و با خودش میگفت ببین مجبور شدم چیکارا بکنم سیندور زدم به یکی که باهاش ازدواج نکردم مونا اومد گفت چرا مجبور شدی... چه دلیلی داره که با احساسات مردم بازی میکنی کی مجبورت…

  خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید این قسمت شروع میشه با آریان که میخواد به پیشونی تاپکی سیندور بزنه تاپکی سیندورو از انگشت اریان پاک کرد و خودش زد به پیشونی خودش و هیشکسم متوجه نشد و همه براشون دست زدن آریان داشت تو حیاط سیندور دستشو پاک میکرد و با خودش میگفت ببین مجبور شدم چیکارا بکنم سیندور زدم به یکی که باهاش ازدواج نکردم مونا اومد گفت چرا مجبور شدی... چه دلیلی داره که با احساسات مردم بازی میکنی کی مجبورت…

جدید ترین مطالب سایت

Last posts
خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق
خلاصه داستان :

 

خلاصه کامل قسمت 656-690 سریال زبان عشق
خلاصه سریال هندی زبان عشق
برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید

این قسمت شروع میشه با آریان که میخواد به پیشونی تاپکی سیندور بزنه تاپکی سیندورو از انگشت اریان پاک کرد و خودش زد به پیشونی خودش و هیشکسم متوجه نشد و همه براشون دست زدن آریان داشت تو حیاط سیندور دستشو پاک میکرد و با خودش میگفت ببین مجبور شدم چیکارا بکنم سیندور زدم به یکی که باهاش ازدواج نکردم مونا اومد گفت چرا مجبور شدی... چه دلیلی داره که با احساسات مردم بازی میکنی کی مجبورت کرده که نقش بیهانو بازی کنی جناب اریان خانا آریان گفت اینارو ول کن تو بعد این همه مدت داداشتو دیدی نمیخوای بغلم کنی داداش ماناو مونا گفت برو بابا کدوم داداش ...بعدشم من ماناو نیستم مونا هستم دیگه حق نداری منو به اون اسم نحس صدا بزنی مادر ما بخاطر تو مرد تو لیاقت نداری داداش کسی باشی وقتی مامان تصادف کرد اول از همه به تو زنگ زد ...ولی تو جوابشو ندادی چون سرت به این تجارت کوفتت گرم بود ..اگه تو جواب تلفن مامانو داده بودی شاید اون الان کنار ما بود آریان گفت منم دلم نمیخواست اینطوری بشه من سر یه جلسه مهم بودم از کجا میدونستم همچین اتفاقی برای مامان افتاده.همش اتفاقی بود مونا گفت بسه ...خودتو به موش مردگی نزن به اندازه کافی قصه هاتو شنیدم ... من وقتی برای اولین بار عکس پدر بانیو دیدم باورم نشد چون اون قیافش دقیقا شبیه توعه ..ولی تو عمرا نمیتونی بیهان بشی..من الان میرم به همه میگم که تو بیهان نیستی یه آدم بدذات خود خواهی آریان گفت داداش ماناو صبر کن ..بهم گوش کن من به خواست خودم نیومدم ...منو تاپکی بیهان پانده خودش به اینجا اورده اون ازم خواست نقش شوهرشو بازی کنم مونا شوکه شد آریان گفت بانی بخاطر مرگ پدرش مادرشو مقصر میدونه بخاطر همین میخواد ازدواج تینارو متوقف کنه اون حتی میتونه خودشو بکشه ...من اینجام تا به حل این مشکل به تاپکی کمک کنم آریان گفت من شنیدم تو هم بانیو دوس داری مگه نه...من کمکت میکنم بهش برسی باهاش ازدواج کنی اینطوری شاید منم بتونم برادرمو دوباره به دست بیارم مونا گفت تو میتونی اینجا بمونی فقط بخاطر کمک به خاله تاپکی ...من به کمک تو احتیاج ندارم آریان گفت داداش خواهش میکنم من بارها ازت عذرخواهی کردم بهت التماس میکنم یه فرصت دوباره بهم بده مونا دستاشو جفت کرد و گفت ازت خواهش میکنم بهم التماس نکن بانی اومد گفت چیشده مونا چرا داری از بابام عذرخواهی میکنی آریان گفت هیچی موقع اومدنم به اینجا که کلی سوال پیچم کرد داره بخاطر اون عذرخواهی میکرد بانی گفت ای بابا مونا بابای من که اهل این حرفا نیست راستش بابا مونا خیلی پسر خوبیه گذشته من و اون دقیقا عین همه هردوموم از خونه و خونوادمون دورشدیم و کنار غریبه ها بزرگ شدیم ...مونا بهترین دوست منه آریان گفت از امروز خونواده تو خونواده اونم هست ..منم درکنار هردوتونم .. آریان داشت با بلوتوث با منشیش درمورد کاراش حرف میزد که کوشی اومد گفت پسرم خوابگرد شدی؟! داری با خودت حرف میزنی؟! آریان گفت چه خوابگردی...دارم با بلوتوث حرف میزنم ...بعدشم با دهن پر از غذا حرف زدن گناهه اول غذاتو قورت بده بعد حرف بزن... کوشی غذاشو قورت داد و گفت بیهتن پسرم تو چطوری انقد خوب انگلیسی حرف میزنی این کارو کسبه رو از کجا اوردی ...کوشی که دهنش سسی بود سُس پاشید به لباس آریان و آریان گفت دفعه دیگه ولت نمیکنم ...ببند دهنتو کوشی گفت خب پسرم ببخشید دهنم غذاداشتم ولی اخه تو واقعا چطوری یهو انگلسیو فول شدی این همه ثروت..دوباره سس از دهن کوشی به لباس آریان پاشید و آریان گفت تو بجای فضولی تو کارای من اول دهنتو کنترل کن خاله خانم کوشی گفت وایییی خدا خاله خانم دیگه چیه من مادرتم چرا همچین میکنی مث غریبه ها رفتار میکنی آریان گفت کسی که اصول رفتاری حالیش نباشه رو اصلا نباید ادم حسابش کرد حالا چه مادر باشه چه خاله ... آریان گذاشت رفت و کوشی با خودش گفت وای خدا این پسر چرا اینجوری شده ...بیهان مث خمیر همه شکلی فرم میگرفت الان انگار یه تیکه سنگه... کوشی یه ظرف و یه قاشق برداشت و قاشق زد به ظرف و همه اومدن پایین گفتن چیشده کوشی گفت میخوام یه چیز مهم بگم اون پسره ببهان نیست یه جاسوسه...بیهان ما که بلد نبود یه کلمه انگلیسی حرف بزنه ولی من دیشب تعقیبش کردم دیدم اون یه تاجر اینترنشناله واسه خودش بند و بساطی داره ور ور انگلیسی حرف میزد تاپکی ترسید ...واسو گفت شاید تو خبر نداری کوشی ولی بیهان میتونه انگلیسی حرف بزنه ...چون تاپکی بهش یاد داد چوتکی گفت باید بگم اونی که جاسوسه شمایی کوشی خانم ... آریان اومد گفت منتظر بودم یه حرکت اشتباه ازت ببینم کوشی خانم تا بهت یه درس حسابی بدم.. فکر کردم چون پیر شدی حتما عوض شدی ولی اشتباه میکردم سیرت و ذات ادما هرگز عوض نمیشه هر بلایی که سال ها پیش بخاطرتو به سرم اومد کافیه دیگه نمیذارم بیشتر ازین دردسر درست کنی نه برای من نه برای دخترام و خونوادم آریان کیف کوشیو دادبه دستش و گفت این کیفت اونم در ...برو تا مخم داغ نکرده آریان به تاپکی لبخند زد و تو ذهنش اومد که چجوری از اریان خواسته بود کوشیو بیرون کنه آریان دست کوشیو گرفت تا از خونه بیرون کنه که بانی اومد گفت صبر کن بابا...من از خطاهای گذشته اون خبر ندارم ولی همینقد میدونم که اگه من امروز جلوی شما وایسادم همش بخاطر مادر کوشیه خواهش میکنم بخاطر من بیرونش نکنین... آریان گفت باشه دخترم فقط بخاطر تو ...ولی اگه اشتباهی ازش سر بزنه اون وقت دیگه بهت گوش نخواهم داد بانی کوشیو بغل کرد و کوشی با خودش گفت بانی احمق تو با گرفتن جلوی رفتن من ...جلوی رفتن بدختی از خونه تونو گرفتی ...حالا ببین خونواده پانده چه بلایی سرشون میاد.... پرومو مال قسمت قبلی بود

ین قسمت شروع میشه با بانی که به سمر زنگ زده و میگه لازم نکرده تو کاری بکنی من خودم کارای تزئینات مراسم موسیقی تینارو انجام میدم سمر گفت من انتخابمو واسه دکور کردم اونا طبق انتخاب من دکور میزنن بانی گفت شما لطفا انتخابتو بذار توجیبت جناب عمو..تینا خواهر منه پس من کاراشو انجام میدم سمر گفت ولی تینا همسر اینده منم هست پس مراسمشو طبق سلیقه من دکور میزنن خاله خانوم بانی گفت هوی اقای عمو تینا قبل از اینکه بخواد زن توبشه خواهر دوقلوی منه پس من جشن موسیقیشو ترتیب میدم سمر گفت ای بابا بحث کردن با دیوار بیشتر از بحث کردن باتو جواب میده اصن هرکاری دلت میخواد بکن دست از سر من بردار سمر تلفنو قط کرد و بانی با خودش گفت اینو باش تلفنو رو من قط میکنی؟! حسابتو میرسم بانی دوباره خواست به سمر زنگ.بزنه که کوشی موبایلشو ازش گرفت و گفت اینو ول کن کارای مهم تری داریم ...تاپکی با بیهان خیلی خوب نمایش بازی کرد ولی نه ..اون باید تاوان کاری که باتو کردو بده کوشی یه جفت کفش به بانی نشون داد و گفت اینارو فردا بده تینا بپوشه به محض تکون خوردنش اون میوفته و زخمی میشه اون وقت ازدواج بازم عقب میوفته ...بانی دست کوشیو گرفت و پیچوند و گفت هیچکس حق نداره تینارو اذیت کنه ...اون خواهر منه...پدر من برگشت و همه اون نقشه های من تموم شد دیگه نمیخوام علیه خونوادم نقشه بکشم تو هم حق نداری کاری بکنی اگه یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه خودم از خونه بیرونت میکنم تاپکی داشت گریه میکرد و با خدا حرف میزد ...گفت خدایا میدونم کاری که دارم میکنم اشتباهه ولی من چاره دیگه ای ندارم. .بخاطر بچه هام مجبورم تو بگو باید چیکار کنم بانی اومد گفت من میدونم تو چیکار باید بکنی باید از خدا تشکر کنی ...تشکر کنی که پدرمو برگردوند ... تاپکی گفت اره بر گردون... تاپکی گیر کرد و بانی زد به شونه تاپکی و تاپکی حرفشو کامل کرد و گفت دخترم بانی ینی تو منو بخشیدی تو دختر خوب مامان تاپکی میشی بازم بانی گفت اره ...بابام برگشت و دیگه همه بدیا تموم شد من میخوام از این به بعد بانی خوب تو بشم همون بچه کوچولوی قدیم شما بانی زانو زد و از تاپکی عذرخواهی کرد و گفت منو ببخش من امروز فهمیدم که تو هرگز نمیتونی از من متنفر باشی و ناراحتم کنی تاپکی بانیو بغل کرد و بانی گفت گریه نکن مامان ..من دیگه برگشتم بابامم برگشته ما دیگه هیچوقت از هم جدا نمیشیم کوشی اونارو دید و باخودش گفت واه بانی واه...عجب نمایشی راه انداخت این پدرت ...ولی منم مادر همون پدرتم ..منتظر بمون و ببین چه نمایشی راه میندازم چوتکی تاپکی و اریانو اورد اتاقشون و اونا از دیدن تهت تزئین شده شوکه شدن چوتکی گفت این یه سورپرایز بود...شماها سال هس که از هم دورین ...بیاین امشبو.باهم باشین... چوتکی رفت و اریان گفت اوووف خسته شدم این شوهرتو چطوری این روابطو حفظ میکرد ...زن دوتا بچه زنداداش مامان و مامان دومی و باباجون و هزارتا فک و فامیل دیگه ..تمومی نداره تاپکی گفت چونکه خدا روح بزرگی به شوهر من داده بود ...نمیفهمم خدا چرا صورت بیهان منو به ادمی مث تو داده تو که حتی لیاقت داشتن چهره اونو نداری چه برسه به هویت و خونوادش اریان گفت اووو جدی باشه من لیاقتشو ندارم پس میذارم میرم تاپکی گفت نه صبر کن من معذرت میخوام اریان گفت نشنیدم دوباره بگو ...تاپکی محکم گفت معذرت و انگشتشو گرفت سمت اریان و اریان گفت دو چیزو هرگز رو من بلند نکن اولی صدات دومی انگشتت اریان رفت بالشت و لحاف از رو تخن برداشت و تاپکی گفت خوبه که حد خودتو میدونی اریان گفت بهتره که توهم بدونی...چون الان تو به من نیاز داری نه من .این لحاف بالشم واسه توعه نه من ...توباید رو زمین بخوابی تاپکی رختشو رو زمین پهن کرد دراز کشیدو عکس بیهانو بغل کرد و به خاطراتش فکر کرد تاپکی یه لحظه بیهانو تصور کرد که اومد پیشش دراز کشید و گفت عجب..گفته بودم برمیگردم خب برگشتم حالا بدوبیا بغلم اریان زد به تخت و تاپکی از خیالاتش اومد بیرون اریان گفت عههه..چراغااا.. تاپکی مات و عصبی بهش نگا کرد و اریان گفت چیشده اگه رو زمین راحت نیستی بیا با خودم بخواب تاپکی بلند شد و با عصبانیت گفت چیییی!! اریان ترسید و گفت هیچی من فقط خواستم بگم اگه رو زمین..خواستم بگم چراغو خا ...اصلا فراموشش کن من لحافو میکشم رو سرم میخوابم چراغم بذا بمونه تاپکی گفت اره برات بهتره که فراموشش کنی اریان رو تخت گرفت خوابید و تاپکی به عکس بیهان گفت کاش تو واقعا برمیگشتی بیهان ...دلم برات تنگ شده ...تاپکی عکس بیهانو بوسید و خوابید صب شد واسو اومد در اتاق تاپکی رو زد تاپکی زود پاشد رختشو از رو زمین جمع کنه تا واسو بهش شک نکنه که اریان گفت بدوبدو بیا اینجا تاپکی گفت چی...اریین گفت خب زن و شوهر باید باهم روتخت باشن دیگه اگه مادر مارو اینجوری نبین واسو اومد تو و تاپکیو کنار زد و گفت واسه دیدن پسرم شبو تا صب منتظر موندم واسو به اریان یه لباس سنتی داد و گفت اینو برای تو دوختم همیشه ارزوم بود اینو تو تن تو ببینم این. حتما امروز بپوش اریان گفت باشه و واسو گذاشت رفت اریان گفت اه لعنتی کی میخواد این گونیو بپوشه اریان لباسو پرت کرد و تاپکی برش داشت و گفت چطور میتونی به احساسات بقیه اینطوری بی احترامی بکنی اریان گفت پس چرا شوهر خودت با ماشین قراضه گفتن به تو بهت بی احترامی میکرد .تاپکی گفت اون بهم میگفت ماشین قراضه تا منو بخندونه نه که بهم بخنده تاپکی رفت پایین ..همه سر میز صبونه نشسته بودن که اریان اومد واسو از دیدن اینکه اریان لباسی که بهش داده بودو پوشیده خوشحال شد تاپکی نشست پیش اریان و ازش تشکر کرد اریان گفت پس منم میتونم صدات کنم ماشین قراضه!!؟واسو گفت پسرم بیهان ببین برات چیا درست کردم گوجیا اسنک کیل ...غذاهای مور؟علاقت اریان ترشی تند برداشت و گفت اینم خوبه...واسو گفت اره ولی برای تاپکیه ..توکه فلفل دوس نداری ..بیهان یادته برای اولین بار وقتی تو لیتی چوکای تو فلفل ریخته بودم چیکار کردی اریان و تاپکی شوکه شدن..همه اصرار کردن که اریان بگه چیشده که تاپکی گفت بیهان غذاتو بخور وگرنه مث اولین باری که با لیتی چوکای مادر سوختی میسوزونمت ...اریان الکی خندید و گفت از دست تو تاپکی هنوز یادته.. تینا و بانی اصرار کردن که تاپکی و اریان تو یه ظرف باهم غذا بخورن و اریان با دست خودش دهن تاپکی غذا گذاشت ولی خودش برای غذا خوردن قاشق و چنگال برداشت و کوشی تعجب کرد و گفت پسرم بیهان تو همیشه غذا رو با دستت میخوردی ..قاشقم نمیتونستی دستت بگیری..الان قاشق و چنگال یه جا باهم؟! آریان مظطرب شد پرومو : کوشی به تاپکی و اریان میگه من میخوام که شمادوتا تو مراسم فردا باهم ازدواج کنین تاپکی و اریان شوکه میشن

