close
تبلیغات در اینترنت
خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق

فیلم و سریال هندی,سریال زبان عشق,سریال قبول میکنم,سریال جودا و اکبر

http://hendiya.r98.ir/

خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق

  خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق + اختصاصی از سایت هندیا  خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید این قسمت شروع میشه با سمر که از سیلی زدن تینا به مادرش شوکه ست تاپکی داد زد و گفت تینا این چه کاریه کوشی اومد جلو و دالی رو علیه تینا پر کرد و گفت امروز این بهت سیلی زد فردا از خونه خودت پرتت میکنه بیرون اون به خودش جرات داد به مادر سمر کاپور سیلی بزنه تو چجوری میخوای این دخترو یه عمر تحمل کنی دالی گفت چه تحملی نه نامزدی در کار هست نه ازدواجی…

  خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق + اختصاصی از سایت هندیا  خلاصه سریال هندی زبان عشق برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید این قسمت شروع میشه با سمر که از سیلی زدن تینا به مادرش شوکه ست تاپکی داد زد و گفت تینا این چه کاریه کوشی اومد جلو و دالی رو علیه تینا پر کرد و گفت امروز این بهت سیلی زد فردا از خونه خودت پرتت میکنه بیرون اون به خودش جرات داد به مادر سمر کاپور سیلی بزنه تو چجوری میخوای این دخترو یه عمر تحمل کنی دالی گفت چه تحملی نه نامزدی در کار هست نه ازدواجی…

جدید ترین مطالب سایت

Last posts
خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق
خلاصه داستان :

 

خلاصه کامل قسمت 646 تا 655 سریال زبان عشق
+ اختصاصی از سایت هندیا  
خلاصه سریال هندی زبان عشق
برای دیدن خلاصه کامل لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید

این قسمت شروع میشه با سمر که از سیلی زدن تینا به مادرش شوکه ست تاپکی داد زد و گفت تینا این چه کاریه کوشی اومد جلو و دالی رو علیه تینا پر کرد و گفت امروز این بهت سیلی زد فردا از خونه خودت پرتت میکنه بیرون اون به خودش جرات داد به مادر سمر کاپور سیلی بزنه تو چجوری میخوای این دخترو یه عمر تحمل کنی دالی گفت چه تحملی نه نامزدی در کار هست نه ازدواجی دالی با خودش گفت وای این پیر زن منو تحریک کرد اینا چی بود گفتم اگه سمر تائید کنه که من بدبخ میشم همه نقشه هام واسه ثروت تینا به باد میره تاپکی شروع کرد به گریه و التماس به دالی و گفت ازتون خواهش میکنم این رابطه رو به هم نزنید دخترم تینا اصلا اینطور نیست من نمیدونم اون یهو چش شد بانی عذاب وجدان گرفت و چشاش پر از اشک شد سمر گفت من هرچیزیو میتونستم تحمل کنم خاله ولی بی احترامی به مادرمو نمیتونم سمر به مادرش گفت بریم مامان من نامزد نمیکنم بانی گفت صبر کن سمر میخوام یه چیزی بهت بگم این اتفاقا اصلا تقصیر تینا نیست مقصر منم راستش من عادت دارم ابمیوه رو با شراب بخورم بخاطر همینم امروز تو ابمیوم شراب ریختم ولی تینا اشتباهی ابمیوه منم خورد..بخاطر همینم مست کرد چون اون به شراب عادت نداره خواهر من تینا خیلی دختر خوبیه بانی با گریه گفت سمر تو لطفا با تینا نامزد کن تا اخر عمرتم منو خاله صدا بزنی ناراحت نمیشم ...لطفا بخاطر من این کارو بکن.. سمر زل زد به چشای بانی و لبخند زد و قبول کرد بانی هم لبخند زدبانی حلقه هارو اوردو دست سمر و تینا کرد تاپکی و واسو تینارو اوردن گذاشتن رو تخت تا بخوابه بانی اومد پیششون و واسو گفت درسته که ما خیلی دوست داریم ولی این دلیل نمیشه که کارای اشتباهتو نا دیده بگیریم تو داشتی نامزدی خواهرتو خراب میکردی تاپکی گفت ولی مادر بانی این نامزدیو نجات هم داد اونم با قبول کردن اشتباهش بانی گفت نه مامان...مادربزرگ کاملا درست میگه من اشتباه کردم لطفا منو ببخشید بانی رفت و واسو گفت مشکل تو چیه تاپکی چرا داری اشتباه بانیو پوشش میدی تاپکی گفت چون اون سالها پیش کوشی زندگی کرده و مطمئنا قلبش علیه ما زهر الود شده....ما باید قلب بانیو از این چیزا پاک کنیم کوشی یه ظرف شراب اورد داد به بانی و گفت بیا شراب بخور تو چه مرگته چرا منو بازوندی بانی ظرف شرابو پرت کرد و داد زد و گفت چون من نمیتونم تحمل کنم مادرم جلوی مردم دستاشو جفت کنه و بهشون التماس کنه اره من ازش متنفرم ولی هرچی بشه بالاخره اون مادر منه کوشی با خودش گفت این دختره درست مث بیهانه ..مامان پرست و غیرتی ولی من باید هرطور شده با زبون خوش رامش کنم کوشی به بانی گفت اگه تو نمیتونی التماس کردن تاپکیو ببینی این از قلب مهربون توعه دخترم ...بیهان هم دقیقا مثل تو خوش قلب بود ولی تو این خونه فقط بدبختی نصیب خوش قلب ها شده ...بیهان مرد و تو 15 سال خون دل خوردی من ازت حمایت کردم تا انتقام بگیری ولی اگه تو نمیخوای انتقام بگیری هیچ عیبی نداره بانی گفت انتقام میگیرم ولی از یه راه دیگ تینا خواهر منه من نمیتونم اجازه بدم بهش بی احترامی بشه ولی سمر هیچ نسبتی با من نداره من اونو ازچشم تینا میندازم تا تینا خودش از ازدواج منصرف بشه صب شد تینا از خواب پاشد واسو براش شربت ابلیمو اورد تینا گفت نامزدیم چیشد. ..واسو گفت انجام شد البته به لطف بانی بانی اومد پیش تینا و تینا ازش تشکر کردو گفت ازت ممنونم تو نامزدی منو نه بلکه زندگی منو نجات دادی من خیلی سمرو دوس دارم سمر تو خونه شون به مادرش گفت قبول دارم که تینا دختر خیلی خوبیه ولی من دوسش ندارم به نظر من وجود کمترین حس عاشقونه ای بین دو نفر قبل ازدواج لازمه که اصلا بین من و تینا نیست...من اصلا نفهمیدم چراحرف بانیو قبول کردم دالی گفت پسرم عشق خودش بعد از ازدواج به وجود میاد تو نگران نباش تینا به بانی گفت نمیدونم سمر منو میبخشه یا نه بانی گفت من امروز واسه ناهار دعوتشون کردم برو اماده شو تینا گفت واقعا ازت ممنونم من به هیچ وجه نمیتونم سمرو از دست بدم بانی با خودش گفت متاسفم تینا تو باید سمرو از دست بدی پرومو : تاپکی صدای اواز خوندن بیهانو میشنوه و میاد کنسرت و بیهانو روی استیج میبینه که داره میخونه و شوکه میشه

این قسمت شروع میشه با سمر و مادرش که میان خونه پانده ها و تاپکی بهشون خوش امد میگه تاپکی احساس کرد یه نفر از پشت بوته ها داره تعقیبش میکنه و خواست چک کنه که چوتکی اومد و اونو با خودش برد تاپکی غذارو اورد سرمیز بانی داشت دستشو میبرد سمت سمر که تاپکی دید و گفت داری چیکار میکنی بانی زود دستشو برد ملاقه برداشت و گفت هیچی مامان داشتم ملاقه برمیداشتم بانی یاد داشتی که تو دستش بودو انداخت زیر پای سمر و سمر قاشقشو انداخت رو زمین و خم شد و یادداشتو برداشت و خوندش که نوشته بود تو انباری منتظرتم سمر فکر کرد یادداشتو تینا براش نوشته و با خودش گفت تینا چرا میخواد منو تپ انباری ببینه بانی تو انباری درحالی که منتظر سمر بود با خودش میگفت سمر ، واقعا متاسفم خاله جون که دارم اینکارو باهات میکنم ولی مجبورم من اولین خاله دنیا خواهم بود که عروسی خواهرزادشو به هم میزنه در انباری از پشت باز شد و بانی برگشت پشت و مونا رو دید و تعجب کرد و گفت تو اینجا چیکار میکنی مونا گفت اومدم دنبال تو بانی گفت واسه چی مونا گفت واسه اینکه بهت کمک کنم بانی مونارو تو صندوق قایم کرد و گفت تورو به جون خودم قسمت میدم چن دیقه اینجا بمون سمر داشت میرفت انباری که تینا صداش زد و سمر گفت تو میخواستی منو ببینی تینا گفت من همیشه میخوام ببینمت منو بخشیدی؟! سمر گفت اره ... تاپکی اومد پیششون و داشتن برمیگشتن پایین که یه صدایی از انباری شنیدن و تاپکی گفت صدا از انباری بود؟؟ تاپکی و سمر چک کردن و دیدن در انباری قفله و مشکوک شدن سمر درو شکست و اومدن تو ...تاپکی با دیدن بانی تعجب کرد و بانی گفت من هروقت دلم میگیره میام یه همچین جلی خلوتی تا کسی نیاد پیشم تاپکی بانیو بغل کرد و گفت دخترم تو میتونستی تو اتاقت هم خلوت کنی مونا یهو سرفه کنان از صندوق اومد بیرون تاپکی و تینا و سمر از دیدنش شوکه شدن و تاپکی پرسید تو کی هستی بانی دخترم این کیه کل خونواده اومدن انباری کوشی گفت مونا اینجا چیکار میکنه؟! اون دوست بچگی بانیه... تاپکی گفت بانی این اینجا چیکار میکنه بانی گفت این دوس پسر منه و واسه دیدن من اومده مونا شوکه شد تینا یه چرخی دور مونا زد و گفت بانی نمیتونم باور کنم این دوس پسرته؟! با این استایلش ... تاپکی گفت تینا دخترم به احساسات خواهرت احترام بذار تینا عذرخواهی کرد و به همراه سمر با مونا اشنا شدن و دس دادن تاپکی به بانی گفت دخترم تو واقعا مونا رو دوس داری بانی گفت اره مامان.. مونا من بهت گفتم دیگه وقتشه همه چیو به همه بگیم مونا هم از خوشحالی زبونش بند اومده بود طفلک مادر سمر گفت ینی شماها میخواین ازدواج کنین بانی گفت فعلا واسه ازدواج هیچ برنامه ای نریختیم تاپکی از مونا پرسید تو واقعا دختر منو دوس داری مونا گفت اره تاپکی گفت به نظر من مونا چن روز اینجا بمونه واسو داد زد چی میگی تاپکی تاپکی گفت مادر ، بانی بهش علاقه داره چه ایرادی داره چن روز اینجا بمونه به این بهونه ماهم باهاش اشنا میشیم اون و بانی هم وقت میکنن باهم سنگاشونو وا بکنن تا به یه جایی برسن مونا قبول کرد و تاپکی بانی رو بغل کرد تاپکی نصف شب اومد معبد و باخودش گفت خدایا تو دختر گم شده منو بهو برگردوندی اونا جفتشون عشقو تجربه کردن و دارن یه زندگی جدید شروع میکنن میخوان خونواده تشکیل بدن عشق منم بهم برگردون و خونواده منو تکمیل کن ازت خواهش میکنم تاپکی یهو صدای کنسرت و اینا به گوشش رسید و دیدکه صدایی که داره میخونه صدای بیهانه تاپکی در تعقیب صدای بیهان اومد کنسرت و از دور چهره بیهانو دید و شوکه شد بیهان بعد از اتمام کارش اومد پرید رو هواداراش و تاپکی دستشو دراز کرد بگیرتش که دستاشون خورد یه دستای هم تاپکی از یه دختر پرسید این آدم کیه دختره جواب داد اون یه خواننده اس اسمشم آریان خانا هس تاپکی گفت آریین پرومو:یه دختر تو بار با سمر میرقصه و بانی تینا و تاپکیو میاره اونجا تینا با دیدن سمر تو اون وضع شوکه میشه