این قسمت شروع میشه با آریان که به کوشی میگه من سال های زیادی تو یه محیط متفاوت بودم بخاطر همینم عادت های رفتاریم عوض شده الانم دوس دارم با قاشق چنگال غذا بخورم..موردیه؟! بابوجی گفت نه پسرم غذاتو بخور ... آریان کیل برداشت بخوره که واسو گفت پسرم درست همون طور که دوس داشتی کیلارو رو اجاق تاپاله پختم آریین شوکه شد و غذارو تف کرد آریان یه کیسه گذاشت زیر میز و یواشکی کیلاشو ریخت توش و مونا دیدش .. آریان اومد کیلارو بندازه سطل اشغال که مونا اومد بهش گفت آیا اون غذا از عشق و محبت اونا به تو نبود؟! یا نه ...یادم رفته که تو همون نمک نشناس سابقی ...بخاطر همین نمک نشناسی های توعه که مادرمون الان زنده نیست .. آریان گفت نه مونا ببین من با غذا مشکل ندارم فقط...مونا گفت بسه ..انقد سعی نکن خودتو توجیح کنی . مونا رفت و آریان کیلارو انداخت سطل آشغال و کوشی که تعقیبش میکرد رفت سطل آشغالو تفتیش کرد و با خودش گفت این بیهان چرا انقد عوض شده اون عاشق کیل بود ...نکنه اون فقط یه بدل از بیهانه .. خونواده صدای زنگ معبد خونه رو شنیدن و اومدن دیدن کوشی یه عابد اورده واسو پرسید جناب عابد اینجا چیکار داره عابد گفت دعای قبل از هر مناسبتی شگون داره واسو خانم... واسو گفت چه مناسبتی.کوشی گفت من بهتون میگم ...پسرم بیهان بعد از سال ها پیداش شده و من وظیفه دارم برای خوشحالی همسرش که سالها براش انتظار کشیده یه جشنی ترتیب بدم ...و میخوام تو این جشن تاپکی و بیهان دوباره باهم ازدواج کنن . تاپکی و آریان شوکه شدن بانی و تینا گفتن این خیلی خوبه تاپکی گفت آخه چه نیازی به این کارا هست منو بیهان همش داریم ازدواج میکنیم کوشی و واسو انقد اصرار کردن که تاپکی مجبور شد قبول کنه تاپکی اومد اتاق دید آریان داره اخبار میبینه و تلوزیونو بست .اریان گفت اهای خانم تاپکی بیهان پانده چته داشتم اخبار میدیدما تاپکی گفت مشکلای بزرگتری داریم کار ما فعلا متوقف کردن این ازدواج مسخرس آریان گفت هوی خانوم ..این نمایشو تو راه انداختی پس مسئولیت جمع کردن دردسراشم به عهده شماس نه من تاپکی گفت تو هم تو این نمایش با من شریکی پس وظیفه تو هم هس که به فکرش باشی آریان گفت کنترلو بده من ببینم تاپکی کنترلو برداشت دربره که آریان گرفتش و تاپکی افتاد رو آریان آریان موهای تاپکیو نوازش کرد و گفت من خیلی خوش شانسم که دارم با تو ازدواج میکنم تاپکی تاپکی گفت چی!!!!!؟؟؟؟ آریان دهن تاپکیوگرفت و با اشاره بهش گفت که کوشی از پشت در داره گوش میده تاپکی هم گفت منم تورو خیلی دوس دارم بیهان کوشی به در تکیه داده بود و فالگوش وایساده بود آریان پاشد یهو درو باز کرد و کوشی افتاد تو اتاق آریان گفت داشتی دیالوگ عاشقونه گوش میدادی یا فیلم +18 میدیدی...دم در اتاق یه زن و شوهر فالگوش وایساده بودی اینم شغل جدیدته کوشی گفت ای بابا من واسه چی باید فالگوش وایستم من فقط میخواستم درو بزنم که تو یهو درو باز کردی افتادم تو.اومده بودم ببینم واسه ازدواج چیا لازم دارین آریان گفت خلوت...فقط به خلوت نیاز داریم دعا کن که اینبار فقط درو باز کردم افتادی تو اتاق دفعه دیگه از این غلطا بکنی از خونه پرتت میکنم بیرون کوشی پاشد رفت و تاپکی گفت خداروشکر به موقع متوجهش شدی آریان وگرنه... آریان گفت وگرنه چی.. باید جلوی اون بهت میگفتم از ازدواج باتو خوشحالم ..یا تو باید میپریدی بغل میگفتی دوست دارم تاپکی محکم گفت تو اصلا به خودت فرصت میدی یکم فکر کنی .هرچی دهنت میاد میگی. اریان گفت اولا صداتو بیار پایین درثانی من احمق نیستم و درضمن اگه لازم باشه زورمم واسه این کار نشون میدم..تاپکی گفت واسه انجام این جورکارا عقل لازمه نه زور ...چیزی که پسرا ندارن. واسو اومد به کوشی گفت این عروسی راه نجاتته؟! واسه اینکه از خونه نندانت بیرون؟! کوشی با خودش گفت اگه حدس من درست از آب دربیاد این بیهان تقلبیه که از خونه پرت میشه بیرون ..نه من.. تاپکی اومد به واسو گفت مادر من سرم درد میکنه فککنم سرما خوردم واسو چک کرد دید تاپکی تب داره تینا گفت پس عروسی چی میشه واسو گفت عروسی بعدا ها میتون انجام بشه. بانی گفت وای پس ماهم خرید رو کنسل میکنیم ...تاپکی گفت نه شماها مونا و سمرو هم ببرین برین خریدتونو بکنین بانی و تینا رفتن...واسو رفت واسه تاپکی شیرزعفرون بیاره کوشی هم رفت و با خودش گفت لعنت به این شانس الان چه موقع مریض شدن تاپکی بود اخه... آریان اومد و برای تاپکی دست زد و گفت آفرین آفرین خانوم تاپکی بیهان پانده عجب حیله ای ... حالا بگو ببینم چجوری تب کردی..تاپکی گفت با دستگاه بخار صورتمو گرم کردم آریان گفت ایول بابا عجبببب تاپکی گفت این کار من درست نیست ولی من این کار اشتباهو برای متوقف کردن اشتباه بزرگتر میکنم..متوقف کردن عروسی من و تو .. بانی و مونارفتن خرید ولی تینا و سمرو پیدا نکردن کوشی برای تاپکی دکتر آورد و گفت معاینش کنه تاپکی ترسید ..دکتر معاینش کرد و گفت چیزیش نیست فقط براش یکم مولتی ویتامین تجویز میکنم بخوره.. کوشی گفت پس ینی میتونه تو مراسمش شرکت کنه دکتر گفت البته گفتم که مشکل خاصی نداره دکتر رفت و کوشی گفت خوبه پس ینی فردا عروسیه پس من میرم تدارکاتو اماده کنم کوشی رفت و آریان اومد پیش تاپکی و گفت اه لعنتی حالا چیکارباید بکنیم..تاپکی گفت نمیدونم ... پرومو : کوشی تاپکی و آریانو میاره سر آتیش و میگه امروز تو مراسم موسیقی تینا پدر و مادر عاشقش دوباره باهم ازدواج میکنن پسرم بیهان و عروسم تاپکی تاپکی وآریان دور آتیش میچرخن

ین قسمت شروع میشه با مونا که به لباسای عروس نگا میکنه بانی بهش گفت من بارها بهت گفتم قرتر نیست ازدواج کنیم پس الکی نگا نکن اینارو مونا گفت خیل خب بابا چقد یه حرفو تکرار میکنی میدونم ...بالاخره واسه جشن تینا لباس میخری دیگه بیا یه چیزی انتخاب کن بانی یه لباس طلایی انتخاب کرد مونا از فروشنده قیمتشو پرسید فروشنده به بانی نگا انداخت و گفت این لباس 5.30 لاکه ولی ما لباسای بهتری واس این خانوم داریم مث این ساری که 50 لاکه مونا گفت مرتیکه مگه میخوام سرمایه گذاری کنم ..با 50 لاک پول میشه یه عمر زندگی کرد فروشنده گفت پس اگه پول نداری گم شو بیرون اینجا واس ادمایی مث شما لباس نداریم تینا اومد فروشنده رو دعوا کرد و گفت مواظب خرف زدنت باش این دختر خواهر منه نوه خاندان پانده فروشنده عذرخواهی کرد و بانی گفت من میرم خونه نمیخوام چیزی بخرم سمر گفت صبر کن بانی ..سمر رفت ساری رو که فروشنده به بانی گفت بخرتش رو پاره کرد و پرت کرد رو صورت فروشنده و بعد یه چک سفید بهش داد وگفت بگیر برو هرچقد دوس داری لباس گرون بخر بذار تو مغازت ..تا زن ها و دخترا نباشن چطوری میخوای تو کارت پیشرفت کنی ...یاد بگیر به زنا احتام بذاری ... بانی برگشت خونه و واسه تاپکی جریان غیرتی شدن سمرو با هیجان براش تعریف کرد..تاپکی بهش گفت دخترم تو چرا هیچی واسه خودت نخریدی بانی گفت ای بابا من کلی لباس نو دارم یکیشو میپوشم دیگه بانی رفت کمدشو باز کرد و لباسی رو دید که تو فروشگاه پسندیده بودش و شوکه شد تاپکی گفت وای این چه لباس خوشگلیه بانی گفت این همونه که تو فروشگاه پسندیدمش ولی کی اینو خریده؟! مامان فهمیدم حتما کار شما بوده؟! تاپکی گفت نه دخترم من باراولمه این لباسو میبینم اریان اومد گفت من خریدم .. بانی گفت ولی بابا شما از کجافهمیدی من این لباسو دوس دارم اریان گفت مونا بهم گفت.. مونا اومد اونجا و گفت چیشده بانی چرا انقد عصبانی بانی گفت هیچی داشتم میگفتم تو چقد دوسم داری چقد به فکرمی که به. بابام خبر دادی کدوم لباسو پسندیدم بیا بیرون بهت بگم... بانی مونا رو اورد بیرون و شروع کرد به زدنش و گفت احمق مگه من نگفتم ما قرار نیس باهم ازدواج کنیم این چه قهرمان بازیه درمیاری ..بذار عروسی تینا انجام بشه خودم از خونه پرتت میکنم بیرون عروسی بی عروسی بانی رفت و اریان اومد پیش مونا مونا گفت مشکلت چیه چرا اون ساریو واس بانی خریدی .اریان گفت داداش ماناو من بخاطر نزدیک کردن تو به بانی اینکارو کردم ...مونا یقه اریانو گرفت و گفت بارها بهت گفتم منو داداش صدا نکن من به کمک تو نیاز ندارم کوشی اومد گفت هوی مونا چرا یقه بچه منو گرفتی چه مرگته مونا یقه اریانو صاف کرد و گفت بانی ازم خواست پدرشو برای جشن اماده کنم کوشی گفت بیهان پسرم این راس میگه؟! اریان گفت اره اره.. کوشی با خودش گفت راستشو امشب بعد از عروسی تو و تاپکی میفهمم... مهمونا و خونواده برای جشن موسیقی اومدن ..بانی از پله ها پایین میومد که سمر محو تماشاش شد بانی با منا با چشم و ابرو حرف میزد و سمر همچنان نگاهش به بانی گفت بانی متوجه نگاه سمر شد و رفت کنار تینا وایساد تا کسی به سمر شک نکنه دالی فک کرد سمر به تینا نگا میکنه و زد به شونه سمر و گفت به چی نگا میکنی قراره مال تو بشه دیگه ... بانی رفت روی سِن و گفت همگی به جشن موسیقی خواهرم تینا خوش اومدین قبل از همه چی امشب من براتون یه سورپرایز دارم امشب بابا مامان من براتون میرقصن ...بابا مامان لطفا بیاین بالا... تاپکی نگران شد و اریان یواشکی گفت ریلکس باش و برقص اونا با هماهنگی کامل باهم رقصیدن و تینا و بانی کلی خوشحالی کردن و تشویقشون کردن تاپکی و اریان رقصشون تموم شد بانی گفت عجببب بابا ایول...تیناگفت با اینکه این همه ساله نرقصیدی بازم خوب میرقصی ...شما زوج مورد علاقه منین..تاپکی به اریان گفت خداروشکر که واسه رقص اماده بودی وگزنه امشب لو میرفتیم اریان گفت گفتم که تو نگران هیچی نباش آریان به مونا نگا کرد و تو ذهنش مرور کرد که مونا بهش گفت بانی امشب میخواد تو و خاله تاپکی باهم برقصین ..یکم تمرین کن.. چوتکی اومد رو سن و گفت سورپرایز بعدی رقص دوخواهره اونا باهم دیگه براتون میرقصن بانی و تینااومدن رقصیدن چوتکی مونا و سمرو هم برد بالای سن و اوناهم با بانی و تینا رقصیدن اخر سر سمر و بانی خوردن به هم و نگاهشون افتاد به هم و تا اخر موزیک به هم زل زدن و لبخند زدن رقص اونا هم تموم شد مونا بانی و تینا با سمر رفتن بشینن که بانی و سمر نگاهاشون به پشت و سمت هم دیگه بود یهو برقا رفت وکوشی اومد وسط و گفت من برقارو خاموش کردم چون سورپرایزبعدی رو من بهتون میدم کوشی گفت همه اون سمتو نگا کنین سورپرایز من اونه.برقا اومد و همه عابد و تدارکات ازدواج رو وسط سالن دیدن وشوکه شدن پرومو مال دیشبی بود

این قسمت شروع میشه با کوسی که میگه امروز بیهان و تاپکی باید باهم ازدواج کنن.تاپکی و آریین هردو شوکه میشن.کوسی اریین و تاپکی رو میبره پیشه اتیش مقدس و شاله اریین و تاپکیـرو بهم گره میزنه.هردو بلند میشن و دور اتیش داشتن هفت بار میچرخیدن به دور هفتم که رسیدن اریین یهو خودشو میزنه به بیهوشی و می افته.همه شوکه میشن و شروع میکنن به جیغ و داد کردن. دکتر میاد اریین رو معاینه میکنه و میگه شوکه عصبی بهش وارد شده الکی زورش نکنین ازدواج کنه وگرنه حالش بد میشه.اریین چشاشو وا میکنه میگه چی شده بود من چمه؟واسو گفت پسرم هیچی نیست حالت خوبه و رو به کوسی گفت لازم نیست اینا دوباره ازدواج کنن چون زن و شوهرن.کوسی گفت ولی...واسو گفت خفه شو گفتم لازم نیست. اریین دور از چشم بقیه به دکتر پول میده و ازش تشکر میکنه به خاطر اینکه به بقیه دروغ گفت که اریین شوکه عصبی داره.دکتر میگه باشه ولی چرا ازم خواستی دروغ بگم؟اریین گفت که خب به خاطر صلاح خونوادم بود. دکتر میره یهو بیهان میبینه واسو پشت سرشه و شوکه میشه. واسو گفت داشتی چی به دکتر پول دادی و باهاش حرف زدی هممم؟ اریین گفت عجببب خب دکتر منو معاینه کرد منم پولشو دادم خب مداوام کرد وگرنه ممکن بود من بمیرم.واسو گفت اع پسرم نگو دیگه این حرفو تو هیچیت نمیشه.تا وقتی که تاپکی و من پیشتیم. اریین یاده حرفه مونا افتاد که بهش گفت مادرمو ازم گرفتی. واسو گفت نمیزارم چیزیت بشه. و واسو و اریین همو بغل میکنن. کوسی تو اتاق با خودش میگه درسته از دست عروسی قسر در رفتین ولی به من میگن کوسی دِوی خودم دستتونو رو میکنم. کوسی یه خیلی خاک میریزه رو زمین و با خودش میگه ققط کافیه تاپکی جدا از اپن پسره شبیه بیهان بخوابه اونوقت دستش فردا رو میشه. تاپکی و آریین یهو میان. تاپکی میگه تو اتاق ما چیکار میکنی؟ اریین گفت یواشکی داشتی چکار میکردی ها؟ کوسی گفت نه بابا پسرم فقط واستون آب اووردم.اریین گفت انقدر سعی نکن بدون اجازه بیای تو اتاق ما وگرنه بهت گفتم قبلا که چیکار میکنم باهات. کوسی گفت وا من مادرتم ببخش حالا و میره. تاپکی به اریین میگه این کوسی شک کرده باید یه کاری بکنیم.به خاطر امروز هم ازت ممنونم که کاری کردی ازدواج نکنیم. مرسی که کمکم کردی. اریین گفت اوه خانم اشتباه فکر نکن من به خودم کمک کردم وگرنه باید کله عمرمو با تووعه پیرزن میموندم تاپکی گفت فک کردم از سره انسانیت اینکارو کردی ولی من اشتباه فکر کردم تو هیچوقت عوض نمیشی جناب اریین کانا. تاپکی داشت میرفت که شالش گیر کرد به ساعت اریین و یاده خاطراتش با بیهان افتاد. اریین شالو از ساعتش جدا کرد و تاپکی رفت لحاف خودشو برداشت رو زمین دراز کشید(رو هممون جایی که کوسی خاک ریخته بود) کوسی صبح میاد تو اتاق و لحاف رو میبینه که پشتش خاکیه و میره به بانی نشون میده و میگه دیدی؟ مامانت پیش اون پسره نمیخوابه یعنی اون پسره بیهان نیست یکی دیگه س.بانی عصابش خورد میشه کوسی رو هل میده با کله تو لحاف و لحافو در حالی که کوسی توشه میپیچونه و میشینه رو پشت کوسی.کوسی میگه آیی کمرم بانی چیکار میکنی. بانی میگه چرا انقدر مزخرف میگه مامان ها؟ بانی از پیشته بانی پایین میاد و میگه مامان نبینم تکرار کنی این مزخرفاتو فهمیدی؟بانی میره و کوسی با خودش میگه عجب این دختره نفهمه من یه مدرک خوب واسه اثبات واسه ش اووردم ولی این بانی کله شق هیچی تو کله ش نمیره. بانی خبر میده به اریین و تاپکی که بیان رستوران .و بهشون زنگ میزنه میگه سورپرایززززز.تاپکی گفت چرا گفتی بیایم اینجا دخترم هممم؟بانی میگه بهتون گفتم برین اونجا که یکم باهم وقت بگزرونین.تاپکی گفت ولی...بانی گفت اع مامان گفتم همونجا باشین وقت بگزرونین دیگه نگران خونه هم نباشین همه چیز خوبه. به بابا هم بگو دوسش دارم بای.بانی تلفنو قطع میکنه و رو به سمیر میگه مرسی سمیر ممنونم که کمک کردی. اریین و تاپکی تو رستوران داشتن میخورن.تاپکی یاده غذا خوردن بیهان میوفته که با دست میخورد. و خودشم شروع کرد غذا رو با دست خوردن. اریین رو بهش گفت خانم بی کلاس تو با من الان اومدی غذا بخوری نه شوهرت بیهان.چرا با دست میخوری همم؟حتما شوهرت بیهان با دست میخورد نه؟واقعا چندش آوره. اریین بلند میشه داره میره که یکی از دوستایه اریین میاد میگه واسمون یه آواز بخون. اریین با اصرار دوستشان شروع میکنه به آواز خوندن و دسته تاپکی رو میگیره بلندش میکنه که پایه تاپکی پیچ میخوره و میوفته همه شروع میکنن به خندیدن. پرومو:اریین و تاپکی تو معبدن.کوسی و بانی هم دارن بپاشی نگاشون میکنن. کوسی به بانی میگه حالا ببین اگه این پسر همون بیهان باشه مادرت آب مقدس رو از دست بیهان پس نمیزنه. اریین میره جلو که آب مقدس رو بده به بیهان که تاپکی ابو میریزه و به اریین میگه من فقط از دست شوهرم آب مقدس میگیرم نه تو آقایه آریین کانا. بانی میشنوه و شوکه میشه

این قسمت شروع میشه تو رستوران که همه دارن به خاطر اینکه تاپکی افتاده میخندن.اریین دستشو میاره بالا میگه بسه ساکت شین.تاپکی میره بیرون و اریین میاد بیرون و بهش میگه من داشتم داخل با اون دختره میرقصیدم دیدم ناراحت شدی.ببینم نکنه عاشقم شدی ها؟تاپکی گفت یادت نره که ما فقط داریم جلو همه نقش بازی میکنیم.تا وقتی که من میگم نقشه بیهانو بازی میکنی جلو همه بعدش که کارم باهات تموم شد دیگه واسم مهم نیست چیکارا میکنی.اریین گفت اوووف باشه مخمو خوردی اه.تاپکی داشت میرفت اریین دستشو گرفت گفت کجا با این عجله؟تاپکی برگشت دستشو از دسته اریین جدا کرد.اریین گفت تا حالا کسی جرات نداشت اینطوری منو پس بزنه.تاپکی گفت حالا دیدی که من زدم پس دیگه سعی نکن بهم دست بزنی.تاپکی تاکسی سوار میشه میره. بانی تو خونه به سمیر میگه یه چیز بهت بگم؟تا حالا چند بار رفتی سره قرار؟سمیر گفت شوخیت گرفته؟نه بابا حوصله این بچه بازیا رو ندارم تو چی تو تا حالا رفتی با کسی؟بانی گفت نه نرفتم هنوز هیچ کسیو واسه رفتن باهاش سره قرار انتخاب نکردم.ولی دلم میخواد تو اب شنا کنم با یکی قرار بزارم.(پ.ن:تو اب؟خخخ بانی دیوونه س والا)سمیر گفت تو اب؟جدی داری میگی؟بانی گفت اره چرا انقدر نفهمی تو ها؟خدایی نمیدونم مامانمو و تینا از چیه تو خوششون میاد.بانی به خیال پردازی ادامه داد و گفت که میخواد همراه یکی تو اب قرار بزاره زیره اسمونه پر ستاره و طرف یه راک استار باشه و همونجا باهاش برقصه.سمیر محو بانی و حرفاش میشه.بانی بلند میشه شروع میکنه به رقصیدن که یهو میوفته بغله سمیر و چشم تو چشم میشن(پ.ن:اوخههههه) گوشیه سمیر زنگ میخوره و سمیر میره. مونا تو اتاق داره لباساشو جمع میکنه.تینا چند تا لباس میاره میگه بیا مونا انتحاب کن کدومو میخوای؟تو داری جایی میری؟مونا گف نه نمیخوام برم خب.تینا گف خداروشکر و مونا لباس انتخاب میکنه و تینا میبره که اماده ش کنه.مونا داره لباساشو جمع میکنه که بره بانی میاد میگه تو منو خیلی دوست داری نه؟منو ببخش تو بهترین دوسته منی من روت دست بلند کردم.مونا میزنه زیره خنده و میگه نه بابا؟فک کردی من دوست دارم میمون؟من دستت انداختم.بانی دوباره شروع میکنه به زدن مونا.بانی میگه کرم داری؟فکر کردم قلبتو شکوندم و مونا رو بغل میکنه بانی میاد به اریین میگه خواستم ازتون معذرت بخوام بدون اینکه به تو و مامان بگم قضیه چیه فرستادمتون رستوران.خب حالا بگین چطور بود؟اریین گفت اره مرسی و واسه بانی همه چیو به دروغ تعریف کرد و گفت واسش اهنگ خوندم باهم رقصیدیم باهم با دست غذا خوردیم و اریین بعده گفتنه دروغاش رفت. بانی میره تو اتاق و عکسه تاپکی و بیهانو میگیره و یادخ حرفایه تاپکی میوفته که تاپکی به دروغ بهش گفته بود منو اریین اونجا کلی حرف زدیم بستنی خوردیم درمورد تو و تینا حرف زدیم.بانی یاده حرفایه اریین میوفته میگه مامان بابا حرفاشون فرق میکرد این یعنی اینکه اونا دارن دروغ میگن ولی چرا اخه؟یعنی حرفایه مامان کوسی درسته؟ کوسی تو اتاق داره لباساشو جمع میکنه و با خودش میگه ای خودااا من این همه مدرک به بانی نشون دادم ولی اون اصلا بهم اعتماد نداره حرفامو باور نمیکنه .بهتره خودم از خونه برم بیرون تا با لگد پرتم نکردن.دوباره باید بری تو اون خراب شده ظرف بشوری و تمیز کاری کنی.بانی یهو میاد و کوسی میگه الان مامان باباتو پیدا کردی دیگه منو ادم حساب نمیکنی بهم اعتماد نمیکنی من 15 سال تورو مثله بچه خودم بزرگ کردم انوقت تو...ولی ولش کن من دارم میرم.کوسی خواست بره بانی جلوشو گرفت و گفت نه جایی نرو مامان من میخوام بدونم واقعیت چیه یعنی اون واقعا بابایه منه یا یکی شبیه بابایه من ها؟کوسی واسش توضیح داد گف اتفاق هایی که افتاد عجبیب نبود ها؟مثلا اون روزی که من گفتم مامان بابات دوباره ازدواج کنن مامانت خودشو زد به مریضی و اون پسره شبیه بیهان خودشو زد به بیهوشی هممم؟بانی گفت نه من نمیخوام این مزخرفارو بشنوم باید مدرک بهتری نشونم بدی.کوسی گفت باشه ولی تو باید بهم کمک کنی هممم؟بانی گفت باشه قبوله. پایین داشتن منو غذا رو چک میکردن و تاپکی داشت میگفت که غذا چینی باشه بهتره که لکنتش گرفت و نتونست حرفه غذایه اینگلیسی رو کامل بگه که یهو اریین حرفه تاپکی رو کامل کرد.بانی اومد گفت عجبببب ببینم بابا تو که تلفظ اینگلیسیت افتضاح بود چطور انقد خ/وب شد همم؟اریین گفت خببب دخترم من که بهت گفتم 15 سال گذشت خیلی چیزا عوض شدن از جمله خودم دیگه .بانی گفت مامان که عوض نشد ولی تو انگار خیلی عوض شدی.بانی به تاپکی میگه چندتا از دوستام میخوام از بمئی بیان مامان میخوام برم ببینمشون میزاری دیگه نه؟تاپکی گف چرا زودتر خبر ندادن الان دیروقته.بانی گفت قوول میدم زود برگردم.تاپکی داد زد سره بانی گفت بهت میگم نه دیگه اع وقتی گفتم نمیری یعنی نمیری.اگه میخوای بری فردا برو.تاپکی رفت.کوسی به تظاهر گفت اع دخترم اون مادرته چرا اینطوری باهاش مخالفت کردی هممم؟بانی از قصد گف باشه میرم از دلش در بیارم مثل قبل که با تینا و بابایی میرفتیم از دلش در میاووردیم.بانی رو به اریین میگه بیا بریم بابا دیگه.اریین شوکه میشه پرومو ماله دیشب بود

ین قسمت شروع میشه با بانی که واسه امتحان کردن اریین میارتش تو اتاق و اهنگ میزاره و با تینا و اریین میرقصه میبینه اریین دقیقا مثه بیهان میرقصه و خوشحال میشه.رقص تموم میشه اریین میره مجسمه تاج محل میاره میده به تاپکی میگه یادته بهت چی گفتم؟من همه چیو میتونم فراموش کنم ولی نشونه عشقمونو نه بیا این مجسمه رو بگیر و اجازه بده بانی بره دوستاشو ببینه.تاپکی مجسمه رو میگیره و میگه باشه برو بانی ولی زود برگرد.بانی شکش برطرف شد و رفت اریین رو بغل کرد.اریین گفت چی شده دخترم نمیخوای بری؟بانی گف نه نمیرم.تینا گف اع بانی پس کرم داری اجی جون؟پس این همه کار برای راضی کردن مامان واسه چی بود؟خب برو اجی برو دوستاتو ببین.بانی گف نه نمیرم و از تاپکی معذرت میخواد و میرن.تاپکی به اریین شانس اووردیم بهت گفتم که چطوری مث بیهان برقصی و اون حرفشو در مورد تاج محل بزنی. تو اتاق بانی میگه چ غلطی کردم به بابام شک کردم بابا خیلی مامانو دوست داره مطمئنم اون بابایه خودمه.کوسی میگه ولی دخترم...بانی گف نه مامان دیگه چیزی نمیخوام بشنوم خودت دیدی که چطوری میرقصید بابا مثل قبلنا.دیگه شک نکن بهشون.بانی میره کوسی با خودش میگه حالا چطوری ثابت کنم اون بیهان نیست ای خدا. همه تو معبدن واسو میگه ما رسم داریم که قبله ازدواج شوهر اینده باید زنه ایندشو بغل کنه ببره داخله معبد و بهش اب مقدس بده شما هم باید انجام بدین.تینا میگه واوو مامان بزرگ شوهره اینده من سمیر باور کن خیلی خوب انجامش میده منو خوشگل و قشنگ بغلم میکنه میبرتم تو معبد.تاپکی میگه مامان بزار بچه ها این رسمو انجام بدن اخه چه نیازیه که منو بیهانم انجام بدیم همم؟واسو گفت نه خیر خیلی هم واجبه باید انجام بدین.سمیر و مونا تینا و بانی رو بغل میکنن و میرن بالا اریین هم تاپکی رو بغل میکنه همراه بانیشون میرن.تینا موقع سلفی گرفتن تو بغله سمیر گوشیش میوفته خواست گوشیشو بگیره که از بغله سمیر افتاد.سمیر گف حالت خوبه تینا گف اره معذرت میخوام.سمیر گف نه بابا اشکالی نداره بریم.بانی به مونا میگه اینجا کسی نیست زود باش بزار منو پایین تا کسی ندیده.مونا بانی رو میزاره پایین و میره. تاپکی به اریین میگه مامان این دور و ورا نیست منو بزار زمین تو نمیتونی منو ببری تو معبد.اریین میگه الان منو به چالش کشیدی؟حالا ببین من چطوری میبرم.اریین تاپکی رو بغل کرده میبره تو معبد و میزارتش زمین میگه دیدی تونستم.بانی داره میاد پیششون که کوسی دستشو میگیره میگه الان بهت ثابت میکنم این بابات نیست.اگه این پسره پدرت بیهان نباشه انوقت تاپکی حتما دستشو پس میزنه.اریین دید واسو داره میاد سریع رفت ابه مقدس رو اوورد به تاپکی گف بیا بخورش.تاپکی ابو ریخت و بانی شوکه شد.تاپکی گف چیکار داری میکنی ها؟امن فقط ابه مقدسو از شوهرم بیهان میگیرم و نه تو شوهرمی نه بیهان.تو اریین کانایی.بانی شوکه میشه از حرف تاپکی .واسو میاد میگه تاپکی چی شد اب مقدس چرا ریخت؟تاپکی گف خب مامان اشتباهی افتاد.واسو گف اووف منو ترسوندین که ولی به شما میگن یه زوج عالی خدایی.رسمو خیلی خوب انجان دادن.تینا گف اره مامان بابایه من تکن حرف ندارن.اریین از بانی پرسید مونا کو؟کوسی گف خب مونا رف یه کاره مهم داشت.تینا گف خب باید دعا کنه همراه بانی ولی پیداش نیس که.همه میرن شروع میکنن به دعا خوندن. بعده دعا بانی تو خیابون به کوسی میگه مامانم نه تنها من بلکه همه رو گول زد جادوگرره عوضی.من الان میخوام برم به همه بگم دروغشو.کوسی گفت نه دخترم اع صبر کن اینطوری که نمیشه به وقتش به همه میگیم ولی قبلش بدون واسه اذیت کردن تاپکی باید عروسی تینا رو یه طوری با کلک بهم بزنی.بانی گف اره من همینکارو میکنم دیگه هیچکسس نمیتونه اون تاپکیو از دسته من نجات بده. پرومو:بانی با ظاهر تاپکی میاد به همه میگه نمیزارم تینا با ادمی مثله سمیر ازدواج کنه و میگیره کارت عروسیه سمیر و تینا رو پاره میکنه و همه شوکه میشن.

این قسمت شروع میشه با مونا که چمدون به دست داره میره سوار بشه که با آریان رو.به رو میشه آریان پرسید داداش تو با این چمدون کجا داری میری چن روز دیگه عروسیته..چرا انقد ناراحتی ..مونا گفت برو کنار میخوام برم آریان گفت ینی چی میخوام برم بگو ببینم چیشده کی داداش منو ناراحت کرده مونا با گریه آریانو بغل کرد و آریان هم از اینکه مونا بغلش کرد خوشحال شد و گریه کرد و گفت نگفتی کی ناراحتت کرده مونا گفت بانی ...اون منو دوس نداره و ازم خواسته اینجارو ترک کنم .اریان گفت مگه قرار نبود ازدواج کنین مونا گفت نه این فقط یه نمایش بود که بانی ازم خواست اجراش کنم ..درسته که من بانیو دوس دارم ولی نمیخوام خواستمو بهش تحمیل کنم نمیخوام قلبش بشکنه...آریان گفت چرا باید قلبش بشکنه من برای ازدواج تو و بانی یه راه مناسب پیدا میکنم تو هم هیچ جا نمیری.. تو خونه تینا واسو رو بغل کرده بود و داشت گریه میکرد که تاپکی اومد پرسید چیشده تینا پاشد گفت میپرسی؟! خودت رفتی خونه سمر و کارشو ازش گرفتی بعد از من میپرسین چیشده..مامان مگه سمر چی واسه شبکه شما کم گذاشته بود اون سال هاس داره برای شبکه شما مجری گری میکنه همیشه همه چی سرجاش بوده بخاطر چن روز عقب افتادن کاراش شما رفتی خونشون و کارشو ازش گرفتی آخه چرا.. تاپکی از حرفای تینا شوکه شد و رفت پیش بانی و گفت میدونم تو به جای من رفتی خونه سمر و از کار بیکارش کردی ولی اخه چرا مگه تو بهم قول ندادی که دیگه از این کارا نمیکنی مگه تو نگفتی از این به بعد یه رابطه جدید با همه ما شروع میکنی بانی با ظاهرتاپکی جلوی تاپکی وایساد و گفت تو هم قرار بود دیگه منو فریب ندی قرار بود دیگه هیچ رازی بین ما نباشه قرار بود مادر خوبم بشی ولی مگه شدی!؟تو 15 سال پیش منو از دست داده بودی با این حال بهت فرصت دادم دوباره منو به دست بیاری ولی تو چیکار کردی تو امروز منو برای همیشه از دست دادی منو فریب دادی یه مرد غریبه رو به جای پدرم اوردی من خوب میدونم که اون بیهان پانده نیست اریان خاناست تاپکی شوکه شد بانی گفت فکر کردی من نمیتونم فرق بین پدرم و بدلشو بفهمم بهت قول داده بودم دیگه اذیتت نمیکنم ولی امروز قسم میخورم چنان مجازاتت کنم که تا اخر عمر نتونی فراموش کنی تاپکی گفت ولی من اینکارو کردم تا تورو به راه درست بکشونم بانی گفت با دروغ؟! با فریب میخواستی منو به راه درست بشونی؟! نه امروز من راه درستو بهت نشون میدم این ازدواج و به گند میکشم تاپکی گفت من اشتباه کردم پس منو مجازات کن ازت خواهش میکنم با تینا کاری نداشته باش اون سمرو خیلی دوس داره بانی گفت منم بابامو خیلی دوس داشتم ولی تو ازم گرفتیش حالا امروزم من نه فقط تینا بلکه خودمم مجازات میکنم تا تو زجر بکشی تاپکی گفت نه نه من دروغ گفتم باشه قبول من میرم به همه میگم تا منو مجازات کنن من نمیذارم شماها بخاطر من مجازات بشین تاپکی گذاشت رفتتاپکی داشت به این فکر میکرد که بانی چش شده چرا این کارارو میکنه کوشی جلوی تاپکیو گرفت و گفت من همه اینکارارو کردم یادت میاد تاپکی وقتی این خونه رو ترک کردم صورتمو خاکی کردم و بهت گفتم یه روز برمیگردم و تورو پیش خونوادت اینطوری رو سیاهت میکنم من این همه سال قلب دخترتو زهر آلود کردم تا بیاد و دامان خونوادتو اتیش بزنه تا خودت تو اتیش خودت بسوزی بانی عروسی دخترت تینارو به گند میکشه حالا میبینی با دخترات چیکار میکنم تاپکی خواست اعتراض کنه که کوشی تاپکیو گرفت و انداخت تو دیوار پشت ایینه و درشو بست بانی اومد پیش کوشی و ازش سراغ تاپکیو گرفت کوشی گفت من فرستادمش بره یکم استراحت کنه تا اعصابش اروم بشه بانی گفت بعد اینکه تاپکی اون همه کار بد کرد شما هنوزم اونو مث دخترتون میدونین و به فکرش هستین تاپکی همش به شیشه پشت دیوار ضربه میزد ولی صداش بیرون نمیومد بانی رفت و کوشی گفت حالا منتظر باش ببین چی میشه تاپکی کاری که تو هرگز نکردیو امروز دخترت بانی انجامش میده عروسی دخترت به فنا میره واسو و بالبیندر داشتن کارت عروسی انتخاب میکردن که سمر و مادرش اومدن بانی با ظاهر تاپکی اومدو گفت من اینارو دعوت کردم تاپکی ( بانی ) تلوزیونو باز کرد و زد به اخبار که سمر اجراش میکرد و گفت سمر مگه من بهت نگفتم دیگه حق نداری بری سر اجرا واسو گفت سمر رفت چون من ازش خواستم تاپکی ( بانی ) گفت من رئیس اون شبکه ام پس من براش تصمیم میگیرم این ادما به خودشون جرئت دادن از دستور من سرپیچی کنن ای سمر منو حقیر تصور کرد و تصمیممو نادیده گرفت من نه تحمل میکنم کسی خونوادمو تحقیر کنه نه با همچین ادمای حقیر وصلت داشته باشیم پس بخاطر همینم همین الان و در همین لحظه عروسی سمر و تینارو کنسل میکنم تاپکی ( بانی ) کارت عروسیو پاره میکنه و همه شوکه شدن پرومو : اریان به تاپکی ( بانی ) میگه مونا بانیو دوس داره ولی بانی نمیخواد باهاش ازدواج کنه توباید قانعش کنی قبول کنه تاپکی ( بانی) میگه تو چرا انقد نگران مونایی اریان گفت چون من داداش مونام تاپکی و بانی جفتشون شوکه شدن

این قسمت شروع میشه با کوشی که جلوی تاپکی کارت عروسی تینارو پاره میکنه و میگه وای خدا تاپکی تو چیکار کردی ..عروسی دخترتو به هم زدی؟! تاپکی گفت نه این اتفاق نمیوفته بانی اینکارو نمیکنه کوشی گفت این تازه اولشه تاپکی منتظر بمون ببین دیگه چی میشه واسو و بابوجی از تاپکی خواهش میکنن که اشتباه سمرو ببخشه ولی تاپکی (بانی) میگه این اتفاق هرگز نمیوفته مگر اینکه سمر به پام بیوفته و التماس کنه مادر سمر از سمر خواست که از تاپکی طلب بخشش کنه ولی سمر مانع شد و به تاپکی گفت من اگه امروز به اینجا رسیدم همش به لطف شما بوده خاله .من مدیون شما هستم و تا اخر عمرم نمیتونم لطف شمارو جبران کنم من از شما معذرت خواهی میکردم اگه واقعا کار اشتباهی ازم سر زده بود..ولی من به همون اندازه که برای شما احترام قائلم به همون اندازه به غرور خودم و مادرم احترام میذارم ..من به شما التماس نمیکنم ..تینا دختر شماست تصمیم گیری درمورد ایندش هم وظیفه شماست ...من اصرار نمیکنم ...بریم مامان تاپکی ( بانی ) از ناراحتی سمر ناراحت شد کوشی اومد گفت صبر کن سمر کجا میری کوشی به تاپکی ( بانی ) گفت دخترم چیکار میکنی سمر نامزد تیناس اونو دوس داره بذار باهم ازدواج کنن تاپکی ( بانی ) گفت تینا دختر منه اگه من نامزدیشو برگزار کردم پس ازدواجشو هم میتونم متوقف کنم ...هیچکسم حق دخالت نداره تاپکی (بانی ) رفت بالا و اریان پشت سرش اومد بهش گفت معلومه داری چیکار میکنی بخاطر ازدواج تینا مجبورم کردی تو این سن نقش یه پدرو بازی کنم بعد حالا داری ازدواجو به هم میزنی تاپکی همش به دیوار شیشه ضربه میزد و اریانو صدا میکرد ولی اون صداشو نمیشنید تاپکی( بانی ) گفت حدتو بدون جناب اریان خانا تینا دختر منه هرکاری بخوام باهاش میکنم اریان گفت پس تو هم گوش کن تاپکی بیهان پانده قبل عروسی تینا باید عروسی بانی رو راه بندازی مونا عاشق بانیه ولی بانی نمیخواد باهاش ازدواج کنه تو باید قانعش کنی که قبول منه تاپکی ( بانی ) گفت اگه بانی نخواد این ازدواج هرگز انجام نمیشه تو کی باشی که بخوای برای مونا انقد نگران باشی اریان گفت من داداش مونام بانی و تاپکی جفتشون شوکه شدن اریان گفت تو ازدواج تینارو میخوای منم ازدواج بانی رو پس بهتره تو منو به مقصدم برسونی منم تورو به مقصدت وگرنه من میرم به همه میگم که بیهان نیستم اریانم ... اریان رفت و بانی با خودش گفت اول مامان خودم بعدم بهترین دوستم باورم نمیشه که مونا هم با مامانم هم دست بوده کوشی اومد به بانی گفت میبینی دخترم .تاپکی برای ازدواج تینا دست به چه کارایی که نزده ولی برای تو چیکار کرده؟! فق بهت کلک زده و فریبت داده اونم با استفاده از بهترین دوستت مونا تاپکی به دیوار شیشه ضربه میزد و میگفت نه بانی حرفاشو باور نکن بخدا من نمیدونستم اریان داداش موناس کوشی به بانی گفت پاشو دخترم برو لباساتو عوض کن تا کسی نفهمیده بانی رفت و کوشی اومد جلوی تاپکی و گفت چیشده تاپکی نگران اینده و عروسی دخترت تینایی ..نگران نباش من بانی رو هم در نظر گفتم اونو هم بی نصیب از این لطف نمیذارم کوشی دفترو برداشت و از طرف تاپکی یه نامه نوشت و به تاپکی گفت حالا ببین چه بلایی سر عروسی دخترت میاد تاپکی گفت هیچ اتفاقی نمیوفته ..مادر عروسی دخترمو برگزار میکنه تینا ساریشو پرت کرد و گفت این لباس به چه درد من میخوره وقتی سمر نباشه .مامان چطور میتونه اینکارو با من بکنه یا خود سمر..سمر چطور انقد راحت بیخیالم شد و رفت مگه نمیدونه من چقد دوسش دارم تینا زد همه چیو شکست به واسو التماس کرد که نظر تاپکیو عوض کنه چوتکی رفت سراغ تاپکی و اریان اومد پیش تینا و گفت نگران نباش تینا من مادرتو راضی میکنم این ازدواج انجام میشه چوتکی اومد گفت انجام نمیشه چوتکی گفت تاپکی یه نامه نوشته و رفته اون نوشته اگه به تصمیمش احترام نذارین و ازدواج تینا و سمرو کنسل نکنین برای همیشه منو از دست میدین تاپکی داشت دعا میکرد که واسو نذاره عروسی تینا به هم بخوره واسو نامه رو پاره کرد و گفت تاپکی بخواد یا نخواد بره یا بمونه من عروسی تینا و سمرو برگزار میکنم .. همین ..امشب اون فقط عروسی تینا و سمر نه ..همراه با عروسی مونا و بانی .. بانی شنید و ناراحت شد..اریان رفت پیش بانی و گفت بانی ..بانی گفت فقط بانی؟! نمیخوای بگی دخترم؟! اریان گفت بانی دخترم ...بامی گفت عجب...همون کلمه همون صدا ولی اون احساس سالهای پیش نیست.. بعضی وقتا فکر میکنم که ایا تو واقعا میتونی پدر من باشی؟! اریان گفت گوش کن دخترم میخوام باهات راجب ازدواجت حرف بزنم من میدونم تو مونارو دوس نداری ولی اون تورو خیلی دوس داره اون برای من ...اون برای من خیلی خاصه چون دقیقا سرگذشتش شبیه منه من ازت میخوام بخاطر من باهاش ازدواج کنی بهت قول میدم تو هم به تدریج عاشقش میشی دخترم حرف منو ...حرف باباتو قبول میکنی؟! با مونا ازدواج میکنی؟! بانی گفت اره من برای ازدواج امادم منا اومد گفت بانی واقعا تو با من ازدواج میکنی؟! بانی گفت اره مونا چون من برخلاف بعضیا بلد نیستم با احساسات و عشق بقیه بازی کنم اریان ناراحت شد و بانی با گریه گذاشت رفت ... پرومو : کوشی به بانی و تینا ماست میده و اونا سرگیجه میگیرن کوشی شال بانی و تینارو عوض و صورتاشونو میپوشونه تاپکی میگه چیکار داری میکنی کوشی میگه دارم مقدمات بیرون شدنت از خونه پانده هارو فراهم میکنم