این قسمت شروع میشه با کوسی که بانی رو سرزنش میکنه میگه چرا به اونا گفتی مونا دوست پسرته ها؟بانی میگه چاره دیگه ایی نداشتم چون همه پرسیدن تو انباری تنها چیکار میکنین.کوسی گفت اینارو بیخی مونا رو چیکار کنیم حالا؟بانی گفت من میرم باهاش تو اتاق حرف میزنم.بانی میاد تو اتاق.مونا محو بانی میشه که یهو بانی شروع میکنه به کتک زدن مونا.مونا میگه چیکار میکنی؟اها راستی تو واقعا منو دوست داری؟چرا زودتر بهم نگفته بودی؟این همه سال احساساتتو نسبت بهم مخفی کردی؟الهی فداتشم من عشقم.بانی دوباره شروع میکنه به زدن مونا و میگه مزخرف نگو باو من داشتم نقش بازی میکردم.مونا گفت یعنی تو منو دوست نداری؟بانی گفت معلومه که نه یه بار دیگه از این حرفا بزنی باور کن دوستیمو باهات تموم میکنم.بانی میره و مونا ناراحت میشه از این حرف بانی. تاپکی میاد جلو عکسه بیهان و گریه میکنه میگه پس کی میخوای برگردی ها؟دیگه نمیتونم صبر کنم.تینا میاد و تاپکی رو بغل میکنه و میگه کاش بابام موقع عروسیم بیاد.تاپکی میگه حالا ببین خدا حتما خواستتو بر اوورده میکنه.بانی میاد میگه عجببب منم خیلی دلم واسه بابام تنگ شد.تاپکی بانی رو بغل میکنه.تینا میگه بانی مامان همیشه واسه تو گریه میکرد.بانی اشکایه تاپکی رو پاک میکنه و میگه دیگه نباید گریه کنی مامان بهم قول بده.تاپکی میگه باشه دختر قول میدم.تو کاملا شبیه باباتی.بانی میگه اره من مث بابامم و حالا هم یه نقشه دارم که رو لبایه شما خنده بیارم.تاپکی گفت چه نقشه ایی؟بانی گفت میخوام واسه تینا یه مهمونی بگیرم.تینا از بانی تشکر و بغلش میکنه. سمیر میاد میبینه بانی داره با تلفن همه رو دعوت میکنه.سمیر میگه واسه چی داری دعتشون میکنی؟بانی میگه یه مهمونی میخوام بگیرم واسه همین دعوتشون کردم.سمیر میگه من متوجه نمیشم چرا تو انقدر پرویی واسه چی داری لطف میکنی واسه من مهمونی میگیری ها؟بانی بلند میشه میگه اشتباه فکر نکن خاله جون من این مهمونی رو دارم واسه تینا میگیرم نه تو.سمیرکه اینطور پس بدون منم نمیام.بانی میاد جلو میگه خاله خانم نمیزارم خوشحالی تینا رو خراب کنی تو باید بیای.سمیر میگه واقعا که هیچکس تا الان به من دستو نداده و زورم نکرده که کاریو که نخوام رو انجام بدم.بانی میگه باشه نیا ولی خاله خانم بدون اگه نیای اون مردم واست حرف در میارن میکن یعنی سمیر کاپور بزرگ نتونست به پارتیه زنه اینده ش بیاد؟واقعا که.سمیر میاد میگه باشه من فقط به خاطر اینکه شهرتم خراب نشه میام و میره. سمیر مونا رو در حال نوشخار کردن میبینه و مونا بهش میگه خوب قبله ازدواجت حال کن امشب.دونفر مونا رو در حال کوفت کردن میبینن و میگن این کدوم خریه اخه چقدر غذا میخوره .سمیر میاد.دوستاش بهش میگن این عینه حیوون غذا میخوره بندازش بیرون.سمر عصبانی میشه میگه قبله این که حرف بزنی بفهم میخوای چی بگی.این مونا هم دوستمه.دوستایه سمیر از مونا معذرت خواهی میکنن و به سمیر میگن این چه مهمونیه اخه تو این مهمونی هیچکی نمیرقصه که.مونا جوگیر میشه میره میخواد وسط برقصه که یهو یه دختر میاد و شروع میکنه با سمیر رقصیدن و که سر اخر سمیر میوفته رو دختره بالایه مبل.همه میان شوکه میشن به خصوص تینا.سمیر یهو همه رو میبینه و دختره رو هل میده میگه گمشو برو.دختره واسش بووس میفرسته و میره.دالی میاد وسط میگه پسرم این چه کاری بود کردی ها؟خجالت نمیکشی؟سمیر میگه والا من نمیدونم اون دختره چطوری اومد اینجا.کوسی میگه خوب شد اومدیم دیدیم گند کاریتو باعث شد ذاته واقعیتو بفهمیم.ما میخواستیم تورو سورپرایز کنیم ولی انگار تو مارو سورپرایز کردی سمیر جان.بانی با خودش میگه دیگه کارت تمومه خاله سمیر.سمیر میره پیشه تینا و دستشو میگیره و میگه راجب من بد فکر نکن اون چیزی که دیدی اشتباه بود.تینا میگه تازه فهمیدم چه ادمی هستی ولی دیگه بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم چیزی که باید میدیدم رو دیدم.تینا میره . دالی به سمیر میگه این چ غلطی بود کردی این چاقو رو ببین میخوام بزنم رو شیکم گنده خودمو و بمیرم.سمیر چاقو رو از دست دالی میگیره و میگه مامان چی میگی تو اه. تو چرا بهم اعتماد نداری.تاپکی میاد سمیر میگه خاله تاپکی حداقل شما بهم اعتماد کنین لطفا.تاپکی گف بسه من نمیخوام چیزی بشنوم.من میدونم تو کاری نکردی.من کاملا بهت اعتماد دارم.دالی جو برش میداره و تاپکی رو سفت بغل میکنه.تاپکی میگه من از دله تینا هم در میارم نگران نباشین.سمیر میگه باور کنین خاله من میدونم اینا همش از قبل یکی نقششو کشیده.تاپکی همون رقاصه رو در حال رفتن میبینه و بهش شک میکنه پرومو:تاپکی آریین(بیهان)رو میبینه و اریین بهش میگه چرا دنباله منی؟چی میخوای ازم ها؟(پ.ن:ای جانم فدایه اون قیافت بشم من عشقمم)تاپکی میگه من میخوام تو شوهرم بشیی.