این قسمت شروع میشه با واسوندرا که نگرانه تینا که یهو تینا و مونا سر میرسن واسو خوشحال میشه و تینا و واسو همو بغل میکنن.واسو میگه ای خدا دخترم دیگه نمیزارم بری باشه؟تینا گف نه بابام منو اوورد دیگه نمیرم.اریین اومد گف نه من نگفتم در اصل بانی بود که گف بیارمت.تینا گف پس بانی کو؟که بانی و سمیر اومدن بانی و تینا همو بغل کردن و بانی گف عجببب تو خوبی؟تینا گف ازت ممنونم که به بابا گفتی منو بیاره ولی من بمیرمم هم با مامان حرف نمیزنم کاری که اون با من کرد قابل بخشش نیس.دالی میاد میگه اوا تینا که اومد و رو به بانی میگه بانی سیندورت پس کو ها؟واسو گف دالی خانم به خاطر اینکه بعده ازدواج کلی مسئله پیش اومد دیگه نتونستیم اینکارو بکنیم و واسو رو به بانی گف دخترم برو زود باش سیندورو بیار که سمیر به پیشونیت بزنه.بانی و سمیر به هم یه نگاه انداختن و تینا هم ناراحت شد.بانی رف سیندور رو گرف خواست به پیشونیش سیندور بزنه که دالی گف اع چیکار میکنی دخترم بزار سمیر بهت سیندور بزنه.همه شوکه میشن. دالی به سمیر میگه برو تو دیگه مثلا شوهرشیا برو بزن بهش.سمیر میره جلو و سیندور برداشت و زد به پیشونیه بانی.و تینا هم فوق العاده ناراحت شد. تو اتاق سمیر به بانی میگه ببین امروز هرچی شد اگه مقصرش من بودم منو ببخش ازت ممنونم که تینا رو برگردوندی تو قلب بزرگی داری.بانی میره برگه هایه طلاق رو میاره و سمیر میگه این چیه؟بانی میگه برگه هایه طلاقه بگیر امضاش کن.سمیر میگه یعنی چی منظورت ها؟بانی میگه ما که هردمون از این ازدواج راضی نیستیم پس بهتره هرچه زوتر طلاق بگیریم.سمیر گف خیلی خب پس باشه واسه بعد.بانی گف هروقت امضا میکنی فقط زودتر و به کسی هم در این مورد چیزی نگو.بانی با خودش گف سمیر به اندازه کافی به خاطر دوری از تینا ناراحته. ولی نه بعد که طلاق گرفتیم از هم دوباره به تینا میرسه من مطئنم.(پ.ن:دیگ نمیدونه سمیر اصلا تینا رو دوس نداره:|)سمیر هم با خودش میگه من چمه چرا با دیدن این برگه ها ناراحتم؟ تینا تو اتاق رو تخت دراز کشیده و میگه آخیش بلاخره از اون جهنم خلاص شدم اینجا راحته راحت میخوابم رو تختم.مونا میاد تو.تینا میگه اینجا چه میکنی؟مونا میگه خب باید کاری داشته باشم؟میخوام بخوابم دیگه.تینا گف تو اتاق من؟یعنی با من؟مونا گف اع نه بابا اونجا رو مبل.تینا گف اهان هوو ترسوندی منو که.و مونا بهش لبخند رف رو مبل دراز کشید. تو اتاق تاپکی خوابه که یهو بیدار میشه میبینه اریین و بانی جلوشن و اریین دستشو گزاشت رو دهنه تاپکی.بانی کیک اوورد گف تولدت مبارک مامی.شمع داشت خاموش میشد که تاپکی و اریین دستاشونو اووردن جلو که شمع خاموش نشه و بهم زل زدن.بانی گف خیلی خب مامی یه ارزو بکن بعد فوت کن.تاپکی گف بچه هام خوشحال باشن دیگ چه ارزویی دارم و شعمو فوت میکنه.و تشکر میکنه از اریین و بانی.سه تاییشون تو دهنه هم کیک میزارن و بانی میگه این تازه یه جشنه کوچیک بود جشنه اصلی فرداس. تینا تو راه رو داره بستنی میخوره که یهو واسو میبینتش و میگه این موقع شب بستنی؟به چی داری فک میکنی؟تینا میاد میشینه و یهو باهم گفتن تولده تاپکی و بعدش ساکت شدن.واسو گف اولین باره که من نمیخوام به تاپکی واسه تولدش تبریک بگم.تینا گف اره منم نمیگم دیکه نمیخوام ریختشم ببینم.واسو گف تاپکی چطور تونست اخه اون یه عروس نمونه بود.تینا گف هرچی میخواد بشه بشه من هیچوقت نمیبخشمش و شما اصلا بهش تولدشو تبریک نگو. کله صبح واسو و تینا میان میبینن تاپکی داره دعا میکنه.تاپکی اومد جلو گف مامان امروز تولدمه بیا این تبرکو بخور.واسو دستشو وا کرد تاپکی هم بهش تبرکو داد.تاپکی رف طرفه تینا و تبرک خواست بده که تینا قبول نکرد و گف برو انور واسه خودت دعا کن ولی هیچکس تولدتو تبریک و واست جشن نمیگیره مطمئن باش.یهو مونا با چند نفر میان ساز میزنن کلی(پ.ن:این مونا هم فاز داره ها اصلا کلا جو گیره پسره.)واسو گف اع بسه واسه چی دارین ساز میزنین؟مونا گف تولده خاله تاپکیه دیگ.و میاد جلو به تاپکی تولدشو تبریک میگه.تاپکی هم تشکر میکنه.تینا با عصبانیت گف تو از کجا فهمیدی امروز تولده این زنس ها؟تینا گف داشتی با مامان بزرگت حرف میزدی شنیدم.تینا طبلو از دوره گردنه مونا در میاره و میگه دیگه از این غلطا نکن واسه این زنه ارزش نداره.مونا گف زشته نکن تینا.تینا گف یعنی چی زشته این زنه زندگیه منو و تو سمیر و بانی رو خراب کرد.واسو گف اره راست میگه دیگه واسه زنی که بلده خوشیایه این خونواده رو بگیره چطوری میتونیم جشن بگیریم ها؟بانی به اریین گف هرچی میخواد بشه ولی تولد مامانو خیلی خوب میگیریم حالا ببین. پرومو:سمیر به بانی میگه من دوست دارم خیلی.تینا شوکه میشه و میگه واقعا؟سمیر میگه اره نمیدونم از کی این حسو پیدا کردم ولی اره خیلی دوس دارم بانیو.

ین قسمت شروع میشه با بانی که از آریان کمک میخواد تا اشک و ناراحتی تاپکیو براش به خوشحالی تبدیل کنه ...آریان گفت من باهاتم و باهاش دست داد و گفت تینا باتو و بقیه با من ...امروز باید هرطور شده همه چیو درست کنیم ... بانی اومد اتاق تینا و اونو از پشت بغل کرد و گفت تیناامروز تولد مامان بود ولی من بهش تبریک نگفتم ..تو هم نگفتی مگه نه...تینا گفت چرا باید بهش تبریک میگفتم بانی اون با زندگی ما دوتا بازی کرده ...به این راحتیا نمیتونم ببخشمش آریان اومد آشپزخونه پیش واسو و چوتکی ...بهشون گفت مونا جَوونه و خام ...ولی شماها بزرگید و عاقل امروز تولد تاپکیه و کسی حق نداره غذای مورد علاقشو درست کنه ..از همون غذاهای دره پیت براش درست کنین .مث فرنی ..از سرشم زیادیه تاپکی عاشق خورشت آلوعه نبینم خورشت الو درست کردینا واسو گفت باشه بابا باشه فهمیدیم حالا بی زحمت برو بذا کارمونو بکنیم آریان رفت پشت در آشپزخونه قایم شد و گفت حالا ببینید چطوری واسه تاپکی خورشت آلو میپزید تینا به بانی گفت ولی من دلم اینطوری اروم نمیگیره ما هرسال برای مامان جشن میگرفتیم ...بانی گفت خب امسال هم میگیرم ولی بدونِ خود مامان ...اینطوری براش تنبیه هم به حساب میاد...تینا گفت اره راست میگی این میتونه تنبیه خوبی براش باشه ...تینا و بانی زنگ زدن و کیک و لوازم تولد اینا سفارش دادن...وکیل بانی بهش پیام فرستاد ونوشت که برای تحویل برگه های طلاق باید بیاین دفتر...بانی به تینا گفت من برای یه کار واجب باید برم بیرون ...تو اماده شو منم زود میرم برمیگردم واسو به چوتکی گفت چرا وایسادی منو نگا میکنی زود باش غذا بپز ..چوتکی گفت چی بپزم .. واسو گفت هرچیزی به جز خورشت آلو ..اصن فرنی گوجه سیاه بپز ..چوتکی گوجه هارو چک کرد و گفت اینا که له شدن ..چوتکی ظرف برنج اینارو باز کرد و دید توش پر از مورچس ...اریان اون بیرون میخندید و تو ذهنش مرور میکرد که چطوری داخل همه خوراکی ها جز آلو مورچه ریخته ... چوتکی گفت مادر جون همه چی مورچه ای شده ...حالا فقط میتونیم خورشت آلو بپزیم ..آریان خوشحال شد بانی و سمر برای امضای برگه های طلاق اومدن...سمر خواست امضا بزنه که خودکار کار نکردبانی خودکارو از سمر گرفت با دهنش بازش کنه که جوهر خودکار ریخت رو سمر و بانی بهش خندید سمر محو خنده های بانی شده بود پاشد رفت دستشو بشوره و برگرده آریان به بانی زنگ زد و گفت معلومه کجایی منو اینجا کاشتی رفتی ببینم تونستی تینارو راضی کنی بانی گفت اره من ردیفش کردم اریان گفت خب خودت کجایی بانی گفت من یه کار مهم دارم ..یکم دیگه برمیگردم ..اریان گفت سرخود که کاری نمیکنی...بانی گفت نه مطمئن باش خدافظ...اریان تلفنو قط کرد...مونا اومد به اریان گفت چیکار داری میکنی ...اریان گفت اینا همش برای تاپکیه ..از تو هم ممنونم که امروز بهمون کمک کردی... مونا گفت نیازی نیست تشکر کنی چون من اینکارو برای تو نه بلکه فقط بخاطر مادر تاپکی کردم ...وگرنه به تو یکی که تا ابد هرگز کمک نمیکنم وکیل به بانی گفت دخترم چرا دارین یواشکی طلاق میگیرن چرا به هیشکس چیزی نمیگین...بانی گفت جناب وکیل راستش من و سمر اشتباها باهم ازدواج کردیم ...اون قرار بود با خواهر من تینا ازدواج کنه ...من از جدایی اون دوتا حس خوبی ندارم..میخوام هرچه زودتر اونارو دوباره به هم برسونم ... سمر برگشت و حرفای بانیو شنید بانی گفت بفرمائین جناب وکیل سمر خودشم میتونه بهتون بگه ..من یه دیقه هم نمیتونم اینو تحملش کنم همش میزنیم به تیپ و تار هم ... بانی برگه هارو امضا کرد ...سمر تو دلش گفت قلب تو سنگی نیست بانی حصاری که دورش کشیدی سنگیه ... تو فقط داری تظاهر به سنگدلی میکنی نرمی قلب تورو دارم احساس میکنم بانی خودکارو داد به سمر و گفت بیا توهم امضا کن سمر با زل زدن به بانی و با میلی برگه رو امضا کرد بانی پاشد بره که شالش خورد به صورت سمر ...سمر دستشو گذاشت رو قلبش و لبخند زد ...بانی گفت الو کجایی دوماد رفته هپروت ...پاشو بریم دیگه آریان تو خونه داشت نقاشی میکشید سمر اومد پیش آریان و گفت چیکار دارین میکنین..آریان کفت دارم سعی میکنم چهره یک شخصی رو بکشم ولی فقط میتونم چشما و ابروهاشو ببینم سمر گفت تینا همیشه بهم میگه که شما یه نقاش خیلی حرفه ای هستین ..آریان تو دلش گفت بیهان نقاش ماهری بوده من دارم تلاش میکنم احساسات بیهانو درک کنم ... سمر گفت چجوری میخوای چهره طرفوبکشی وقتی اوم رو به روت نیست .. اریان گفت اون تو قلب منه و من میتونم ببینمش .. فقط کافیه عشقو پیدا کنم .سمر گفت عشق چیه...آریان گفت نگرانی ..وقتی اون اطرافت نیست ...خوشحالی وقتی لبخندای اونو میبینی ..قلب هرآدمی برای زنده موندن خودش میتپه ولی قلب عاشق فقط برای معشوقش میتیپه اسم این دیوونگی عشقه ...آریان تصویر تاپکیو تکمیل کرد و سمر با حرفای آریان درمورد عشق رفت تو فکر بانی ... آریان اومد اتاق تینا و ازش سراغ بانیو گرفت ..تینا گفت خبر ندارم ..بانی به آریان زنگ زد وآریان از حرفاش شوکه شد .تینا پرسید چیشده..اریان گفت تاپکی رفته خونه پدرش بانی هم رفته اونجا برش گردونه ..تینا تو دلش گفت بانی خیلی باهوشه معلوم نیست چه نقشه ای برای اذیت کردن تاپکی تو سرش داره آریان صدای موتور شنید و اومد پایین ...کوشی با یه موتور تزئین شده با بادکنک اومد ...همه تعجب کردن ...کوشی تینارو بغل کرد و گفت چرا تعجب کردید من اومدم تولد عروسمو بهش تبریک بگم ..واسو گفت هیچکس حق نداره تولد تاپکیو جشن بگیره ...کوشی با خودش گفت این ینی هنوز تاپکیو نبخشیدن .اینطوری کار منم آسون تره .. کوشی با خودش گفت اخه چرا ..تاپکی عروس منه اصن تاپکی کجاست بانی هم پیداش نیست که ..اریان گفت تاپکی رفته بود خونه پدرش ..بانی هم بخاطر اون گذاشت رفت ..واسوندرا گفت چی...تاپکی رفت که رفت بانی واسه چی رفته...اریان گفت مامان ، تاپکی عروس این خونوادست بانی نمیتونه تحقیر شدن مادرشو تحمل کنه...کوشی گفت میبینین این بانی چقد فهمیده س..خودم تربیتش کردما ... کوشی چنتا باد کنک برداشت و گفت اشکال نداره من تا برگشتن تاپکی اینجا میمونم ...بهش تبریک میگم بعد میرم .. اریان تو دلش گفت ...این کوشی چی تو سرش داره که انقد نترس شده و باز دوباره برگشته اینجا... پرومو : کوشی به تینا باد کنک میده تینا از حرصش بادکنکو میترکونه ...از داخل بادکنک پودر پخش میشه و تینا در اثرش بیهوش میشه ..کوشی با خودش میگه حالا من انتقاممو با این تینا از اریان و بانی میگیرم

ین قسمت شروع میشه با واسوندرا که میبرنش بیمارستان همه رفتن و کوشی محکم زد زیر خنده و گفت ای جاااان چقد منتظر این روز بودم ... کوشی عکس تاپکی و بیهانو رو دیوار دید و گفت تاپکی اون روزی که تومنو از خونه بیرون کردی رو یادت میاد ..بهت قول داده بودم بیام کل خونواده تو ازت بگیرم ...حتی اون بیهان تقلبی و دختر فسقلیت بانی هم به خودشون جرات دادن منو از خونه بیرون کنن ولی من پیروز شدم ...امروز دیگه واسوندرا هم تو این دنیا نیست..خوشحالی از آن منه.. شب شد ..کوشی داشت کارتون میدید و میخندید که یهو برقا رفت و تلفن خونه زنگ خورد ...کوشی تلفنو برذاشت و دید پلیسه که گفت بیهان از زندان فرار کرده و به قصد کشتن شما داره میاد اونجا ..کوشی ترسید و گفت چی شماها مگه عرزه ندارین یه جوجه رو تو زندن نگه دارین. کوشی اریانو چاقو به دست دیدو از ترسش در رفت طبقه بالا. ..اریان دنبالش رفت .. کوشی رفت تو اتاقش و زیر تخت قایم شد...اریان در اتاقش کوشیو شکست و اومد تو...کوشی سمت اریان گلدون پرت کرد و فرار کرد طبقه پایین دوتا افسر اومدن خونه ..کوشی اونارو دید و گفت خداروشکر که اومدین ..بیهان یه فراریه میخواد منو بکشه لطفا جلوشو بگیرین..اون طبقه بالاس ...یکی ازافسرا رفت بالا ولی زخمی شده از پله ها به پایین پرت شد ... کوشی ترسید و رفت تو انباری و داخل کمد لباس قایم شد ...احساس کرد چیزی پشت لباساست و لباسارو کنار زد و واسوندرارو دید و جیغ زد و از کمد زد بیرون .. آریان اومد پیش کوشی و گفت برای رفتن به پیش خدا اماده شو چون امشب حتما میکشمت ...کوشی یه دبه آبو رو آریان پرت کرد و در رفت و تو سالن اون یکی افسرو هم دید که کشته شده و ترسید کوشی مستقیم رفت طبقه پایین ولی اریان اومد جلوشو باهاش فیس تو فیس شد کوشی گفت تروخدا منو نکش من قول میدم برم گم شم ...اریان گفت نه اینطوری نمیشه تو باید بمیری.کوشی گفت اصلا من پیش روی همه اعتراف میکنم که مجبورت کردم واسو رو بکشی فقط لطفا منو نکش ..اریان چاقو رو روی کوشی فرود اورد ولی کوشی هیچیش نشد ...همه اومدن اونجا حتی واسو و افسرا کوشی شوکه شد ...اریان چاقو رو تو دستش فشارداد و گفت این چاقو از اون چاقوهای تو بروعه ...بخاطر همین هیچیت نشد ...درست همونطور که مادرم چیزیش نشد...اینا همش نقشه من بود خونوادم از من حمایت کردن و تو شکست خوردی ...من همه اینکارارو بخاطر رو کردن دست تو انجام دادم ... کوشی گفت پس اون افسرای پلیسی که کشتی چی..اریان گفت اونا هم نقشه بودن ..من اونارو نکشتم فقط یه زخم الکی براشون درست کردم یه چی بگم اصن اونا افسر نیستن دوستای منن .. واسو گفت اونا افسر واقعی نبودن ولی اینایی که الان اومدن واقعی ان ...بابوجی به پلیس گفت کوشیو دست گیر کنن ...واسو گفت کوشی خانوم زندون جای توعه نه جای پسر من ..برو امیدوارم بهت خوش بگذره... کوشی خندید و گغت پسرت؟! احمق کدوم پسر بیهان تو سال ها پیش مرده ...این پسر تو نیست یه بدله ...معشوقه عروسته نقشه های بانی و تاپکیه دارن بهتون کلک میزنن این بیهان نیست اریان خاناعه ... کوشی به آریان گفت چیشد قهرمون بگو دیگه بهشوم بگو تو درواقعبت کی هستی ...اریان سکوت کرد کوشی به واسو گفت دیدی سکوت کرد اون چیزی واسه گفتن نداره واسو یه سیلی به کوشی زد و گفت بیهان من بدل نیست این تویی که دم به دیقه رنگ عوض میکنی این همه پررو بازی دراوردی خجالت نمیکشی به پسرم تهمت میزنی ...جناب افسر ازتون خواهش میکنم این زنو از اینجا ببرین .. کوشی گفت از من گفتن بود ..روزی که بفهمی من راست میگفتم بدجور پشیمون میشی ...کوشی با پلیسا رفت و واسو گفت نگا...اصن نمیدونست چطوری خودشو نجات بده زنیکه به پسر من میگخ بدله ...اخه مگه ممکنه ..این بیهان منه کسی که همیشه مث کوه از اعضای خونوادش حفاظت میکنه ..اریان رفت تو فکر و گفت مامان من اگه امروز اینجام فقط بخاطر قولیه که به تاپکی دادم ..قول دادم از خونواده محافظت کنم ... پرومو : همه میان بیمارستان ازدکتر تاپکی و بانی رو سراغ میگیرن ..دکتر میگه بدن تاپکی به شدت سوخته ...اونا راجب بانی میپرسن و دکتر سرشو تکون میده و همه شوکه میشن


ین قسمت شروع میشه با آریان که میاد دم معبد خونه به واسو ادای احترام میکنه.. واسو براش دعا کرد و بهش شیرینی داد اریان پرسید مامان شما بیهانتونو خیلی دوس دارین مگه نه..واسو گفت دوس داشتن چیه من جونمم برا پسرم میدم ..حالا چرا این سوالو کردی پسرم..اریان گفت هیچی مامان بخاطر این نمایشی که بازی کردم منو ببخش. واسو گفت ای بابا اون نمایش که مصلحتی بود بیخیال... تینا و بابوجی هم اومدن ..بابوجی گفت بانی کجاست اریان گفت یه ساعت پیش باهاش حرف زدم گفت با تاپکی دارن میان .. واسو گفت پس من برم واسه بانی غذای مورد علاقشو درست کنم بابوجی گفت برای تاپکی هم درست کن ..واسو گفت من فقط بانی برام مهمه...هنوز کارای تاپکیو فراموش نکردم... تینا گفت بابا بیاین تلوزیونو ببینین یه ماشین آتیش گرفته.. بابوجی گفت خدایا این چقد شبیه ماشین تاپکیه...اریان گفت نه بابا لطفا اینطوری نگین.. موبایل آریتن زنگ خورد .. طرف گفت از بیمارستان نویدا مزاحم میشم جناب اقلی پانده همسر و دختر شما تصادف کردن و الان تو بیمارستانن لطفا خودتونو برسونید اریان شوکه شد همه ازش پرسیدن چیشده اریان بهشون گفت و همگی رفتن بیمارستان اریان و بقیه اومدن پیش دکتره ..اریان گفت اقای دکتر به من گفتم همسر و دخترم تصادف کردن حالشون چطوره...دکتره گفت همسرتون کاملا سوخته و پوست کل بدنش نیاز به عمل پلاستیک داره ...اریان گفت و دخترم؟! دکتره سرشو انداخت پایین و همه رو اورد سرد خونه پزشکی قانونیو گفت دختر شما مُرده ..واسو گفت نه ممکن نیست از کجا بدونیم این بانی ماست .. دکتره گفت همه این اجساد سوختن و نمیشه صورتشونو تشخیص داد ولی میتونین از زیور الاتشون بشناسیدشون واسو زد به تخت و دست یکی از جسدا اومد بیرون که النگو های بانس دستش بود ...اریان و سمر شوکه شدن ...واسو خواست صورت اونو باز کنه که دید کل بدنش سوخته و داد زد ..سمر با دیدن جسد سوخته ی بانی با چشایی پر از اشک پس افتاد و نرده رو گرفت تا نخوره زمیننو واسو گفت نه این امکان نداره بانی من نمیتونه بمیره ..اریان واسورو بغل کرد و گریه کردندکتر به خونواده گفت تاپکی حالش خوبه ولی نباید بهش استرس وارد بشه ..واسو اومد پیش تاپکی و گفت پاشو ببینم واسه چی خوابیدی پاشو بگو بانی کجاست دختر من کجاست.آریان با گریه گفت مامان بانی ما دیگه مُرده...واسو به آریان سیلی زد ..مونا و سمر با فکر کردن به خاطراتشون با بانی شوکه و ناراحت شدن تینا رفت جلو تاپکی و گفت تو همیشه عادت داشتی خواهرمو ازم دور کنی نه ..اولش به محض دنیا اومدنمون بعدم 15 سالللل من هربار بخشیدمت ولی این بار دیگه نمیتونم ..تو خواهر منو کشتی ..پس چرا خودت هنوط زنده ای ...چطور میتونی بعد از مرگ خواهر من هنوز نفس بکشی...تینا گذاشت رفت ...تاپکی تنگی نفس گرفت و دکتر اومد بهش رسیدگی کرد و گفت مگه بهتون نگفتم نباید بهش استرس وارد بشه. .. تینا تو معبد بیمارستان بود وداشت میگفت خدایا آخه چرا بانی؟! اون نه فقط خواهر من بلکه اولین دوست من بود من سالها تو حسرت این بودم که کنار هم زندگی کنیم ولی هربار جدا میشدیم چرا این دفعه برای همیشه ازم جداش کردی...میدونم همش تقصیر تاپکیه ...من هیچوقت اونو نمیبخشم واسو اومد به تینا دلداره بده که تینا گفت تاپکی نجات پیداکرد مگه نه پس چی میشد خدا خواهر منم نجات میداد..چرا همیشه یکی باید قربونی تاپکی بشه اریان اومد پیش تینا و گفت اگه تو خواهرتو از دست دادی منم دخترمو از دست دادم تاپکی هم همینطور ...ماها فقط با بانی زندگی کردیم ولی تاپکی بانی رو به دنیا اورده ..اگه مرگ بانی برای ما که مردنشو ندیدیم انقد سخته ببین تاپکی که خودش اونو به دنیا اورده و مرگشو با چشمای خودش دیده چه عذابی کشیده ..اگه مردن تاپکی ارومت میکنه اگه مرگ تاپکی بانیو برمیگردونه بیا برو بکشش ..اره؟! تینا اریانو بغل کرد و اریان گفت مادرتو بخاطرخواهرت ببخش دخترم صبح روز بعد ..تینا با واسو اومد پیش تاپکی ..تینا دست تاپکیو گرفت و گفت منو ببخش مامان از روی عصبانیت حرفای تلخی بهت زدم ولی چیکار کنم ما بانی مونو از دست دادیم ..واسو گفت دخترم تینا بیا بریم بذار مادرت استراحت کنه . تاپکی به هوش اومد دست واسو گرفت...واسو دست تاپکیو بوسید و ازش عذرخواهی کرد ...آریان خوشحال بود.. پرومو : دکتر بعد از جراحی بانداژ صورت تاپکیو باز میکنه و همه از دیدن چهره ی عوض شده ی تاپکی (البته تاپکی نیستا یه دختره س خودشو زده جایه تاپکی)شوکه میشن

 

این قسمت شروع میشه با دکتر که بعد از 20 روز داره بانداژ صورت تاپکیو باز میکنه.. دکتره به همه گفت عمل پلاستیک تاپکی موفقیت امیز بود اون الان کاملت خوبه واسو گفت ینی میتونیم ببریمش خونه. دکتره گفت البته.. دکتر صورت تاپکیو باز کرد و همه از دیدن چهره ی عوض شده تاپکی شوکه شدن تاپکی گفت چیشده چرا همتون اینطوری نگام میکنین.. تاپکی پاشد و رفت جلو ایینه و تا خودشو دید گفت اینی که تو آیینس کیه ...این چهره مال کیه ...این چهره من نیست ...تاپکی یه گلدون برداشت و ایینه رو شکست ..واسو تاپکیو بغل کرد و گفت ناراحت نباش دخترم تو باهر چهره ای بازم دختر مایی ..دکتر گفت متاسفم خانوم تاپکی صورت شما خیلی سوخته بودو به عمل پلاستیک نیاز داشت من باید اینکارو میکردم.. آریان گفت این همه تغییر؟؟ اون فقط پوستش سوخته بود نه چارچوب فیسش ...نه امکان نداره این تاپکی من نیست .. تاپکی گفت اره تو راس میگی این چهره مالمن نیست چهره منو به خودم برگردونین من قیافه خودمو میخوام ...واسو تاپکیو بغل کرد و گذاشتنش رو تخت ...دکتر بهشون گفت این یه مدت ممکنه همینطوری اعصابش به هم بریزه ولی شما باید خونسرد باشید...شاد نگهش دارین و بهش استرس وارد نکنین.. همه برگشتن خونه...تاپکی رفت جلوی عکس بانی که دورش حلقه گل مخصوص فوت شده ها انداخته بودن... تاپکی گریه کرد ...بابوجی کفت پسرم بیهان برو همسرتو دلداری بده .. درسته که اون چهرش عوض شده ولی هنوزم همسرتوعه مادر بانیه .اریان تودلش گفت نه باباجون این عمرا نمیتونه تاپکی باشه ..من حقیقتو کشف میکنم .. اریان رفت سمت تاپکی و گفت دلت خیلی گرفته .دلت برای بانی تنگ شده ..تو همیشه برای دخترا لالایی میخوندی یکم الان برای بانی بخون ..چون مطمئنم اونم دلتنگ توعه ..اریان تو دلش گفت باید اون احساس و غم تاپکی رو تو صورت جدید تاپکی ببینم تا باورم بشه اون واقعا تاپکیه...واسو گفت پسرم بیهان دکتر گفت نباید به تاپکی استرس وارد بشه بعد تو ... اریان گفت مامان لطفا..این کار برای بانی لازمه بخون تاپکی... تاپکی با گریه شروع کرد به لالایی خوندن و اریان شوکه شد ... لالایی تاپکی همه رو گریوند و تاپکی گذاشت رفت واسوندرا تو اشپزخونه بود که آریانو صدا زد و بهش گفت بیا بهت انبه بدم ...اریان گفت مامان این انبه پوستش خرابه...واسو گفت از کجا معلوم توش خراب باشه ..واسو انبه رو قاچ کرد و گذاشت دهن اریان و پرسید تلخ بود؟! اریان گفت نه ...واسو گفت تاپکی هم دقیقا تو همین شرایطه درسته که اون صورتش عوض شده ولی اون هنوزم تاپکی خودمونه...اگه ما خودمونو با این چهره جدیدش وفق ندیم اون خودش چطوری میخواد با خودش کنار بیاد...اریان تو دلش گفت چجوری بگم مامان..قلب من قبول نمیکنه که اون تاپکیه.. دالی یه شیپور برداشته بود و میزد و میرقصید همه اومدن پرسیدن چیشده .دالی گفت دکتر گفته تاپکی باید شاد باشه مگه نه خب منم این موقعیتو فراهم کردم براش..البته اینارو عروسم تدارک دیده بود ...خودش نتونست اینارو ببینه ...سمر از حرف دالی شدید ناراحت شد دالی خودشو زد به گریه و گفت عررروس من عروووس بیچاره ی من بانی من نتونست تولد شمارو جشن بگیره حداقل شما بیایید این کیکو بخاطر بانی ببرید..اون این کیکو مخصوص شما سفارش داده بود دالی همه جا برف شادی پخش کرد وریخت رو سرش...تینا یاد بانی افتاد که چطوری برای تولد تاپکی نقشه میریخت و ناراحت شد ... دالی اومد دست تاپکیو گرفت تا کیکو ببره که چاقو از دستشون افتاد دالی خم شد چاقو رو برداره که بخاطر شمع کیک و برف شادی روی سرش کلش آتیش گرفت دالی کلی جیغ و داد کرد سمر یه سطل آب اورد ریخت رو سر دالی ...تاپکی گفت منو ببخشین بخاطر من اینطوری شد ...دالی گفت ای بابا چه ببخششی ببین تازه هوا گرم هم بود خنک شدم سمر روم اب ریخت .حالا بیاین کیکو ببریم ..دالی با خودش گفت بانی که مرد نمیتونم بذارم سمرمو از این خونه بیرون کنی باید جاشو محکم کنم .. تاپکی کیکو برید و گذاشت دهن تینا ...تینا هم از کیک گذاشت دهن تاپکی ...تاپکی زد زیر گریه و گفت این کیک با زهر برام هیچ فرقی نداره ...من چطور میتونم بدون بانی دهنمو شیرین کنم ..اریان گفت این کیکو بانی خودش برات سفارش داده بود درست همونطوری درستش کردن که تو برای بانی درست میکردی ..تو عاشق شکلات بودی و بانی ...یادته بانی عاشق چه طعمی بود ...واسو گفت بیهان پسرم اینا چیه میپرسی...اریان گفت مامان لطفا بذار تاپکی بگه ...تاپکی گفت دارچین ..بانی کیک دارچینی رو بیشتر از هر کیکی دوس داشت .. اریان با خودش گفت خدایا اینکه همه چیو میدونه من اشتباه میکنم که دارم به تاپگی شک میکنم ولی اخه چرا قلب من میگه این تاپکی نیست پرومو : لاولی ( تاپکی قلابی) توی بار میرقصه