ین قسمت شروع میشه با تاپکی که میره دنبال دختره رقاص تا باهاش حرف بزنه مونا اومد پیش سمر و گفت غصه نخور پسر من که دیدم تقصیر تو نبود ..اصن بیا یکاری کن...برات یه پیشنهاد دارم تینا با گریه اومد اتاقش و واسو اومد بهش گفت دخترم گریه نکن شاید ما دچار سوتفاهم شده باشیم تینا گفت نه ما با چشای خودمون دیدیم دیگه واسو تینارو بغل کرد بانی از در گریه های تینا رو دید و میخواست بیاد داخل اتاق که کوشی کشیدش بیرون و گفت چیکار داری میکنی بانی گفت من نمیتونم گریه های خواهرمو ببینم میرم همه چیو بهش بگم ...کوشی گفت مگه دیوونه شدی یادت نره که تو این کارو برای گرفتن انتقام مرگ پدرت میکنی ...تو 15 سال تمام گریه کردی چی میشه مگه اون چن روز گزیه کنه... تاپکی تو خیابون دنبال دختره رقاص بود رقاصه سعی داشت فرار کنه که تاپکی جلشو گرفت ..رقاصه گفت بذار من برم تاپکی گفت تو میری ولی اول جواب سوال منو میدی کی تو رو به پارتی دعوت کرده بود رقاصه گفت من قیافشو ندیدم اون بهم زنگ زدو به کارتم پول واریز کرد و ازم خواست اینکارو بکنم تاپکی از رقاصه شماره کسیو که بهش زنگ زده بودو گرفت و برگشت دید دختره غیبش زده در همون لحظه یه ماشین اومد و یواش خورد به تاپکی تاپکی ترسید و جیغ زد راننده پیاده شد و تاپکیو سرزنش کرد که نصف شبی وسط جاده چیکار میکنه اریان راننده شو صدا زد و بهش پول داد وگفت اینو بده به اون خانوم راننده پولو از اریان گرفت و داد دست تاپکی و رفت سوار ماشین شد و رفتن ...تاپکی هم نگاهش موند پشت سر اریان واسو سعی داشت به تینا غذا بده که تینا امتنا میکرد سمر با گیتار اومد و شروع کرد به خوندن و همه براش دس زدن سمر به تینا گفت منو ببخش من واقعا نمیدونم اون دختره از کجا اومد کی بود...تینا گفت اشکالی نداره همین که تو اومدی اینجا و عذر خواهی کردی برام کافیه ...میدونم که تو منو دوس داری...داری مگه نه؟! سمر گفت ببین تینا من خونواده تورو مث خونواده خودم میدونم و دوسشون دارم و قصد ناراحت کردن هیشکدومشونو نداشتم بخاطر همینم اومدم واسه عذرخواهی تینا به سمر گفت دوست دارم و سمرو بغل کرد تاپکی اومد خونه و با دیدن سمر و تینا خوشحال شد و گفت میدونستم شما انقد عاقل هستین که سر این مسائل باهم قهر نکنین سمر گفت اینو مدیون مونا هستم سمر مونارو صدا زدو گفت بیا مونا این پیشنهادی که به من دادی جواب داد.. مونا بهم گفت گیتار بزنم و بخونم تاپکی به مونا گفت حالا میفهمم چرا بانی من تورو انتخاب کرده ...تو ارزش رابطه هارو خوب میفهمی پسرم چوتکی گفت پس چطوره عروسی بانی و مونارو هم راه بندازیم تاپکی گفت اره مونا تو به پدرو مادرت خبر بده یا اصلا من باهاشون حرف میزنم مونا سرشو انداخت پایین و گفت خاله من خونواده ندارم ...یتیمم... تاپکی گفت پسرم دیگه هیچوقت به خودت نگو یتیم...این خونواده خونواده ی تو هم هست مونا هم به تاپکی ادای احترام کرد بانی رفت سراغ سمر و گفت هوووی بزغاله ...عمو جون صبر کن ببینم نمایشت پیش خونوادم بهت خوش گذشت؟! تو این لباسای رسمیو پوشیدی و توش شخصیتتو قایم کردی..تو شاید بتونی اونارو گول بزنی ولی منو نمیتونی چون من بانی بیهان پاندم از اون دخترای زبر و زرنگ...از خواهرم دوری کن...سمر گفت خاله جون...خانم زبر و زرنگ من نمیدونم تو چرا انقد به من گیر دادی ولی یادت باشه سمر کاپور نیازی به نقش بازی کردن نداره اگرم تو اینطوری فکر میکنی پس مشکل از مخ خودته ..خاله جون.... بانی گفت به مخ من توهین نکن وگرنه زیر این علفا مختو دفن میکنما بانی از گونی علف دراورد بریزه رو سر سمر که همش ریخت رو سر خودش و سمر بهش خندید کوشی داشت سعی میکرد گیتار مونا رو بکشنه که مونا اومد گف داری چیکار میکنی...کوشی گفت چرا اون دوتارو با هم اشتی دادی ...مونا گفت مگه تو میخواستی اونا از هم جدا بشن کوشی گفت اره مونا گفت چی داری میگی مگه دیوونه شدی از جداشدن اون دوطفلی چی گیر شما میاداخه بانی اومد گفت مادربزرگ داره شوخی میکنه مونا تو گیتارتو بردار ببر جای دیگه مونا رفت و بانی به کوشی گفت چیکار داشتی میکردی...امروز نشد نشه فردا یه کار محکم تر میکنیم...مونا مجری برنامه رادیوعه میتونم ازش استفاده کنم صب شد تاپکی بانی رو اورد جلو معبد و بانی گفت مامان واسه چی منو اوردی اینجا تاپکی گفت برای اینکه اینجا هیچکس نمیتونه دروغ بگه بانی گفت عجب...تاپکی گفت همین عجب گفتنان حقیقتو اشکار کرد بانی... تاپکی توضیح داد که شماره رو از رقاصه گرفت و رفت به مرکز تلفن و اونجا مسئول تلفن بهش گفت که شما خودت اومدی بهم پول دادی و گفتی با این شماره تماس بگیرم همشم میگفتی عجب عجب... تاپکی گفت بانی تو اینکارارو واسه به هم زدن رابطه تینا و سمر کردی نه بانی سکوت کرد و تاپکی بهش سیلی زد پرومو : اریان از تاپکی میپرسه تو کی هستی چرا میخواستی منو ببینی..تاپکی گفت میخوام تو شوهرم بشی

ین قسمت شروع میشه که بانی به تاپکی گفت ازت متنفرم و میره.کوسی.هم که پشت قایم شده از حرفه بانی خوشحال میشه و ذوق میکنه عین میمون.تاپکی با گریه داشت به قاب عکس بیهان دست میزد که قاب افتاد و شکست.تاپکی قابو گرفت و گفت بیهان میدونم که توهم با دیدن این رفتارهایه بانی دلت شکست واسه همین لطفا برگرد خواهش میکنم. تو اتاق بانی یاده خاطراتش با بیهان میوفته که یهو مونا میاد بهش میگه قشنگ معلومه که نمیخوای باهام ازدواج کنی. نه؟پست مگه خلی که قبول کردی؟برو به همه بگو که دوستم نداری و نمیخوای باهام ازدواج کنی باشه اگه تو نمیگی من میگم بهشون.مونا خواست بره بانی دستشو گرفت و گفت فعلا کاری نکن. تینا میاد میگه وای بانی باید کلی تدارک ببینیم واسه عروسی تینا گوشیشو در اوورد و گفت و بیا این لباس عروسو ببین تازه رنگ مورد علاقتم هست یعنی آبی.مونا گفت وای خیلی عالیه.تینا هم گفت واسه تو هم باید لباس بگیریم همراه من بیا بریم. تینا و مونا میرن(پ.ن:به جونه خودم این تینا و مونا بهم دیگه علاقمند میشن همچنین بانی و سمیر) تاپکی میره عکس بیهانو دوباره قاب میکنه و داره برمیگرده و باخودش میگه من خیلی بهت احتیاج دارم بیهان لطفا برگرد.چندتا موتور سوار داشتن میرفتن که با موتور از رو گل رد میشن و گل میخوره به لباس تاپکی.تاپکی داد میزنه میگه حیوونایه بی ادب با این طرز رانندگیتون ممکن بود عکسه بیهانه منو کثیف کنین.موتور سوارا برمیگردن دوره تاپکی میچرخن و پیاده میشن میگن خاله خانم اینقدر عصبانی هستی اونم سره یه عکس؟نکنه عشقته؟تاپکی گفت خفه شین از اینجا برین پسرا عکسو گرفتن و دست به دست بهم میدادن تا تاپکی عکسو نگیره. یکیشون عکسو انداخت تو گل و تاپکی شوکه شد اومد عکسو گرفت و گفت چطور جرات کردین.پسره اومد گل پرت کرد تو صورت تاپکی و گفت چی شده ها؟ کور شدی نهه؟حالا عکسو با جونو دل ببین خاله خانم. یهو. یه ماشین میاد و یه پسره(آریین)ازش پیاده میشه میاد پیشه تاپکی.