ین قسمت شروع میشه با لاولی که میاد تو یه انباری ایی که تاپکیو توش زندونی کرده.تاپکی بیهوشه و لاولی بهش میگه تو چی فکر کردی ها؟فکر کردی به خاطر پول اومدم تو خونت؟من اگه بخوام میتونم کاری کنم بارون پول بیاد رو سرم.من پول نمیخوام یه چیز دیگه میخوام.من اومدم دنیاتو بدزدم تاپکی پانده.هیچکی نمیدونه تو الان زنده ایی و صورتت هنوز عوض نشده و اینو هم نمیدونن که منو خودمو جایه تو زدم همه اونا فکر میکنن که صورتت عوض شده و فکر میکنن من تاپکیم حالا ببین من چطوری همه چیتو ازت میگیرم همه چیتو نام و نشونیتو و خونتو حتی عشقتو. صبح تو خونه واسو میبینه پولایه تو صندوق سره جاش نیست و شوکه شده.بابوجی میره که به پلیس زنگ بزنه.اریین میاد جلو میگه تاپکی ینی توهم هیچی ندیدی؟لاولی گفت نه والا حتما دزده زیاد هوشش سره جاش نبود یه طوری تونست دزدی کنه دیگه.لاولی با خودش گفت این که تازه چیزی نیست حالا ببینین چطوری کله این خانواده رو بدبخت میکنم. دالی تو اتاق میگه وایی تو خونه دزدی شده سرم داره گیج میره پولا رفتت ای خدا.تینا گفت نگران نباش خاله پلیسا دزدا رو میگیرن و پولا رو برمیگردونن.دالی گفت نه دخترم چیزی که رفته دیگه بر نمیگرده.حرفه منو گوش کن دخترم همه چیو به خصوص خونه رو به نام خودت کن.تینا گفت این چه حرفیه من نوه این خونوادم لازم نیست چیزی رو به اسم خودم کنم منم حق دارمم تو این خونه خب حالا بگین اینی که تو دستته عکسایه کیه؟دالی باز کرد البومو گفت عکسایه شماهه چقد شما دوتا بهم میومدین ای کاش شما دوتا باز یکی بشین ولی این چطوری میشه؟تو که با مونا ازدواج کردی.تینا یاده خاطراتش با سمیر میوفته و اشک مییریزه و دالی یه پوزخند میزنه و میره مونا رو میبینه و مونا بهش میگه خاله تینا چرا ناراحت بود؟دالی گفت به خاطر بانی دیگه و البومه عکسه مونا و بانی رو در اوورد و به مونا نشون داد و گفت بببین شما دوتا چقد بهم میومدین تو چقد اونو دوس داشتی.مونا یاده خاطراتش با بانی میوفته و دالی با خودش میگه حالا ببین یه کاری میکنم که سمیر و تینا حتما باهم ازدواج کنن. لاولی کناره عکسه بانیه و مبینه واسو داره میاد به تظاهر میگه دخترم بانی من چقد تورو دوست داشتم چ کارایی که واست نکردم واسو میاد لاولی میگه مامان چرا خدا دختره خوبه منو ازم گرفت چرا اینکارو کرد.سمیر اومد گفت شما راست میگین بانی خیلی دختره خوبی بود همیشه به فکره خانواده بود و میره.لاولی میگه دیدی بانی شنیدی؟دیدی چقد بقیه دوست دارن؟من بدون تو چیکار کنم من خیلی دوست دارم.لاولی به واسو میگه مامان بانی هرجا باشه حرفه منو الان داره گوش میده؟واسو گفت اره دخترم و خیلی هم خوشحال میشه.لاولی گفت واقعا؟شماهم یه چیزی بهش بگین اون خوشحال میشه واسو شروع کرد با حرف زدن با نقاشیه بانی و گفت دخترم من خیلی دوست دارم تو جونه منی من تورو از همه بیشتر دوست دارم و لاولی هم صدایه واسو رو داشت صبظ میکرد. تو راه لاولی حرفایه ضبط شده واسو رو گوش میده و میگه واییی این پیرزنه رو تویه دردسری بندازم که نگو که یهو خورد به اریین و گوشیه لاولی افتاد.لاولی داد زد گفت کوری میگه نمیبینی؟و نشست گوشیشو گرفت و دوباره گرفت خب منظورم این بود که تو این عکسایه بانی هست اگه خراب میشد گوشیم چی.اریین گفت معذرت میخوام ولی یه کار مهم باهات دارم که ضروری تر هست که باید ببینی و اریین لاولی رو میبره تو حیاط و بهش تیر کمون میده میگه بیا نشونه بگیر .لاولی گفت ینی تو هنوز نتونستی بفهمی من تاپکیم؟اریین میگه من قبول کردم ولی این تیر کمون میگه نه بیا بگیرش.لاولی میگیرتش و با خودش میگه اووف لاولی امروز دیگه کارت تمومه.لاولی تیرکمونه میندازه و میگه چرا انقد بهم شک میکنی؟فقط به خاطر من تو الان تو این خونه ایی وگرنه تا الان بیرونت کرده بودم من نمیتونم اینکارو بکنم چون همه خانواده به این دلخوشن که تو بیهانی من نمیخوام دیگه چیزیو ثابت کنم هر فکری میخوای بکن راجبم.که لالی خودشو میزنه به بیهوشی.اریین بغلش میکنه میبرتش تو اتاق و لاولی با خودش میگه همین الان یه کاری کردم که همه شک هایه اریین به من تموم شه من چقد باهوشم وایی.اریین داره میره که لا.لی شروع میکنه به لرزیدن دالی میاد میگه اععع این تااپکی چشه.اریین میگه نمیدونم داروهاش کجاست دالی گفت وایستا اینطوری نمیشه و رفت جورابه بدبوشو در اوورد و گزاشتش رو دماغه لاولی گفت اینو بو کن خوب میشی.لاولی با خودش میگه وایی این اشغال داره جورابشه بد بوشو رو دماغم میزاره؟یهو لاولی بلند میشه میگه اه اووف بسه.دالی گفت بیا دوباره بزارم لاولی گف نه نمیخواد از خیرش گذشتیم بیخیال نمیخوام. تو اتاق دالی داره نازه خودشو میکشه جلو ایینه که یهو لاولی میاد و میگه دارم واست و تویه دستگاه بخاره صورت فلفل میریزه و میره.دالی میاد میشینه از دستگاه بخار صورت استفاده میکنه و بلند میشه یهو جیغغ میکشه و میاد تو حال.لاولی میگه اع تو چی شده صورتت؟دالی گف هیچی به یه چیزی الرژی دارم اینطوری شد.لاولی گفت اع مراقبه خودت باش دیگه.لاولی داشت واسه واسو غذا می کشید ک واسه گفت نه دخترم اول واسه تینا بریز لاولی با خودش گفت ای پیرزن عجب نقشی بازی میکنی تو.بابوجی میگه دست پخته خیلی خوبه ها تاپکی.واسو گفت اره دستایه دختره من جادو میکنه.لاولی با خودش میگه چقد بی شعورن فکر میکنن نوکرشونم اون تاپکیه که این همه بهشون میرسه عینه خر نه من.لاولی میره و یه مرده میاد و میگه سلام به همگی ببخیشد بد موقع اومدم.که یهو لاولی میاد و با دیدن مرده شوکه میشه مرده همونی بود که لاولی تو بار موقع رقص بهش سیلی زدیهو مرده میگه لاولی تو؟لاولی از دستش پوره میریزه و همه شوکه میشن پرومو:واسو گفت به کی میگی لاولی؟مرده گفت خب خانم این لاولیه دیگه.لاولی گفت چرا دروغ میگی من نمیشناسمت.مرده گفت عجب مرموزی هستی تو همون رقاصه ایی دیگه


ین قسمت شروع میشه با مرده که میگه لاولی تو اینجا؟واسو گفت کیو میگی پسرم؟مرده رو به لاولی گفت ایشون دیگه همه شوکه میشن.لاولی میگه چرا مزخرف میگی؟مرده میگه یادت رفت تو بار بهم سیلی زد؟لاولی گفت من تو رو حتی نمیشناسم تا حالا ندیدمت بعد میگی بهت سیلی زدم؟مرده میگه تو همون رقاصه باری که بهم سیلی زد به همه راستشو بگو دیگه.بابوجی اومدیه سیلی به مرده زد و گفت ایشون لاولی نیستن عروسه خانواده ما تاپکی پانده س یه کلمه دیگه بگی انوقت زنده ت نمیزارم برو از اینجا مرده گفت شاید من اشتباه کرده باشم خیله خب ببخشید و میره. تو حیاط مرده با خودش حرف میزنه میگه چطور ممکنه اون همون لاولیه چطور میتونه تاپکی باشه.اریین یهو میاد مرده میگه منو نزن جانه هرکی دوست داری اون لاولی نیست.اریین گفت لاولی پس کیه؟مرده گفت هیچکس لاولی کسی نیست.اریین گفت زرنگ بازی در نیار فهمیدی؟زود جوابه سوالمو بده وگرنه یه کاری میکنم باهات که حتی به مغرتم خطور نمیکنه.حالا بنال بگو این لاولی کیه.مرده گفت رقاصه بار اون کسیه که عاشقه رقصه رقص همه زندگیشه و اریین میره تو فکر. تینا میاد تو انباری پیشه سمیر میگه اینجا چیکار میکنی؟سمیر گفت خب مامان منو فرستاد که دنباله وسایلش تو انبار بگردم تینا گفت اع به منم گفت که بیام دنباله وسایلش بگردم.سمیر گفت به من گفت بعد بیام چرا باز به تو گفت؟تینا گفت اشکالی نداره حتما اشتباهی شده بیا باهم برگردیم.دالی یواشکی میاد تو انباری یه موش میندازه و درو قفل میکنه میره.تینا جیغ میکشه میگه موش و میخواد بره بیرون میبینه در قفله سمیر بهش میگه نترس بیا پشتم سمیر شروع میکنه به فراری دادن موش که یهو تینا میوفته بغله سمیر . چشم تو چشم میشن. تو حال لاولی میبینه که اریین با گوشیش یه اهنگ داره پخش میکنه و با خودش میگه این احمق چرا اهنگه رقص میزاره عوضی من نمیتونم جلو خودمو بگیرم که نرقصم.اریین میگه خب تاپکی تو گوشیت این اهنگا بود تعجب کردم چون تو زیاد از این اهنگا گوش نمیکردی .دالی میاد شروع میکنه به رقصیدن و با خودش اروم میگه تینا و سمیر حتما الان دارن تو انباری عشق بازی میکنن اخ ای جونمم.و میره دسته لاولی رو میگیره میگه تاپکی خانم بیاین برقصیم و دالی لاولی رو میچرخونه لاولی از قصد ولش میکنه دالی میوفته و همه میان میگن چی شده؟دالی میگه هیچی یهو میبینه سمیر و تینا کنارشن و میگن شما ها اینجا چیکار میکنین؟سمیر میگه تو انباری در رومون قفل شد خوب شد که واسو خانم اومدن درو واسمون باز کردن. لاولی میاد پیشه اریین میگه این اهنگایی که تو گوشیم بود رو بانی واسم ریخته بود و همیشه بهم میگفت تو چقد ناراحتی من واستون یه چند تا اهنک ریختم حتما گوش کن و از ناراحتی در بیا اکی؟بیا منم همین الان اهنگا رو پاک میکنم بانی که پیشم نیست منم هیچوقت خوشحال نمیشم.حالا قبول کردی که من تاپکی ام؟ها؟ و میره. تینا میاد میگه بابا تو هنوز باور نشد که این مامانه؟اریین میگه نمیدونم تینا دلم میگه این تاپکی نیست.تینا میگه به مامان شک نکن اون ناراحت میشه اون همیشه باهات بوده تو هم به جایه شک کردن بهش باهاش باشه این که بهش شک کنی غلطه لطفا اینکارو نکنین و میره. لاولی میاد تو اتاق میگه این اریینه بی شعور همه رو مخمن هم این هم اون پیرزنه واسو دیگه خسته شدم حتی نمیتونم اهنگ مورد علاقم تو گوشیم باشه واقعا خسته شدم که یهو صدایه زنگ خوردن تلفنشو میشنوه و میگه اع من گوشیمو رو سایلند گزاشته بودم که میره گوشیشو بر میداره میگه بگو زود چی میخوای.طرف گفته امشب بیا بار برقص.لاولی گفت نه نمیتونم بیام اوف طرف گفت ولی فرصت بزرگیه ها کلی پول دستت میاد یه پولدار میخواد رقصتو ببینه لاولی گفت واقعا؟باشه باشه میام ادرسو اس کن واسم. شب لاولی یواشکی داره میره از خونه بیرون و با خودش میگه الان همه خوابن بابوجی که یه کاره مهم داشت گورشو گم کرد لاولی داشت میرفت که دالی دیدتش و گفت هنوز نخوابیدی؟لاولی گفت خب خوابم نمیاد دالی گفت منم خوابم نمیاد دارم با گوشیم بازی میکنم بیا پیشم بشین با هم حرف بزنیم خیلی خوش میگزره لاولی گفت اع نه نه فکر کنم یکم خوابم گرفت من برم بخوابم.لاولی میره اوونطرف با دستش میزنه پشته گردنه دالی و بیهوشش میکنه و میگه حالا میرم سراغه رقصیدنم. تو بار لاولی شروع کرده به رقصیدن برایه یه نفر و رقصش تموم میشه و که یهو یکی ینی اریین ماسکه لاولی رو میزنه کنار و میبینه لاولی بوده.هردو شوکه میشن.اریین گفت تاپکی؟لاولی گفت چی گفتی؟من تاپکی نیستم لاولی ام.اریین گفت تو تاپکی ایی دیگه عروسه خانواده پانده.لاولی گفت الان تو داری بمن میگی من کیم؟تو دیوونه ایی؟چرا هی منو تاپکی صدا میکنه من لاولی ام گورتو گم کن دیگه.اریین گفت تو چرا انقد شبیه تاپکی هستی پس.لاولی چاقو گزاشت دمه گردنه اریین گفت زود باش پوله منو بده از اینجا گورتو گم کن بیرون.اریین به یکی اشاره میکنه پولو به لاولی بدن و میره.اریین بیرون با خودش میگه این لاولی پس چرا انقد شبیه تاپکیه اگه این واقعا لاولی باشه پس تاپکی خونس دیگه و میره سمته خونه.لاولی میشنوه و میگه بدشانسی پشته بدشانسی باید یه کاری کنم وگرنه نقشم خراب میشه. پرومو:اریین زودتر از لاولی میره خونه که ببینه لاولی هست یا نه.لاولی از پشته پنجره میاد که یهو اریین دره اتاقو باز میکنه هردو شوکه میشن.

این قسمت شروع میشه با اریین که زودتر از لاولی میرسه خونه و لاولی هم بعدش میاد میگه یا خدا این که زودتر رسید باید یه کاری بکنم.اریین میره طرفه اتاق تاپکی.لاولی هم داره سعی میکنه که پنجره پشتیه اتاقو باز کنه که یهو اریین دره اتاقه تاپکی رو باز میکنه میبینه لاولی دراز کشیده و خوابیده و تعجب میکنه و میره.لاولی بلند میشه میگه خداروشکر نجات پیدا کردم و میزنه گوشیشو میشکونه میگه همش تقصصییر اون گوشی اون مرده س اگه زنگ نمیزد منم واسه رقص نمیرفتم اونجا اه که میزنه گوشیو میشکونه. صبح اریین به دوستش زنگ میزنه میگه شماره ایی کوفتی ادرسی از لاولی نداری؟دوستش میگه نه بابا کسی نمیدونه کجا زندگی میکنه اریین میگه خیله خب و واسو میاد همه میشینن سره سفره واسو به لاولی میگه تاپکی دخترم غذا بکش واسه بقیه.لاولی داشت واسه اریین نون میزاشت اریین گفت نمیخوام لاولی گفت ولی این نون رو به خاطر تو درست کردم.اریین گفت نمیخورم و داشت میرفت واسو گفت حرفشو رد نکن دیگه واسه تو درست کرد بگیر بخورش. همه داشتن غذا میخوردن ک یهو یه لاستیک افتاد رو میز همه برگشتن دیدن دالی داره بزبز قندی رو دنبال میکنه همه اومدن طرف دالی گفت این اشغال هی منو دنبال میکنه من نمیدونم با من چ پدر کشتگی داره ای خدا واسو میگه باشه خیله خب برو غذاتو بخور.دالی گفت نه خب کلی کار دارم باید سمیر و تینا رو باهم...که یهو ساکت شد همه تعجب کردن دالی گفت منظورم اینه که باید برم پیشه سمیر و تینا غذا بخورم ای خدا چم شده.واسو گفت برین همه بخورین غذا من اینو ببرم.مونا گفت نه بدین من بزبز قندی رو میبرم.مونا بزبز قندی رو برد همه رفتن دوباره سره غذا اریین تو اتاق بود لاولی اومد تو درو قفل کرد و گفت اریین چت شده؟همه چی خوبه؟اریین بهش عکسه خودش ینی لاولی رو نشون میده لاولی شروع کرد به تظاهر کردن گفت این کیه؟چرا انقد شبیه منه؟کیه این اخه؟اریین گفت چمیدونم والا تو بگو این کیه که لاولی شوکه شدلاولی گفت گوشی ماله توعه خودت این عکسو بهم داری نشون میدی بعد من بگم این کیه؟خب این کیه تو میدونی؟اریین گفت اره میدونم این لاولیه.لاولی گفت لاولی همونی نیست که اون مرده راجبش حرف میزد دیروز؟اریین میگه اره لاولی گفت حتما الان میخوای بگی من تاپکی نیستم لاولی ام؟من میتونم همچین لباسی بپوشم؟من تاپکی بیهان پانده!!!اریین گفت پس چرا شبیه همین؟لاولی عکسه بیهانو به لاولی نشون داد گفت شما دوتا هم که شبیه همین پس یعنی تو بیهانی شوهرمی؟پدره بچه هامی؟معلومه که نیستی شبیه همین که باشین ولی شخصیتاتون باهم فرق داره!این شبیه منه خب تقصییر من چیه صورتمو جراحی کردن شبیه لاولی ام خب که چی تقصییر من چیه این وسط دیگه زیادی داری شک میکنی دیگه چطوری بهت ثابت کنم من تاپکی ام.ولی دیگه بسه دیگه حق نداری بهم شک کنی تو شوهرم نیستی که اینطوری بهم شک میکنی اقایه اریین کانا. دالی طبقه بالا دستش لاستیک بود با خودش گف این بهترین فرصته من این لاستیکو میندازم رو سره تینا بعد سمیر میاد در جا نجاتش میده این عالیه.تینا اومد به سمیر اب داد یخورده اب ریخت رو تنش و یاده اب بازیش با بانی افتاد و ناراحت شد رف.تینا داشت میرفت دالی هرچی سعی کرد نتونست لاستیکو بندازه که تینا رفت و لاولی اومد دالی فک کرد تیناهه و لاستیکو انداخت رو سره لاولی گفت اع تاپکی خانم منو ببخشین لطفا.لاولی گفت اهای پیرزن ینی منظورم اینه که دالی خانم به یکی بگو بیاد این لاستیکو از روم در بیاره.دالی گفت باشه و میره.اریین میاد میگه داری چی کار میکنی؟لاولی گفت از دسته دالی خانم لاستیک افتاد رو سرم من گیر افتادم الان تو لاستیک اه اریین اومد جلو کمک کنه لاولی گفت هی بهم نزدیک نشو.اریین گفت صدمه میبینی.لاولی گفت بزار ببینم الکی نقش بازی نکن که نگرانمی با اون شکات.چرا نمیفهمی من تاپکی ام؟اریین گفت باشه دیگه بهت شک نمیکنم حالا بزار کمکت کنم.لاولی گفت از ته دل گفتی؟اریین گفت اره من قبول کردم تو تاپکی هستی حالا بزار کمکت کنم.اریین با کلی سعی لاستیکو در میاره .لاولی تشکر میکنه که یهو دالی میاد میگه منو ببخشین تاپکی خانم.لاولی گفت مهم نیست تو هر مشکلی بیهان همرامه کمکم کرد الان مگه نه بیهان؟اریین سرشو تکون داد. شب تو اتاق اریین خودشو زد به خواب لاولی فک کرد اریین خوابه بلند شد از اتاق رفت بیرون.اریین بلند شد گفت میدونستم من دروغ گفتم که دست از شک کردن بهت برداشتم حالا معلوم میشه چی به چیه.لاولی تاکسی سوار شده و داره میره اریین هم داره تعقیبش میکنه.لاولی میره تو همون انباری ایی که تاپکیو توش زندانی کرد و اریین هم اومده اونجا دنباله لاولی میگرده. پرومو:لاولی میخواد به تاپکی غذا بده تاپکی گف غذا نمیخورم ولم کن.اریین داره میاد دستگیره اتاق مخفی ایی که تاپکی توشو میچرخونه درم داره کم کم وا میشه لاولی میاد میبینه اریینه و شوکه میشه

ین قسمت شروع میشه با لاولی که میره تو اتاق مخفی و درم بسته میشه.اریین میاد تو انباری و دنباله لاولی داره میگرده.لاولی به تاپکی میگه بیا غذا بخور.تاپکی گفت چیزی نمیخورم فقط بزار برم.لاولی گفت خر اگه نخوری میمیری از گشنگی.اریین دستگیره اتاق مخفی رو میبینه و میچرخونتش دره اتاق مخفی هم کم کم داشت وا میشد.لاولی دید داره وا میشه در شوکه شد و به تاپکی گف هیچی نخور از گشنگی بمیر اصلا.و به تاپکی دارویه بیهوشی تزریق میکنه و میره میبینه که اریین داره دستگیره رو میچرخونه و تعجب میکنه میگه اووف این عوضی باز جاسوس بازی رو شروع کرد چطوری تا اینجا باید زود فکر کنم و یه کاری کنم وگرنه کارم به زندان خطم میشه.لاولی زنگ میزنه به اریین و الکی خودشو میزنه به بدحالی و میگه اریین زود بیا نجاتم بده اریین میگه چی شده تاپکی کجایی تو؟لاولی قط میکنه اریین هم فکر میکنه تاپکی تو دردسر افتاده و بدو میکنه میره. اریین میره تو خیابونو و داد میزنه تاپکی که لاولی بدو بدو اومد اریینو بغل کرد گفت نجاتم بده.اریین گفت چی شده ها چرا این موقع شب اومدی بیرون؟لاولی گف اومده بودم لاولی رو ببینم.اریین گفت چرا؟لاولی گفت واسه اینکه بهت بفهمونم که من تاپکی ام اومدم اینجا منتظر بودم بیاد ولی نیومد چند تا خلافکار افتادن دنبالم واسه همین بهت زنگ زدم که بیای کمکم حالا بگو ببینم تو منو دیدی که از خونه اومدم بیرون چرا جلومو نگرفتی ها؟اگه بیهان اینجا بود همایتم میکرد من بیشتر از جونم بیهانو دوست دارم.اریین با خودش گفت از بیهان بیشتر من دوست دارم تاپکی.(پ.ن:بلاخره این کارگردان کاره خودشو کرد.اریین عاشقه تاپکی شد :|)لاولی داشت میرف اریین بهش گفت وایستا دستت زخمی شده باهم میریم.لاولی گفت این زخم در مقابل زخمی که با شک کردنت بهم میزنی چیزی نیست.اریین معذرت خواست و گفت به خاطره من اونا افتادن دنبالت بیا بشین ببرمت خونه.لاولی رو موتور نشستو و باهم رفتن خونه. صبح شد اریین بیدار شد صدایه لاولی رو شنید بلند شد دید تو لب تاب لاولی داره میگه مامان من یه رازه بزرگو ازت پنهون کردم اونی که بهتون گفتم بیهانه بیهان نیس یکی شبیه بیهانه یعنی اریین کانا.منو ببخشین که ازتون مخفی کردم این رازو اریین شوکه شد و به لاولی گفت این چیه؟لاولی گفت اکه ثابت کنم من تاپکی ام دیگه خسته شدم از ثابت کردن بهت تو یه کاری کن.بهتره واسه همیشه از اینجا بری و ازت ممنونم که بهم کمک کردیو ولی دیگه وقتشه بری.اریین شوکه شد و لاولی سی دی رو که از خودش فیلم گرفته بودو از تو لب تاب برداشت و اوومد تو اتاق واسو گفت مامان میخوام یه چیز بهت نشون بدم و سی دی رو میده به واسو.واسو گفت این چیه؟لاولی گفت این سی دیه خودتون ببینینش.اریین میاد.لاولی گفت بعده رفتنه من ببینین و منو ببخشین و میره.واسو میخواس سی دی رو ببینه که اریین گفت وایستا مامان این سی دی رو بده بمن واسو گفت چرا؟اریین گفت نمیخوام با دیدن عکسایه بانی تو سی دی ناراحت شین فقط عکسایه بانی توشه.واسو گفت پس چرا تاپکی معذرت خواهی کرد خب؟اریین گفت خب شاید میدونست شما با دیدن عکسا ناراحت میشین معذرت خواهی کرد.اریین سی دی رو گرفت و رفت دالی اومد تینا دیدتش و گفت بیرون بودی؟دالی گفت اره بودم معبد.تینا گفت به من میگفتی من میومدم دیگه.دالی گفت نه دخترم نشد دیگه خب چ کنم.تینا گفت خیله خب پس بهم پیشکشی که از معبد اووردین بدین بخورم همونی که پشته دستتونه.دالی شوکه شد گفت اع نه دخترم این پیشکش نیس یه چیز دیگه س تینا گفت باشه و رفت.دالی یه نفس راحت کشیدو گفت خداروشکر راحت شدم اخیش. اریین اومد دید لاولی داره گریه میکنه و گفت تاپکی دیگه نمیخواد ثابت کنی که تاپکی هستی من دیگه فهمیدم تو تاپکی هستی؟لاولی گفت واقعا داری راست میگی؟اریین سی دی رو شکوند گفت اره دارم راست میگم معذرت میخوام که بهت شک کردم باید ب جاش بهت اعتماد میکردم و رفت.لاولی با خودش گفت افرین حالا این شد یه حرف جگا جاسوس خیله خب من دیگه این اشکایه تظاهری رو پاک کنم دیگه ایش لاولی رفت از تو کشو سی دی رو برداشت گفت سی دی اصلی اینه نه اونی که شکوندی اریین اقا وایی چقد باهوشم.لاولی میخوره سی دیش میوفته.دالی گفت این روزا نمیتونم خودمو کنترل کنم به خاطر وزنه زیادم ای خدا ببخشید.لاولی گفت اشکالی نداره یکم ورزش کن دیگه گامبالو ورزش کن.دالی گفت چون شما گفتی چشم میکنم.لاولی و دالی بسته هایه سی دیشونو اشتباهی بهم دیگه میدن و میرن.تو اتاق تینا و مونا میگه باید این سی دی رو بزارم تو جا سی دی هایه مونا تا واسش دردسر شه.دالی سی دی هارو میزاه تو جا سی دی و میره.و بدونه اینکه بدونه اون سی دی فیلمیه که لاولی از خودش درمورد اریین گرفته میگیره و همراه خودش میبره.لاولی تو حیاط میفهمه سی دی رو اشتباهی گرفته.واسو میاد پیشه واسو میگه بیا باهم فیلم ببینیم.واسو گفت اره از بزن ببینیم.دالی گفت این فیلمه رو از تو اتاق مونا گرفتم و لاولی میاد با خودش میگه اون که سی دیه منه اه.واسو سی دی رو میگیره میره که بزارتش تو دستگاه دی وی دی. پرومو:تینا میاد پیشه اریین میگه لاولی کیه؟اریین عکسه لاولی رو به تینا نشون میده میگه لاولی اینه و تینا با دیدنش شوکه یمشه

این قسمت شروع میشه با لاولی میاد از قصد میخوره به واسو و سی دی ها از دسته واسو میوفته لاولی میگه وایی ببخشید مامان و سی دی هارو از رو زمین میگیره میگه خودم میزارمشون تا پخش شن.لاولی میره همون سی دیایه +18 رو میزاره تو دستگاه دی وی دی و همه میان و شروع میکنن به دیدن.همه تعجب میکنن واسو میگه یا خدا اینا دیگه چیه داره نشون میده تو فیلم ها بگیرین عوضش کنین.دالی یواشکی میخنده و خوشحاله ک نقشش داره عملی میشه.اریین کنترلو میگیره هر کاری میکنه دستگاه خاموش نمیشه.مونا میاد پایین میره دستگاه دی وی دی رو از جلو خاموش میکنه دالی با خودش میگه خوب موقعه اومدی مونا خان حالا نقشم عملی شد.واسو میاد جلو میگه خجالت نمیکشی مونا که همچین فیلمایی نگاه میکنی ها؟مونا گف والا این سی دی ماله من نیس من تا حالا ندیدمش اصلا.واسو گف از تو اتاقه تو گرفتن ک.دالی میاد میگه خودم ازتو اتاقت گرفتم انکار نکن پس.سمیر میاد جلو میگه اع این ک جا سی دیه منه دسته تو چیکار میکنه مونا؟مونا گف والا نمیدونم تو اتاقه من بود خب.سمیر گف این جا سی دی ماله منه بهتون ثابت میکنم ک این سی دی ایی که تو دستگاهه ماله من نیس.سمیر جا سی دیشو وا میکنه همه میبینن بازم از اون سی دیایه +18 توش بوده و شوکه میشن.واسو گف همچین فیلمایی نگاه میکنه پس سمیر خان نه؟سمیر گف بهم اعتماد کنین این سی دیا ماله من نیس.واسو گف پس این سی دیا از کجا اومدن؟دالی الکی بهونه جور کرد گف پسرم امروز از شرکت اومدی حتما یکی از همکارات واسه شوخی اینارو گزاشته تو جا سی دیت.مونا گف اره حتما همینطوره دیگه.دالی گف میخواستم مونا تو دردسر بیوفته ولی پسره خودمو تو مخمسه انداختم.واسو گف باشه بیخیال ولی مونا با همکارات صحبت کن بگو این کارشون خوبیت نداره زشته.سمیر گف چشم. تو اتاق لاولی اهنگ میزاره شروع میکنه به رقصیدن.تینا میاد و تعجب میکنه لاولی با دیدنه تینا شوکه میشه و خودشو میزنه به اون راه میگه اووییی چقد کمرم درد میکنه و شروع میکنه به ورزش کردن.تینا گف اع تازه داشتی میرقصیدی که؟؟؟لاولی گف اع نه کمرم درد میکرد داشتم ورزش میکردم یخورده همین و میره اهنگو قط میکنه. تینا میاد پیشه اریین میگه این لاولی ایی که میگی کیه؟اریین گف خب یکی از کارکنایه شرکته.تینا گف دروغ بلد نیستی بگی اصلا خیلی ضایع ایی بابا.من مث بهترین دوستتم پس بهم بگو این لاولی کیه؟اریین عکسه لاولی رو نشون داد به تینا و تینا هم شوکه شد.اریین گف شبیه تاپکیه نه؟؟؟و قضیعه اون شبی که لاولی رو موقع رقص دیدو تعریف میکنه واسه تینا و بهش میگه نمیدونم این لاولی کجا زندگی میکنه اصلا اووفف ول کن توهم راجبش به کسی چیزی نگو من میخوام برم بیرون چیزی لازم داری واست بخرم؟تینا گف نه همین ک سلامت و زود برگردی کافیه بابا.اریین میره و تینا با خودش میگه باید بفهمم چ کاسه ایی زیره نیم کاسه س. لاولی میبینه یکی یه چیزی داره میاره تو خونه میگه هی وایسا ببینم اون چیه بالا سرت؟مرده گف کدوهه؟لاولی گف کدو؟کی گف بیاری؟دالی اومد گف من گفتم تاپکی جونم.لاولی گف واسه کی گفتی بیارن؟دالی گف پسرم سمیر خیلی دوس داره.دالی پوله کافی نداشت به مرده به خاطر کدو بده گف تاپکی جون تو پولو بده.لاولی گف عجبا کدو رو این خیکی میخواست پولو من باید بدم؟واقعا ک اه.لاولی به دالی گف باشه بزار برم پول بیارم.لاولی میره.سمیر میاد میگه مامان کدو چرا گرفتی؟دالی الکی گف اینو تینا واست گرفته ببین چقد دوست داره.سمیر گف نمیخوام این کدو رو از طرفه من از تینا معذرت بخواه.سمیر رف و دالی با خودش گف این سمیر چش شده اووف.تینا میاد دالی الکی بهش میگه این کدو رو سمیر واست گرفته(پ.ن:عجب مرموزیه این زنه خخخ)ببین چقد دوست داره.تینا گف واقعا؟اون واسم گرف؟دالی گف اره ببین هنوز دوست داره میدونه چیارو دوست داری.تینا با خوشحالی رو به سمیر کرد گف خاله دالی راست میگه؟سمیر روشو برگردوند گف اره درسته.تینا لبخند میزنه لاولی پول میاره به مرده واسه کدو ها میده.تینا از قصد به لاولی میگه مامان میشه واسم مث قدیما ک بچه بودم کدو ابپز درست میکردی بکنی؟لاولی گف باشه عزیزم میکنم. لاولی یه کدو اوورد تو اشپزخونه و گف کدو ابپز کدو ابپز کوفتو بخوری ایشالله من یه فکره بهتر دارم.لاولی تو کدو هرچی هستو خالی میکنه و میگه حالا با یه تیر دو نشون میزنم.لاولی میره از بالا کدو رو پرت میکنه رو سره دالی و دالی شروع میکنه ب جیغ کشیدن و گفت این چیه ای خداا من دارم میمیرم کمک.لاولی با خودش گف حالا دیگه برم دیدنه تاپکی.همه اومدن پیشه دالی و با کلی سعی کدو رو برش میدن و از سره دالی جداش میکنن.لاولی میاد به تاپکی میگه واسه اخرین بار دارم ازت میپرسم.کدو اب پز چطوری درست میکردی لکنتی بگو ببینم.تاپکی گف میخوای منو بکشی؟بهت نمیگم.لاولی گف باشه میکشم ولی تورو نمیکشم.تاپکی شروع کرد به جیغ کشیدن و گف کاری با بانیه من نداشته باش بانیه من کجاس. پرومو:یه مرده داره لاولی رو هیپنوتیز میکنه و مرده ازش بپرسه اسمت چیه.لاولی میگه اسمه من

این قسمت شروع میشه با تینا که تو اشپزخونه منتظر تاپکیه..لاولی اومد و شروع کرد براش اشپزی کرد و خوراک کدو رو پخت...تینا تو دلش گفت من فقط میخوام بدونم این واقعا مادر منه یا نه...لاولی پختن غذارو تموم کرد و گفت بیا اماده شد ...بخور... تینا غذارو خورد و گفت این همون دست پخته ..دستت درد نکنه مامان..تینا تو دلش گفت منو ببخش که بهت شک کردم مامان لاولی تو دلش گفت اگه میتونم آریانو فریب بدم تو که دیگه عددی نیستی کوچولو... دالی سرش درد میکرد سمر با اصرار خوابوندش رو پاش و سرشو ماساژ داد تینا از دم در اتاق دیدشون و گفت تو چقد خوبی سمر...من تا ابد به اون زنی که تو مالش هستی حسادت خواهم کردو هرگز نمیتونم دست از دوست داشتنت بردارم.. لاولی پشت تلفن داشت با صاحب بار دعوا میکرد که آریان اومد ...لاولی تا آریانو دید تُن صداشو عوض کرد و گفت میبینی این کمیسر هر لحظه بهم زنگ میزنه و منو یاد اون حادثه تلخ و بانی میندازه...منم تا یاد بانی میوفتم کنترلمو از دست میدم و فحش میدم ...لاولی به هرنحوی ماس مالی کرد و آریان قانع شد تینا از دور داشت سمرو تماشا میکرد مونا اومد به تینا گفت دلت برای روزای قدیم خیلی تنگ شده ..تینا گفت خیلی من همیشه بخاطر سرنوشتم افسوس خواهم خورد ولی حقیقت اینه که سمر الان شوهر خواهر منه ...مونا یاد بانی افتاد و گفت حقیقت هم چیزیه که به این آسونیا عوض نمیشه دالی که تعقیبشون میکرد با خودش گفت حتی حقیقت هم عوض میشه ..بانی که خود به خود کیش و مات شد فقط مونده مونا که اونم خودم بیرونش میکنم ...حالامیبینیم چطوری تینا و سمر بازم باهم یکی میشن دالی رفت تو اتاقش و دید یکی کدو تنبل به سر اونجا وایساده چوتکی بود که یهو پرید و دالی رو ترسوند دالی گفت خیلی خوبه شما مهموناتونو مسخره هم میکنید اگه اینجا خونه من بود خوب میدونستم باهات چیکار کنم چوتکی گفت نه خاله من فقط داشتم باهاتون شوخی میکردم انقد زود ناراحت نشین چوتکی رفت و دالی نگاهش به کدو افتاد و گفت این کدو توش خالیه ...اون کدویی که افتاده بود رو سر من چی؟! ینی اونو هم یکی عمدا خالیش کرده بود؟ اریان یه روانپزشک رو اورد و تاپکی رو صدا زد لاولی اومد و گفت چیشده..اریان گفت ایشون یکی از بهترین روانپزشکای شهره لاولی گفت خب واسه کی اوردیشون اریان گفت برا تو...لاولی گفت من واسه چی ..من خوبم ... لاولی داشت سعی میکرد ردش کنه که بابوجی و واسو اومدن و بهش اصرار کردن با پزشک همراهی کنه و لاولی هم مجبور شد قبول کنه دالی رفت اشپزخونه و با خودش گفت هرکی اون کدو رو خالی کرده حتما یه ردی از خودش به جا گذاشته باید بفهمم دشمن کیه .. دالی کدو رو از تو سطل اشغال برداشت و ار توش یه نگین بزرگ پیدا کرد و گفت خوبه..حالا باید بگردم ببینم دسبند گوشواره یا حلقه کی از این نگینا داره...اینطوری دشمنمو پیدا میکنم... دکتره چراغارو خاموش کرد و شروع کرد به هیبنوتیزم کردن لاولی... دالی اومد تو تاریکی همه رو دید زد ولی نتونست بفهمه نگینه مال بدلیجات کی بوده . دکتره به لاولی گفت همه چیو فراموش کن و با چشم باز بخواب..فقط به این شار زل بزن و فقط به من گوش بده .. تو جز صدای من نه چیزی میشنوی و نه جز این شار چیز دیگه ای میبینی لاولی تو دلش گفت وای اگه کنترلمو از دست بدم چی ولی نه مت میدونم باید چیکار کنم دکتره گفت بهم بگو اسم تو چیه لاولی گفت تاپکی بیهان پانده دکتره گفت بیهان چیه توعه لاولی گفت شوهر من ...پسر مادرجان و بابوجی و پدر بچه های من.دکتره گفت بچه هات؟! لاولی گفت اره من دوتا دختر دارم بانی و تینا دکتره گفت آخرین بار کِی و چقد از خونوادت دور بودی..لاولی گفت بعد از به دنیا اومدن بچه هام...هفت سال..دکتره گفت پس چطوری پیششون برگشتی...لاولی گفت به کمک مدرسه بین المللی دهلی بانی .اونجا بانی و تینا همو دیدن و این اتفاقات باعث شد من بازم پیش خونوادم برگردم..ما هممون برگشتیم ولی بانی و بیهان نه . خدا شوهرمو ازم گرفت و من وقتی بعد اون همه سال دخترم تینارو پیدا کرده بودم اون بانی رو ازم گرفت..بانی 15 سال از من دور بود و وقتی بعد از 15 سال برگشت پیشم خدا اونو واسه همیشه از من گرفت ... لاولی گریه کرد ..اریان تو دلش گفت پس ینی من اشتبا میکردم این واقعا تاپکیه دکتره کارشو تموم کرد و به لاولی گفت چشماتو ببند و باز کن و از خواب بیرون بیا.. همه رفتن و بابوجی به لاولی گفت دخترم استراحت کن لاولی دستشو باز کرد و گفت آخ این میخا منو از لو رفتن نجات دادن اگه یه جوریایی خودمو اذیت نمیکردم ممکن بود از خود بیخود بشم و همه چیو بگم.. این آریان عین شغال افتاده به جونم کاراگاه بازی درمیاره فکر کرده میتونه منو لو بده...نه بچه جون حقیقت لاولی رو فقط خود لاولی میتونه فاش کنه . تینا رفت پیش آریان و گفت از مادربزرگ شنیدم مادرو هیبنو تیزم کردین و اون همه چیو درست گفته..حالا شکت برطرف شد؟! اریان گفت اره خیلی مشکوک بودم ولی اطلاعتی که ت تاپکی راجب بچگی هاتون داد از جمله مدرسه بین المللی تون تو دهلی کاملا منو مطمئن کرد که اون تاپکیه اریان رفت و تینا با خودش گفت مدرسه بین المللی ما تو دهلی؟! ولی ما که تو اگرا درس میخوندیم این ینی اون ادم داره دروغ میگه...اون مادر ما نیست ..پس کیه... پرومو : لاولی نصف شب پا میشه میره پیش تاپکی و بانی ...تینا با خودش میگه میدونستم اگه تو مادر من نیستی پس حتما اونو یه جا قایم کردی..تینا لاولی رو تعقیب میکنه و میره دنبالش