آریین دستشو دراز کرد تا به تاپکی کمک کنه بلند شه که یهو اون موتور سوارا اومدن و گفتن هی قهرمان زود باش از اینجا گورتو گم کن اینجا جایه بچه های شهری نیست.آریین بهشون با دست اشاره کرد و گفت خودتون گورتونو گم کنین.یکی از پسرا گفت به ما میگی گم شیم؟و اریین شروع کرد به کتک زدن موتور سوارا و دوباره با دست اشاره کرد گفت گم شین.اون موتور سوارا رفتن.تاپکی که چشاش گلی بود جایی رو نمیدید و میگفت کسی هست؟ چشام...عکسم...عکسه بیهانه من...کسی نیست؟ آریین میره آب میاره و تاپکی رو خیس میکنه و گلا از رو صورت تاپکی برداشته میشه.تاپکی عکسو از رو زمین میگیره و یهو چهره آریین رو تو عکس میبینه و شوکه برمیگرده(پ.ن:اریین همون بیهانه بچه ها من مطمئنم)اریین به تاپکی میگه حالتون خوبه؟تاپکی هیچی نمیگه.آریین میگه چرا ساکتی یه تشکر که میتونی بکنی نه؟تاپکی بازم هیچی نگفت و به آریین خیره شد.آریین تعجب میکنه و با ماشین از اونجا دور میشه.تاپکی داد میزنه میگه بیهاننننننننن. تو خونه سمیر میاد پیشه بانی و میگه تازه شنیدم تینا گفت توهم داری ازدواج میکنی تبریک میگم.بانی چیزی نگفت.و سمیر گفت یا خدا چی دارم میبینم؟ تو الان جوابه منو ندادی دیگه چه عجب خوبه یه روز زبون درازی نمیکنی بانی گفت ول کن بابا نمیخوام باهات حرف بزنم حالم خوب نیست.سمیر گفت باشه خاله جون و داشت میرفت که بانی رو تو آینه دید داره اشکاشو پاک میکنه. سمیر دلش سوخت و برگشت پیشه بانی گفت حالا فهمیدم چته چطور یادم رفت آخه تو یه دختر ضعیفی.یهو بانی از فاز غم در اومد گفت هوی عمو به کی گفتی ضعیف(هدف سمیر همین بود)سمیر گفت به جز تو و من کسی اینجاست؟ خب معلومه منظورم توعی دیگه.بانی گفت نه من ضعیف نیستم. سمیر گفت چرا هستی و دسته بانی رو سفت گرفت و گفت پس ثابت کن نیستی سعی کن دستت رها شه.که یهو بانی نیشگونش گرفت سمیر هم داد کشید و دسته بانی رو ول کرد گفت نه غلط کردم ضعیف نیستی خانومی.و بانی و سمیر هردو خندشون گرفت و سمیر رفت. بانی هم گفت عجببب. تاپکی اومد آریین رو پیدا کرد.یکی اومد طرف آریین و گفت ازتون ممنونم جناب آریین کانا.تاپکی با خودش گفت آریین کانا.ولی چطور ممکنه اسمش این باشه.آریین یهو تاپکی رو دید و تاپکی هم رفت قایم شد.آریین شک کرد و تاپکی حواسش پرت شد که آریین یهو اومد پشتش و شونه تاپکی رو زد که تاپکی هل شد. پرومو هم ماله دیشب بود

این قسمت شروع میشه با تاپکی میگه چرا جلو همه آبرویه سمیر رو جلو همه بردی ها؟ بانی گفت چون میخوام عروسیه تینا و سمیر بهم بخوره.تاپکی شوکه شد.بانی گفت از وقتی که اومدم دارم سعی میکنم عروسیشون بهم بخوره اونروز من تو شیرینیه تینا مشروب ریختم که مست شد.تاپکی بهش گفت چرا همچین غلطی کردی؟چرا با خواهرت همچین کاری کردی؟ بازی گفت فقط به خاطر توعه نحس اینکارو کردم که تو اذیت شی.هدف من همینه. اونروز هم که منو بعده 15 سال دیدی و فکر کردی که منو از تصادف کردن نجات دادی؟ نه اینطور نیست همه اینا نقشه من بود تا کسی شک نکنه.من ازت متنفرم مامان.بانی یه دست زد و گفت عجببب هیچوقت اون روزو یادم نمیره که تو معبد بزور میخواستی من به ازدواج با خانزاده تن بدم.تو چرا اون کارو با من کردی ها؟ من خیل ی دوست داشتم ولی تو خیلی بهم بد کردی.تاپکی یاده حرفایه شاردا افتاده بود که بهش گفت خودشو شبیه تاپکی کرده و رفته با بانی همچین کاری کرده کرده.تاپکی به بانی گفت دخترم تو داری اشتباه .اونطور که فکر میکنی نیست همه اونهارو رو شاردا کرده بود.بانی گفت بسه دیگه چرت نگو بهونه هم نیار. بانی گفت من دیگه بچه نیستم که منو خر کنی باز.همه این دوست دارمات دروغه تو بچگیمو بابامو خانوادمو همه چیمو ازم گرفتی.به خاطر تو بابامم مرد.تاپکی گفت نه دخترم من مامانتم اینطوری نگو بانی گفت نه خیر اصلا هم نیستی رابطه مادر و دختریه بینه ما خیلی وقته از بین رفته.من امروز تو این معبد و جلو خدا قسم میخورم که بانی میمیره ولی دیگه هیچ رابطه ایی با مامانش ایجاد نمیکنه. تاپکی شوکه میشه و میگه بانی من نمیتونم بدون تو زندگی کنم خواهش میکنم نکن.بانی گفت خانم تاپکی پانده من تو زندگیم فقط یه هدف دارم اونم آزار و اذیت کردنه توعه.بانی میره و تاپکی رو به مجسمه الهه مادر میگه چرا این بلاها رو سره من میاری.تاپکی یاده خاطراتش با بانی میوفته و گریه میکنه. بانی میاد تو اتاق داره گریه میکنه که کوسی میاد میگه چی شده؟ بانی گفت مامان من همه چیو به اون تاپکی گفتم. کوسی شوکه میشه و بانی رو هل میده میگه نکبت چرا رفتی گفتی ها؟ الان چی میشه یعنی تو همه چیو گفتی؟بانی با گریه گفت اره ای خدا سیر تا پیازشوو گفتم.کوشی با خودش گفت این مادر و دختر هردو بلایه اسمونین حالا مارو از خونه بیرون میکنن کوسی به بانی گفت چرا جلو خودتو نگرفتی ها؟ چرا عصبانیت خودتو کنترل نمیکنی؟ به بابات رفتی تو کلا اووف. الان کله خانواده مارو با کتک میندازن از خونه بیرون و ما دوباره باید بریم تو اون محله گندیده زندگی کنیم.یهو واسو داد و بیداد کرد بانی رو صدا کرد. کوسی و بانی هل شدن.کوسی به بانی گفت بهت تبریک میگم خانومی گاوت زایید. بانی پ کوسی اومدن پایین دیدن همه بهشون زل زدن. واسو گفت بانی خانم تاپکی همه چیو بهش گفتش.بانی شوکه شد. کوشی با خودش گفت ای بمیری بانی ببین چیکار کردی. تینا اومد جلو دستشو دراز کرد. کوسی و بانی هردو ترسیدن و فکر کردن تینا میخواد سیلی بزنه که یهو تینا دستشو برد پشته بانی و شال قرمزه بانی رو گذاشت رو سرش.و گفت بهت تبریک میگم بانی تو قراره عروس بشی. واسو اومد جلو گفت بانی عروسی تو با مونا سر میگیره. حالا دوتا عروسی میگیریم.بابوجی گفت بانی مامانت خیلی به دوست داره که به فکر عروسیه توهم افتاد حالا برو ازش طلب دعایه خیر کن. تاپکی تو اتاقه که بانی میاد و تاپکی بغلش میکنه و میگه تو فکر کردی که من ازت ناراحت میشم و از خونه بیرونت میکنم؟ تو جونه منی نمیتونم ببینم ازم دوری.بیا همه چیو فراموش کنیم از اول شروع کنیم تاپکی موقع حرف زدنش لکنت گرفت و دسته بانی رو گرفت تا بزنه به شونه خودش تا حرفش کامل شه ولی بانی دستشو کشید و گفت تو چی فکر کردی ها؟ که من تورو میبخشم؟ تاپکی گفت هرکاری بگی میکنم فقط منو ببخش.بانی گفت میخوای ببخشمت؟ باشه اصلا میبخشمت ولی تو میتونی چیزهایی که ازم گرفتیو پس بدی؟ بابامو میتونی بهم برگردونی ها؟ تو بابامو برگردون منم میبخشمت و از اول شروع میکنیم.نمیتونی برگردونی نه؟ هه میدونستم.همونطور که بابا هرگز نمیاد منم هرگز دوست نخواهم داشت. پرومو هم ماله دیشب بود.

این قسمت شروع میشه با آریین که به تاپکی میگه چرا همش دنباله منی ها؟تاپکی گفت تو کی هستی؟ آریین گفت تو بیماری چیزی داری؟ وقتی منو نمیشناسی چرا تعقیبم میکنی؟اسم من آریین کاناست.تاپکی گفت نه امکان نداره تو بیهان پانده ایی آریین نیستی.آریین گفت نه بیهان خره کیه من آریین کانام.آریین اشکایه تاپکی رو با دستمال پاک میکنه و میگه برو خونت و آروم باش.تاپکی یه نگاه به عکس بیهان میندازه و بعد روشو طرف آریین میکنه.آریین میگه چیه؟ عکسه کیه؟ بزار ببینم. تاپکی نذاشت عکسو ببینه و رفت. تو اتاق کوسی واسه بانی شیرینی میاره و میگه نه تنها عروسی خواهرتو هنوز بهم نزدی بلکه خودتم داری واسه خودت عروس میشی و ازدواج میکنی این همه گند زدی خاک تو سرت.بانی ظرف شیرینی رو میندازه و میگه من این همه سعی کردم بهم بزنم عروسیو ولی نشد تقصیر من چیه آخه کوسی گفت خب ول کن امروز دالی و سمیر میان اینجا واسه مراسم دعا و تو باید به کاری کنی تینا موقع دعا خوندن تو دردسر بیوفته. تاپکی میاد خونه و بدو میره اتاق با خودش میگه نه اون آریین نیست اون بیهانه.میره لب تابش رو میاره. و درمورد آریین تحقیق میکنه میبینه تو نت نوشته اون یه خواننده معروف و یه مرد پولداره.تاپکی میگه چطور ممکنه آخه.واسو میاد و میگه چت شده حالت خوبه تاپکی؟ تاپکی میگه مامان چرا بیهان هنوز برنگشت؟واسو به تاپکی میگه بیهان برنمیگرده ولی همش و همیشه باهاته همراهته تو قلبته ببین چقدر تو خوشبختی الانم دو تا بچه هات دارن ازدواج میکنن باید خوشحال باشی.الانم دالی و سمیر میخوان بیان واسه مراسم دعا بلند شو دخترم.واسو میره و تاپکی با خودش میگه شاید مامان راست میگه بیهان رفته جایی که دیگه برنمیگرده. تو حیاط همه واسه اجرا مراسم آماده شدن.دالی به تینا گفت عزیزم قشنگ دعا کن باشه؟واسو گفت از تو نظر نخواستیم دالی جان تینایه من استاده دعا کردنه.تاپکی با خودش گفت پس بانی کو.دالی گفت شروع کنین مراسم رو دیگه.کوسی و بانی بالایه بالکنن کوسی به بانی تیرکمون میده و میگه بگیر بزن به سینیه تینا.بانی هم تیر کمون رو میگیره. مراسم شروع میشه و تینا درحاله دعا کردن با خانواده س و بانی هم نشونه گیری میکنه ولی یه لحظه انصراف میشه کوسی عصبانی میشه میگه خر زود باش بزن. بانی دوباره نشونه گیری میکنه و کوسی دستشو تکون میده تیر پرت میشه میخوره به شمع و شمع میوفته.کوسی میگه ای بخشکی این شانس.دعا تموم میشه و دالی میگه خیلی قشنگ دعا خوندی عروسه گلم. شال تینا نزدیک شده بود به شمع که بانی دید و بدو بدو اومد طرف تینا و کشوندتش اونور که شاله خودش آتیش گرفت همه جیغ کشیدن.سمیر اومد جلو شاله بانی رو پرت کرد که بانی افتاد بغله سمیر.بانی از بغل سمیر بلند شد و تاپکی از سمیر واسه نجات بانی تشکر کرد.و همه رفتن تو.تاپکی گفت خدایا خودت رحم کن نذار دو تا بچم چیزشون بشه که یهو سنگی که بانی نشونه گرفت بود و پرت کرد رو دید. تاپکی اومد تو اتاق و گفت چرا اینکارو کردی؟ تاپکی سنگو به بانی نشون داد بانی شوکه شد.تاپکی گفت تو اینکارو کردی جواب بده. بانی گفت اره من کردم خب که چی.تاپکی گفت چرا اینکارو کردی تو با این کارت خودتو تو دردسر انداختی و شالت آتیش گرفت اگه چیزیت میشد چی ها؟ بانی گفت خب مثلا میمیردم چه فرقی به حاله تو داره آخه. تو خودت پونزده سال پیش منو کشتی.یادت باشه که من میمیرم ولی نمیزارم که تو رنگ خوشبختی رو ببینی. تاپکی تو اتاق یاده حرفه بانی میوفته و رو به عکس بیهان میگه دیدی؟ شانس منو نگاه دخترم با من دشمن شده چطوری بهش بگم داره اشتباه میکنه ها؟ تو بهم بگو من چیکار کنم بیهان ها؟یهو تاپکی تو عکسه بیهان قیافه آریین رو میبینه و میگه آره شاید همین راهی که میگی درست باشه ازت ممنونم بیهان که راهنماییم کردی.حالا میتونم بانی رو قانع کنم. پرومو:اریین به بیهان میگه آخه تو از من چی میخوای چرا دنباله منی همش.تاپکی میگه میخوام تو شوهرم بشی