این قسمت شروع میشه با لاولی که میره روشویی تا زخم میخ دستشو ضدعفونی کنه...دالی یواشکی رفت تو اتاق تاپکیو ساعت مچیشو برداشت و با نگینی که پیداش کرده بود تططبیقش داد و داد و با تعجب گفت وای ینی همه این کارا زیر سر تاپکی بوده..ولی چرا...اون چرا باید بخواد منو اذیت کنه .چرا عصبانیتش از مرگ دخترشو سر من خالی میکنه...حالا هرچی..من جوابشو خوب میدم..دالی رفت و لاولی از روشویی بیرون اومد و وسایلاشو پنهون کرد اریان داشت نقاشی تاپکیو میکشید..با خودش گفت ینی چی...من هرچقد سعی میکنم قیافه جدید تاپکیو بکشم بازم شبیه قیافه اولش میشه ... سایه خیالی از لاولی از درون اریان بیرون اومد و رو به روش وایساد و به اریان گفت من بهت میگم.چون تو عاشق قیافه تاپکی شدی چون تو اونو باور نداری..اریان گفت نه اصلا ...من تاپکیو دوس دارم ..نه بخاطر قیافش بلکه خودشو دوس دارم..من همش سعی میکنم چهره جدیدشو قبول کنم ولی نمیتونم نمیدونم چرا...سایه لاولی گفت پس اگه واقعا دوسش داری بهش بگو تا خودت هم بتونی چهره جدیدشو بپذیری...اریان گفت من بهش میگم ولی اون منو دوس ن ...اریان حرفشو قط کرد و دید سایه لاولی محود شده... لاولی تو حیاط بود داشت موهاشو خشک میکرد اریان اومد بهش زل زد و گفت نه تاپکی واسه من هرگز ظاهر تو مهم نبوده من عاشقتم و اینو حتما بهت میگم... لاولی گذاشت رفت تو..مونا اومد پیش اریان و گفت چه اتفاقی داره میوفته .میبینم که داری به خاله تاپکی کشش پیدا میکنی.از سنت خجالت بکش...بخاطر پول بهش کمک کردی که این چیزارو درعوض ازش انتظار داشته باشی؟! بذار یه چیزیو یادت بندازم خاله تاپکی فقط عاشق یه مرد بوده و تا ابد خواهد بود اونم شوهر مرحومش بیهان پاندس که کل این محل شاهد عشقشون بودن...اریان گفت میدونم کار من اشتباهه اینم میدونم که تاپکی فقط عاشق بیهانه ولی من نمیتونم خودمو کنترل کنم میخوام بهش بگم که دوسش دارم..مونا گفت خجالت بکش به جای اینکه خودتو کنترل کنی میخوای اعتراف کنی.. اریان گفت چه کنترلی مگه عشق از ادم اجازه میگیره..تو خودت بهم بگو ..بانی دیگه تو این دنیا نیست...تو میتونی دست از دوس داشتنش برداری؟!نه نمیتونی چون کنترل عشق خارج از دست آدمه...خودت به وجود نیاوردیش که خودتم از بین ببربش ...مونا من فردا حتما باید به تاپکی بگم که چقد دوسش دارم من فقط این خواهشو ازت دارم که به کسی چیزی نگی..مونا قبول کرد تینا اومد گفت اوع چه خوب...ببینم پدر و دوماد چه رازی دارین به هم میگین ..بابا فردا چی میخوای به مامان بگی...اریان گفت یه سورپرایزه لطفا به کسی چیزی نگو...تینا قبول کرد و اریان تو دلش گفت حتی اگه تاپکی منو پس بزنه من بازم به حسم اعتراف میکنم لاولی لباسای کثیف دالیو اورد داد به خودش و گفت متاسفانه ما تو خونه فقط یه لباسشویی بزرگ داریم که اونم خراب شده اینارو اوردم تا خودت بشوری..بیا اینم یه پودر لباس شویی که کلی کَف میکنه...لباسارو تمیز بشوریا...لاولی رفت و دالی با خودش گفت مهمون همچین خونه ای باشی و خودت لباس بشوری مگه میشه...حالا ببین کاری میکنم تاپکی خودش لباسارو بشوره.. لاولی داشت ساعتشو واسه 2 شب کوک میکرد که با خودش گفت خوب شد که امشب اون پسره خونه نیست وگرنه بازم میوفتاد دنبالم ... تینا اومد و حرفاشو شنید ولی وانمود کرد چیزی نشنیده وگفت واسه گرفتن روغن مو اومده ..تاپکی روغن مورو بهش داد و تینا رفت... لاولی با خودش گفت نکنه این دختره چیزی شنیده باش .ولی نه اگه شنیده بود حتما میپرسید دالی و واسو نشسته بودن دالی به لاولی گفت تاپکی خانم بیا ببین برات شربت شیرتوت فرنگی درست کردم..لاولی خواست یه لیوان برداره که دالی گفت صبر کن این یکیو بردار چون میدونم شیرین دوس نداری برات شکر کمتر ریختم. لاولی لیوانو گرفت و بو کرد و فهمید دالی چیکار کرده.. لاولی گفت بانی بچه که بود یه بازی خیلی بامزه میکرد درست مث پدرش بیهان ...لیواناتونو بدین به من ... لاولی لیوانای دالی و واسو رو هم گرفت و جابه جاشون کرد ..راست میره چپ چپ میره بالا بالایی میره راست راست میره پایین پایینه میره راست راسته میره چپ. لاولی اخر سر لیوان خودشو داد به دالی و همه شروع کردن به خوردن..چوتکی دید دالی دهنش داره کف میکنه و گفت دالی خانم چیشده چرا کف میکنی همه بهش خندیدن..دالی رفت بالا..لاولی اومد پیشش و گفت من چهرم عوض شده ولی همون ادمی ام که به خوبی از خانوادش حفاظت میکنه چرا اینکارارو کردی تو یه مهمونی پس احترام خودتو نگه دار تا از خونه پرت نشدی بیرون ..دالی ترسید و گفت توبه توبه من غلط کردم دیگه از این کارا نمیکنم لطفا منو ببخشید.. نصف شب بود تینا پیش لاولی خوابیده بود..ساعت لاولی زنگ خورد و لاولی پاشد رفت ..تینا بیدار شد و با خودش گفت میدونستم اگه تو مادرم نیستی پس حتما اونو یه جا قایم کردی..بابام حق داشت بهت شک کنه خوب شد که دیشب به بهونه نبود بابا اومدم اینجا بخوابم..حالا حقیقت تورو خودم کشف میکنم لاولی رفت پیش تاپکی اینا..تینا دنبالش رفت و به در بسته خورد ..نگاهش به اسیاب کنه افتاد و خم شد و چرخوندش..در باز شد و تینا با تعجب بهش نگا کرد لاولی از باز شدن در شوکه شد.. پرومو : اریان و لاولی میرقصن..لاولی گف اینا واسه چیه.اریین گف واسه اینکه بهت بگم دوست دارم!!!!!!

ین قسمت شروع میشه با تینا ک دره مخفی رو وا میکنه میبینه کسی توش نیس با خودش میگه اینجا ک کسی نیس این صندلیه خالی اینجا چیکار میکنه .مامان پس کجاس.لاولی دهنه تاپکی رو با دست گرفت و پشت قایم شده بود.تینا موش میبینه و جیغ میکشه میره.لاولی میزنه پشته سره تاپکی و بیهوشش میکنه با خودش میگه باید ی کاری بکنم. تینا رف پلیس اوورد گف بیاین اینو ببینین اومدن تو اتاق مخفی پلیسا گفتن اینجا ک چیزی نیس تینا گف اع صندلی خالی ک اینجا بود پس کجاس؟ تینا میاد خونه میره تو اتاق تاپکی میبینه لاولی دراز کشیده رو تخت و خوابیده تینا بیدارش میکنه میگه مامان پاشو.لاولی بلند میشه میگه تینا دخترم چی شده کجا بودی؟تینا گف اول تو بگو ببینم تا دیر وقت کجا بودی؟لاولی گف خوابم نمیومد رفتم بیرون دور زدم چطور مگه؟تینا گف نه مامان دیدم کنارم نیستی نگران شدم.لاولی گف چیزیم نشده نگرانم نباش بیا دراز بکش پیشم بخواب.لاولی با خودش گف چی فک کردی ها؟پلیس میاری بعد دستم رو میشه هه الان ک کاری کردم شکت نسبت بهم از بین بره.تینا با خودش میگه اتفاقی ک امروز افتاد نه تنها شکمو از بین نبرده بلکه بیشترم کرده. صبح همه دارن دعا میکنن تینا میکنن واسو گف تینا برو جلو همراه مامانت دعا کن.تینا میره جلو چب چب لاولی رو نگاه میکنه لاولی با خودش میگه اه این تینایه عجوزه فک نکنم شکش از بین رفته باشه.تینا سینی دعا رو میبره پیشه سمیر و تینا و سمیر به هم دیگه نگاه میکنن دالی ذوق میکنه .دعا تموم میشه همه میرن دالی به واسو میگه دیدین سمیر و تینا چطوری بهم نگاه میکردن؟اونا دوتا واقعا برا هم ساخته شدن نمیدونم کی بچه هامونو چشم زده اگه اونا الان باهم بودن...واسو گف بسه دیگه ادامه نده.شما مادره سمیری و من درکت میکنم ولی تینا شوهره موناهه پس فک نکنین که سمیر و تینا میتونن دوباره باهم باشن.واسو میره و دالی با خودش میگه اره کسی نمیتونه سرنوشتو عوض کنه ولی من تعقییرش میدم و تینا و سمیرو بهم میرسونم البته اگ تویه پیری و اون تاپکیه احمق جلومو نگیرین مزخرفا. واسو میاد پیشه اریین و اریین میگه واستون بلیط گرفتم ک همه ما باهم بریم فیلم ببینیم.چوتکی میاد میگه اره خیلی وقته بیرون نرفتیم.چوتکی بلیطا رو میگیره و گفت اع این دوتا کم داره که.برو بازم دوتا دیگه بگیر برا خودتوو تاپکی.اریین گف راستش خب خیلی دوره نمیتونم برم.واسو گفت خبب پسرم خخخ با گوشیت زنگ بزن بگو دوتا دیگه بخرن دیگه.اریین گف خب خب...چوتکی گف اصن ما خونه هستیم تو و تاپکی برین فیلم ببینین.ما تو خونه میبینم.اریین گف خب خب...واسو گف اصن باشه همتون برین منو بابوجی خونه میبیمونیم.اریین قیافش رف تو همو گف خب منو تاپکی میخوایم وق بگزرونیم اروم باشیم ی خورده.واسو گف هممم که وقت بگزرونین؟؟؟چوتکی و واسو هردو خندیدن و اریین رف. تو اتاق تینا با خودش میگه حالا چیکار کنم اونی ک خودشو جایه مامانم جا زده خودش راستشو بگه و اعتراف کنه کاش یه دارویی وجود داشت ک ادمو مجبور کنه ک راستشو بگه باید ببینم همچین دارویی وجود داره یا ن.تینا با گوشیش سرچ کرد ی دارو پیدا کرد ک طرف بتونه حقیقتو بگه.تینا دارو رو گرفتو ریخت تو شربت اب لیمو و با خوودش گف حالا معلوم میشه اون واقعا مامانه منه یا نه.تینا میاد پیشه لاولی میگه مامان واست شربت اب لیمو اووردم خاله دالی بهم یاد داده منم گفتم درست کنم واست بیارم.لاولی گف باشه مگه میشه دخترم واسم شربت درست کنه و من نخورم؟؟لاولی لیوانو از دسته تینا گرفتو داشت میخورد ک شک کرد و از خوردن منصرف شد و رو به تینا گف تو خودت خوردی شربتو؟تینا گف نه؟لاولی گف پس بیا اول تو بخور تینا گف خب خب چرا من بخورم؟من واسه تو اووردم چرا من بخورم؟لاولی گف دخترم با عشق برام شربت درست کردی اول یکم تو بخور بعد من میخورم.تینا گف اع نه نمیخوام.لاولی به زور به خورده تینا میده و تینا حالش بد میشه.لاولی میگه چی شدی یهو؟چی تو شربت قاطی کردی؟تینا هم چون شربتو خورده بود باعث شد حقیقتو به لاولی بگه.تینا گف من تو شربت ی دارو ریختم ک تو بخوریش و راستشو بگی.لاولی گف چرا اینکارو کردی؟تینا گف چون من فکر میکنم تو مامانه من نیستی من بهت شک دارم فکر میکنم تو یکی هستی تو مامانه من نیستی.لاولی گف من مامانت نیستم؟لاولی دست زدو گف من این همه زحمت کشیدم بزرگت کردم تو محبت ورزیدن بهت چی کم گزاشتم ک بهم شک میکنی ها؟من حاضرم واست جونمو بدم بعد تو بهم شک میکنی؟خدا بهم دوتا بچه داد یکی تینا و یکی بانی ولی من خیلی تنهام یکی از بچه هام ک منو تنها گزاشت و رف یکی دیگه هم بم شک میکنه خیله خب باشه من از اینجا دیگه میرم خودمم میکشم.تینا اومد گف منو ببخش مامان خواهش میکنم دیگه اینکارو نمیکنم قول میدم دیگه شک نکنم بهت واسه اخرین بار منو ببخش.تینا لاولی رو بغل میکنه و لاولی هم گف باشه میخشمت. پرومو هم ماله دیشب بود.

ین قسمت شروع میشه با دالی ک به سمیر میگه پسرم تو خوبی؟سمیر گف اره مامان من کاملا خوبم اصن چیزیم نیس.دالی گف تینا همیشه به فکرته به خاطر تو خیلی پریشونه.دالی با خودش گف زود باش بیا دیگه تینا اه من اون پله رو دستکاری کردم ک وقتی داری میای پات گیر کنه و بیوفتی بغله سمیر و داستانه عشقتون دوباره شروع شه.دالی ب سمیر گف ببین چ حالی داری از وقتی ک بانی رفته ن مثه قبلی ن درست و حسابی غذا میخوری.سمیر گف گفتم ک چیزیم نیس دیرم شده باید برم.دالی تینا از پله ها داشت میومد و پاش سر خورد نزدیک بود بیوفته مونا اومد جلو و تینا رو گرف.تینا افتاده بغله مونا و مونا بهش گف مراقب باش یهوو چی شده ها؟تینا گف نمیدونم پام سر خورده بود ازت ممنونم خوب موقعی اومدی.سمیر گف بایدم خوب موقع میومد چون اون شوهرته باید همیشه باهات باشه دیگه من خیلی خوشحالم برای تینا چون تو خیلی هواشو داری.دالی با خودش گف اه لعنتی چی فکر میکردمو چی شده. لاولی تو اتاقش یه هدیه میبینه با خودش میگه ینی کی گزاشته اینو؟لاولی هدیه رو باز میکنه میبینه یه لباسه قرمز توشه و ی کاغذ ک روش نوشته بود تاپکی این لباسو بپوش بیا پایین..و زیرش نوشته بود از طرف اریین. لاولی لباسو میپوشه میاد طبقه پایین با خودش میگه اینجا چقد تاریکه.یهو اریینو میبینه ک داره گیتاز میزنه.لاولی میاد پایین و اریین دستشو میگیره شروع میکنن عاشقونه به رقصیدن. رقص تموم میشه و لاولی میگه اینا برا چیه؟اریین گف تاپکی من یه چیزیو از خیلی وقته پیش میخوام الان بهت بگم اون حرفه دلمه من دوست دارم!!!لاولی تعجب میکنه.اریین میگه قلبم به چیزی گوش نمیکرد مجبور شدم بهت بگم.اریین زانو زد و گف عشقه منو قبول میکنی؟تو سفره زندگیت منو ب عنوانه همسفر زندگیت قبول میکنی؟اریین حلقه رو در اوورد گف با من ازدواج میکنی؟اریین گف میدونم خیلی بیهان واست ارزش داره ولی اون دیگه بر نمیگرده.لاولی میگه من نمیفهمم الان نمیدونم چی بهت بگم.اریین گف چیزیو بگو ک قلبت میگه به حرفه قلبت گوش کن هر تصمیمی میخوای بگیر ولی قبلش به عشقم نسبت بهت فکر کن.بهت قول میدم عشقم بهت هیچوقت از بین نمیره اون عشقی و محبتی ک بیهان بهت میدادو من بیشتر از اون بهت میدم تاپکی.اگه منو نمیخوای من میرم از اینجا.لاولی دستشو گزاش رو لبایه اریینو گف من بیهانو از دست دادم نمیخوام تورو دیگه از دست بدم تو همیشه و هرکجا باهام بودیو و حمایتم کردی.لاولی اریینو بغل کرد و گف من ازدواج باهاتو قبول میکنم.اریین حلقه رو دسته لاولی میکنه و هردو لبخند میزنن. اریین میاد تو حیاط عکسه لاولی رو در میاره و با خودش میگه امروز عشقه منو قبول کردی و با ازدواج باهام موافقت کردی اخرین تلاشه من برای رو کردن دستت جلویه بقیه موفقیت امیز بود.من عشقمو بهت ابراز کردم ک ببینم تو چیکار میکنی و تو اون کاریو کردی که تاپکی هیچوقت به این اسونیا نمیکرد.من هر بار تورو یاده بیهان انداختم و تو بازم به پیشنهادم جوابه مثبت دادی نه تاپکی اصلا همچین کاری نمیکرد.بیهانی ک الان مرده احساسش هنوز برایه تاپکی زنده س و تو با جوابه مثبت دادن به پیشنهادم ثابت کردی ک تاپکی نیستی.بیهان فندک در میاره و عکسه لاولی رو میسوزونه و گف حالا فهمیدم ک تاپکی نیستی باید بفهمم ک چرا خودتو جایه تاپکی جا زدی و هدفت از اومدن به این خونه چیه و بانی و تاپکیو کجان. دالی میاد تو اتاق میبینه یکی پشته کمده و فک میکنه تیناست و میگه تینا دخترم میدونم تو چقد پسرم سمیرو دوس داری ببین حالا چی شد سمیر واست هر کاری میکنه تو هم اونو خیلی دوس داری میدونم ولی مامانت تاپکی خانم قبول نمیکنه ک تو عروسه من بشی بیچاره پسرم بدونه تو چیکار کنه.دالی یهو میبینه اونی که داره باهاش حرف میزنه لاولیه و شوکه میشه میگه تاپکی خانم تو؟لاولی میزنه زیره گوشش میگه بهت گفته بودم ک خانوادمو تو دردسر و هچل نندازی تو داری همه چیو بهم میریزی.دالی گف چطور تونستی روم دست بلند کنین ها؟منم میتونم روتون دست بلند کنم لاولی گف نه اگه اینکارو بکنی سره ی ثانیه شمارو از خونه پرت میکنم .دالی گف عه نه غلط کردم منو ببخشین من فقط به خاطر تینا این حرفا رو زدم تینا با مونا اصن خوشخبت نیس اون سمیرو دوس داره ولی نمیدونم چرا واسو خانم همش مخالفت میکنه با بودنه سمیرو تینا شما بگین چیکا کنم ها؟دالی الکی شروع میکنه به گریه کردن و لاولی گف من درکتون میکنم لطفا منو ببخشین شما انقد به فکره دختره منین ولی من به جایه تشکر روتون دس بلند کردم من حمایتتون میکنم کمکتون میکنم ک سمیر و تینا بهم برسن.دالی گف راس میگی ؟واییی ممنونم.دالی میره و لاولی با خودش میگه این دالی چاقالو هم یه ایده خوب بهم دادا تینا ی کاری میکنم بینه تینا و واسو خیلی شیکر اب شه بعدم ی کار میکنم همه پولاییی ک به تینا میرسه به من برسه من ی کاری میکنم عشقی ک بینه تینا و واسوهه تبدیل ب نفرت شه. تینا اتاقو تزیین کرده بردا شامه دونفره.سمیر اومد گف اینا برایه چیه؟تینا گف برایه تو برایه ما.ببین غذایه مورد علاقتو درست کردم ببین هنوز میدونم علایقت چیه.سمیر گف چرا این کارارو تو داری میکنی؟تینا گف یادته چقد همو دوست داشتیم ؟نمیتونستیم بدونه هم زندگی کنیم یادته؟سمیر میزه شامو بهم زدو با عصبانیت گف من هیچی یادم نمیاد من هیچوقت دوست نداشتم تو زنه مونایی شما دوتا زنو شوهرین تو باید اینکارارو برا مونا بکنی اخه چرا برا من میکنی ها؟تینا هم داشت همینطوری گریه میکرد. پرومو:لاولی ب تینا گفت هر اتفاقی افتاده خواسته خدا بوده تو نمیدونی رابطتتو همینطوری کشکی با مونا بهم بزنی.تینا گف چرا میتونم اینکارو میکنم.تینا داشت گردنبد ازدواجو در میاوورد واسو زد زیره گوشه تینا.

منبع : نماشا مهلا بالوود

توضیحات / دانلود گزارش کد : 222

اخبار سینما

اخبار سینمای داخل و خارج

250 فیلم برتر

250 فیلم برتر از نگاه سایت imdb

نقد و بررسی

نقد و بررسی بهترین فیلم های جهان