منبع :Mahlanamasha


این قسمت شروع میشه با تاپکی که میاد دفتر آریان و از پشت پنجره زیر نظر میگیرتش آریان از منشیش راجب رانندش سوال کرد و منشیش گفت که اون زنش مریض شده بخاطر همینم نمیاد راننده اومد پیش آریان و بهش گفت عذرمیخوام اقا راستش من همسرم مریضه واشه همین نتونستم به کارم برسم آریان یه چک براش نوشت و گفت بیا بگیر اینم خرج و مخارج بیمارستان زنت طرف از آریان کلی تشکر کرد و آریان داد زد اه بسه...بدم میاد از این حرفای ادبی و این سوسول بازی برو پی کارت ببینم تاپکی از خشونت آریان تعجب کرد و اومد دراتاقشو زد آریان دیدش و گفت بازم تو؟! تا اینجا هم اومدی؟؟ دیروزم که نگفتی چه مرگته امروزم میخوای سکوت کنی؟! باا خب یه چیزی بگو تو کی هستی چی از جونم میخوای تاپکی گفت ازت میخوام نقش همسر منو بازی کنی آریان گفت همسر؟؟ ینی همون شوهر؟! اره؟! تاپکی گفت اره آریان گفت پس ینی منو دعوت میکنی که باهم تو یه خونهتو یه اتاق تو یه تخت باهم باشیم و باهم شریک شیم هرچیزی که یه زن با شوهرش شریک میه.. درسته؟! ( پ ن ؛ ای پرروی بی ادب ) تاپکی به آریان یه سیلی محکم زد و آریان خشکش زد تاپکی عکس بیهانو داد دست آریان و رفت آریان با دیدن شباهتش با عکسه شوکه شد تاپکی تو معبد بود و به آریان فکر میکرد آریان هم با عکس بیهان اومد معبد پیش تاپکی تاپکی گفت این عکسی که میبینه چهرش شبیه شماس شوهر منه آقای بیهان پانده 15 سال پیش بخاطر نجات جون من خودشو به خطر انداخت اون به دره پرت شد و نه خودش نه جسدش هیچ اثری ازش پیدا نشد حتی امروزم نمیدونم کجاس مرده یا زندس من تا موقع مرگم جای اونو به کسی نمیدم حتی به کسی که ظاهرش کپی اون باشه چون هرچیم که بشه اون شخص بیهان من نمیشه ولی اگه من ازت خواستم نقششو بازی کنی علت داشت تاپکی شروع کرد از ازدواجشون تا تولد بچه ها و مرگ بیهان و فرار بانی از خونه سیر تا پیاز همه چیو به آریان گفت تاپکی گفت من برای برگردوندن اعتماد دخترم به تو نیاز دارم ازت میخوام یه مدت تظاهر کنی بیهانی آریان گفت زندگی همسر شما خیلی پرفراز و نشیب بوده ولی زندگی من مث زمین صاف همواره من نه میتونم مث بیهان شما از این بلندی ها بپرم و نه از پستی ها رد بشم من متاسفم ...نمیتونم کمکتون کنم آریان داشت میرفت که تاپکی دستشو گرفت و گفت این منم که متاسفم شاید من اشتباه کردم که فکر کردم شما میتونی بیهان باشی چون بیشتر که فکر میکنم میبینم هیچکس جز خود بیهان من نمیتونه بیهان باشه تاپکی ناراحت شد و گذاشت رفت و آریان رفت تو فکر تو خونه مونا داشت رو سر تینا برگ حنا میپاشید و حنابندونشو بهش تبریک میگفت که تاپکی اومد خونه و از مونا بخاطر همراهیش با تینا و کمک کردن بهش ازش تشکر کرد بانی اومد خونه تینا گفت تو هم باید حنا بذاری بانی گفت نه من حنا نمیزنم چون از بچگی به حنا حساسیت دارم مگه نه مامان تاپکی گفت اره تو نمیتونی حنا بزنی ولی میتونی که تینارو اماده کنی درست مث شاهزاده ها..بانی الکی گفت البته ..واسو و مونا تینارو بردن و بانی گفت من تینارو شاهزاده میکنم ولی فایده نداره چون یکی این عروسیو متوقف میکنه تاپکی گفت کی؟؟بانی گفت شما... تاپکی گفت تو چی داری میگی تینا هم دختر منه من چطور میتونم اینکارو باهاش بکنم بانی گفت چون من ازت میخوام بانی برگ حنا برداشت و فوت کرد تو صورت تاپکی و رفت سمر و مادرش اومدن برای حنابندون واسو تینارو نشوند پیش سمر و سمر گفت زن عمو چوتکی اون چیه اسیاب میکنین چوتکی گفت برگ حناس حنای عروس میذاریم رو دست تینا تینا گفت و اگه رنگ حنام تیره بشه ینی تو منو خیلی دوس داری...سمرشوکه شد تاپکی رفت بالا و با خودش گفت خدایا بانی چش شده چرا میخواد عروسیو به هم بزنه معلوم نیس چه نقشه ای کشیده تاپکی رو کاشی ها رد خون دید و دنبالش کرد و رسید به اتاق بانی و دید که بانی غرق خون شده و جیغ و داد کرد بانی چشاشو باز کرد و لبخند زد گفت چیشد ترسیدی که مرده باشم؟! تاپکی گفت این چه کاریه میدونی چقد ترسوندیم بانی گفت نترس این خون نیس رنگه منم زندم ولی اگه کاری که میخوامو نکنی اون موقع من واقعا خواهم مرد تاپکی گفت بانی دخترم به خودت بیا من چجوری عروسی دخترمو متوقف کنم بانی گفت باشه متوقفش نکن به جاش منو از دست بده پرومو ؛ بانی رو سرش یه اسلحه میذاره و به تاپکی میگه اینو میبینی تفنگه چیزی که تو یه چشم به هم زدن جون شوهرتو ازت گرفت جونم منم میگیره اگه منو زنده میخوای باید عروسی تینارو متوقف کنی

این قسمت شروع میشه با مادر سمر که به اشیاهای قیمتی خونه نگاه میکنه و تو دلش تصمیم میگیره که یکم برشون داره تاپکی اومد و بهشون خوشامد گفت سمر یه تماس مهم دریافت کرد و رفت حیاط بانی تو حیاط داشت صورتشو با شیلنگ میشست که سمر ناخوداگاه رفت وایساد رو شلینگ و اب قط شد بانی با خودش گفت این اب چرا قط شد ... سمر از رو شیلنگ کناررفت و آب ریخت رو سر و صورت بانی بانی برگشت دید سمر اونجاست و با خودش گفت الان حسابتو میرسم بانی شیلنگ آبو گرفت رو سمر و سمر عصبانی شد و گفت چخ مرگته مگه دیوونه شدی لباسامو خیس کردی موبایلمم خراب کردی بانی گفت پس من چی یه نگا به سر و وضع من بنداز ببین به چه روزی انداختیم سمر گفت من کردم؟! حالا ببین چیکارت میکنم بانی بازم آبو گرفت رو سمر و باهم جنگ و جدل کردن بانی خورد زمین و سمر بهش خندید و بعد دستشو گرفت سمتش گفت من بهت کمک کنم؟! دستمو بگیر بلند شو بانی دست سمرو گرفت و انداختش رو زمین و خودش پا شد رفت واسو داشت به دستای تینا حنا میزد دالی یواشکی پاشد رفت از اشیاهای قیمتی خونه جمع کرد گذاشت تو کیفش و چوتکی اومد دنبالش مچشو بگیره که دالی الکی موبایلشو گرفت تو گوشش و رفت سمر با سر و وضع خیس اومد خونه و مونا گفت عه داداش چیشده امروز رسم حنابندونه یا شنابندون چرا خیس آبی سمر گفت چیزی نیس اشتباهی خیس شدم مونا هم سمرو برد تا لباساشو خشک کنه تاپکی رفت اتاق بانی و دید اسلحه دستشه و گفت دخترم این چیه بانی گفت اسلحس همون چیزی که جون شوهرتو گرفت میتونه جون دخترتم بگیره تاپکی گفت بانی مگه دیوونه شدی چرا باید این اتفاق بیوفته بانی گفت بذار بهت یاد بدم این چجوری کار میکنه اول باید نشونه بگیری بعد ماشه رو بکشی و بعد ... بانی اسلحه رو گذاشت رو سر خودش و شلیک کرد و تاپکی جیغغغ زد بانی گفت نترس این اسلحه خالیه بانی یه فشنگ انداخت تو اسلحه و گفت ولی الان پر شد و اگه شلیک کنم مطمئنا جونمو میگیره حالا تصمیم باتوعه مامان...یا عروسی دخترتو متوقف میکنی یا واسه اون یکی دخترت عزا میگیری تاپکی رفت پایین و دید بانی از زیر شالش اسلحه رو گذاشته رو شیکم خودش و به تاپکی نگا میکنه تینا به تاپکی گفت مامان ببین حنامو مادربزرگ چقد خوب طرح حنا زده رو دستام تاپکی گفت دخترم تینا باید یه چیز خیلی مهم بهت بگم تاپکی میخواست اسم سمرو از دستای تینا پاک کنه که یهو آریان اومد و گفت مراسم حنابندون تینا ؟! اونم بدون بیهان پانده؟؟ عجببببب همه برگشتن و با دیدن اریان که تصور کردن بیهانه شوکه شدن و اسلحه از دست بانی افتاد واسو با چشای گریون اومد جلوی اریان و بغلش کرد ...اریان گفت گریه نکن مامان من برگشتم پسر شما زندس چوتکی گفت وای خدا باورم نمیشه اعتقاد تاپکی به زنده بودن تو درست از اب دراومد واسو گفت تاپکی همیشه باورداشت که تو برمیگردی و برگشتی اون با سیندور گردنبندش تو رو تا امروز تو قلب و ذهنش زنده نگه داشته بود اریان اومد پیش تاپکی و تاپکی بهش ادای احترام کرد ولی اریان دستاشو گرفت و نذاشت کوشی اومد اریانو بغل کرد و گفت پسرم عزیزم مادر واقعیتم بغل کن نمیدونی چقد از زنده بودنت خوشحالم کوشی با خودش گفت پناه برخدا این بیهان دیگه چه جنیه مرگو هم شکست داد و برگشت..باید ازش ترسید اریان که کوشیو نمیشناخت با اشاره از تاپکی پرسید چیکار کنم تاپکی هم بهش اشاره کرد که بغلش کنه بیهان رفت سمت تینا تینا با گریه حنای دستاشو به اریان نشون داد و اریان گفت عجبببب دالی سمرو اورد پیش اریان و گفت سلام اقا ایشونم پسر منه سمر ...دوماد اینده شما ...سمر سلام کرد و اریان گفت دخترم از این به بعد پیش تو امانته مراقبش باش اریان سمت بانی نگاه کرد و گفت سیرتش مث بیهان و صورتش عین تاپکی ...بانی...؟؟ چرا اینجوری نگام میکنی دخترم...از دیدن من خوشحال نشدی؟! پرومو : مونا به اریان میگه بازی با زندگی و احساسات مردم از کارای قدیمی توعه ...چرا داری نمایش بیهان پانده بودن اجرا میکنی چرا با احساسات مردم بازی میکنی ...جناب آریان خانا

منبع. channel6636865190

منبع .thahaan_fc

 

کپی ممنوع


لطفا برای دیدن این قسمت کلیک کنید

در کانال تلگرام ما میتونید به راحتی به طور کامل سریال رو دانلود کنید


دوستان برای ادامه خلاصه ها لطفا همکاری کنید

حمایت مالی به شماره ای کارت زیر بانک ملی

6037991821676966

به حساب:مریم

دوستان اسم زمان مبلغ ارسال خودتون رو بگین تا درخواستاتون رو زود بزارم همیشه


دوستان لطفا از ما حمایت مالی کنید برام خیلی سخته


دوستان برای دریافت حمایت از سایت کانال تلگرام رو دنبال کید
کلیک کنید

 

توضیحات / دانلود گزارش کد : 220

اخبار سینما

اخبار سینمای داخل و خارج

250 فیلم برتر

250 فیلم برتر از نگاه سایت imdb

نقد و بررسی

نقد و بررسی بهترین فیلم های جهان